تمهید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی
۲
چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم
۳
نظیری نیشابوری
۴
راه شب چون مهر عالمتاب زد
۵
گریهٔ من بر رخ گل ، آب زد
۶
اشک من از چشم نرگس خواب شست
۷
سبزه از هنگامه ام بیدار رست
۸
باغبان زور کلامم آزمود
۹
مصرعی کارید و شمشیری درود
۱۰
در چمن جز دانهٔ اشکم نکشت
۱۱
تار افغانم به پود باغ رشت
۱۲
ذره ام مهر منیر آن من است
۱۳
صد سحر اندر گریبان من است
۱۴
خاک من روشن تر از جام جم است
۱۵
محرم از نازادهای عالم است
۱۶
فکرم ن هو سر فتراک بست
۱۷
کو هنوز از نیستی بیرون نجست
۱۸
سبزه ناروئیده زیب گلشنم
۱۹
گل بشاخ اندر نهان در دامنم
۲۰
محفل رامشگری برهم زدم
۲۱
زخمه بر تار رگ عالم زدم
۲۲
بسکه عود فطرتم نادر نوا ست
۲۳
هم نشین از نغمه ام نا آشنا ست
۲۴
در جهان خورشید نوزائیده ام
۲۵
رسم و ئین فلک نادیده ام
۲۶
رم ندیده انجم از تابم هنوز
۲۷
هست نا آشفته سیمابم هنوز
۲۸
بحر از رقص ضیایم بی نصیب
۲۹
کوه از رنگ حنایم بی نصیب
۳۰
خوگر من نیست چشم هست و بود
۳۱
لرزه بر تن خیزم از بیم نمود
۳۲
بامم از خاور رسید و شب شکست
۳۳
شبنم نو برگل عالم نشست
۳۴
انتظار صبح خیزان می کشم
۳۵
ای خوشا زرتشتیان آتشم
۳۶
نغمه ام ، از زخمه بی پرواستم
۳۷
من نوای شاعر فرداستم
۳۸
عصر من دانندهٔ اسرار نیست
۳۹
یوسف من بهر این بازار نیست
۴۰
ناامید استم ز یاران قدیم
۴۱
طور من سوزد که می آید کلیم
۴۲
قلزم یاران چو شبنم بی خروش
۴۳
شبنم من مثل یم طوفان بدوش
۴۴
نغمه ی من از جهان دیگر است
۴۵
این جرس را کاروان دیگر است
۴۶
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
۴۷
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
۴۸
رخت باز از نیستی بیرون کشید
۴۹
چون گل از خاک مزار خود دمید
۵۰
کاروان ها گرچه زین صحرا گذشت
۵۱
مثل گام ناقه کم غوغا گذشت
۵۲
عاشقم ، فریاد ، ایمان من است
۵۳
شور حشر از پیش خیزان من است
۵۴
نغمه ام ز اندازهٔ تار است بیش
۵۵
من نترسم از شکست عود خویش
۵۶
قطره از سیلاب من بیگانه به
۵۷
قلزم از شوب او دیوانه به
۵۸
در نمی گنجد بجو عمان من
۵۹
بحرها باید پی طوفان من
۶۰
غنچه کز بالیدگی گلشن نشد
۶۱
در خور ابر بهار من نشد
۶۲
برقها خوابیده در جان من است
۶۳
کوه و صحرا باب جولان من است
۶۴
پنجه کن با بحرم ار صحراستی
۶۵
برق من در گیر اگر سیناستی
۶۶
چشمهٔ حیوان براتم کرده اند
۶۷
محرم راز حیاتم کرده اند
۶۸
ذره از سوز نوایم زنده گشت
۶۹
پر گشود و کرمک تابنده گشت
۷۰
هیچکس ، رازی که من گویم ، نگفت
۷۱
همچو فکر من در معنی نسفت
۷۲
سر عیش جاودان خواهی بیا
۷۳
هم زمین ، هم آسمان خواهی بیا
۷۴
پیر گردون بامن این اسرار گفت
۷۵
از ندیمان رازها نتوان نهفت
۷۶
ساقیا برخیز و می در جام کن
۷۷
محو از دل کاوش ایام کن
۷۸
شعله ی بی که اصلش زمزم است
۷۹
گر گدا باشد پرستارش جم است
۸۰
می کند اندیشه را هشیار تر
۸۱
دیده ی بیدار را بیدار تر
۸۲
اعتبار کوه بخشد کاه را
۸۳
قوت شیران دهد روباه را
۸۴
خاک را اوج ثریا میدهد
۸۵
قطره را پهنای دریا میدهد
۸۶
خامشی را شورش محشر کند
۸۷
پای کبک از خون باز احمر کند
۸۸
خیز و در جامم شراب ناب ریز
۸۹
بر شب اندیشه ام مهتاب ریز
۹۰
تا سوی منزل کشم واره را
۹۱
ذوق بیتابی دهم نظاره را
۹۲
گرم رو از جستجوی نو شوم
۹۳
روشناس رزوی نو شوم
۹۴
چشم اهل ذوق را مردم شوم
۹۵
چون صدا در گوش عالم گم شوم
۹۶
قیمت جنس سخن بالا کنم
۹۷
ب چشم خویش در کالاکنم
۹۸
باز بر خوانم ز فیض پیر روم
۹۹
دفتر سر بسته اسرار علوم
۱۰۰
جان او از شعله ها سرمایه دار
۱۰۱
من فروغ یک نفس مثل شرار
۱۰۲
شمع سوزان تاخت بر پروانه ام
۱۰۳
باده شبخون ریخت بر پیمانه ام
۱۰۴
پیر رومی خاک را اکسیر کرد
۱۰۵
از غبارم جلوه ها تعمیر کرد
۱۰۶
ذره از خاک بیابان رخت بست
۱۰۷
تا شعاع فتاب رد بدست
۱۰۸
موجم و در بحر او منزل کنم
۱۰۹
تا در تابنده ئی حاصل کنم
۱۱۰
من که مستی ها ز صهبایش کنم
۱۱۱
زندگانی از نفس هایش کنم
۱۱۲
شب دل من مایل فریاد بود
۱۱۳
خامشی از «یا ربم» باد بود
۱۱۴
شکوه شوب غم دوران بدم
۱۱۵
از تهی پیمانگی نالان بةدم
۱۱۶
این قدر نظاره ام بیتاب شد
۱۱۷
بال و پر بشکست و خر خواب شد
۱۱۸
روی خود بنمود پیر حق سرشت
۱۱۹
کو بحرف پهلوی قر ن نوشت
۱۲۰
گفت «ای دیوانه ی ارباب عشق
۱۲۱
جرعه ئی گیر از شراب ناب عشق
۱۲۲
بر جگر هنگامه ی محشر بزن
۱۲۳
شیشه بر سر ، دیده بر نشتر بزن
۱۲۴
خنده را سرمایه ی صد ناله ساز
۱۲۵
اشک خونین را جگر پرکاله ساز
۱۲۶
تا بکی چون غنچه می باشی خموش
۱۲۷
نکهت خود را چو گل ارزان فروش
۱۲۸
در گره هنگامه داری چون سپند
۱۲۹
محمل خود بر سر تش به بند
۱۳۰
چون جرس خر ز هر جزو بدن
۱۳۱
ناله ی خاموش را بیرون فکن
۱۳۲
تش استی بزم عالم بر فروز
۱۳۳
دیگران را هم ز سوز خود بسوز
۱۳۴
فاش گو اسرار پیر می فروش
۱۳۵
موج می شو کسوت مینا بپوش
۱۳۶
سنگ شو آئینهٔ اندیشه را
۱۳۷
بر سر بازار بشکن شیشه را
۱۳۸
از نیستان همچو نی پیغام ده
۱۳۹
قیس را از قوم «حی» پیغام ده
۱۴۰
ناله را انداز نو ایجاد کن
۱۴۱
بزم را از های و هو باد کن
۱۴۲
خیز و جان نو بده هر زنده را
۱۴۳
از «قم» خود زنده تر کن زنده را
۱۴۴
خیز و پا بر جاده ی دیگر بنه
۱۴۵
جوش سودای کهن از سر بنه
۱۴۶
شنای لذت گفتار شو
۱۴۷
ای درای کاروان بیدار شو»
۱۴۸
زین سخن تش به پیراهن شدم
۱۴۹
مثل نی هنگامه بستن شدم
۱۵۰
چون نوا از تار خود برخاستم
۱۵۱
جنتی از بهر گوش راستم
۱۵۲
بر گرفتم پرده از راز خودی
۱۵۳
وا نمودم سر اعجاز خودی
۱۵۴
بود نقش هستیم انگاره ئی
۱۵۵
نا قبولی ، ناکسی ، ناکاره ئی
۱۵۶
عشق سوهان زد مرا ، دم شدم
۱۵۷
عالم کیف و کم عالم شدم
۱۵۸
حرکت اعصاب گردون دیده ام
۱۵۹
در رگ مه گردش خون دیده ام
۱۶۰
بهر انسان چشم من شبها گریست
۱۶۱
تا دریدم پرده ی اسرار زیست
۱۶۲
از درون کارگاه ممکنات
۱۶۳
بر کشیدم سر تقویم حیات
۱۶۴
من که این شب را چو مه راستم
۱۶۵
گرد پای ملت بیضاستم
۱۶۶
ملتی در باغ و راغ وازه اش
۱۶۷
تش دلها سرود تازه اش
۱۶۸
ذره کشت و فتاب انبار کرد
۱۶۹
خرمن از صد رومی و عطار کرد
۱۷۰
آه گرمم ، رخت بر گردون کشم
۱۷۱
گرچه دودم از تبار آتشم
۱۷۲
خامه ام از همت فکر بلند
۱۷۳
راز این نه پرده در صحرا فکند
۱۷۴
قطره تا همپایه ی دریا شود
۱۷۵
ذره از بالیدگی صحرا شود
۱۷۶
شاعری زین مثنوی مقصود نیست
۱۷۷
بت پرستی ، بت گری مقصود نیست
۱۷۸
هندیم از پارسی بیگانه ام
۱۷۹
ماه نو باشم تهی پیمانه ام
۱۸۰
حسن انداز بیان از من مجو
۱۸۱
خوانسار و اصفهان از من مجو
۱۸۲
گرچه هندی در عذوبت شکر است
۱۸۳
طرز گفتار دری شیرین تر است
۱۸۴
فکر من از جلوه اش مسحور گشت
۱۸۵
خامهٔ من شاخ نخل طور گشت
۱۸۶
پارسی از رفعت اندیشه ام
۱۸۷
در خورد با فطرت اندیشه ام
۱۸۸
خرده بر مینا مگیر ای هوشمند
۱۸۹
دل بذوق خرده ی مینا به بند