اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای که مثل گل ز گل بالیدهای
۲
تو هم از بطن خودی زائیدهای
۳
از خودی مگذر بقا انجام باش
۴
قطرهای می باش و بحر آشام باش
۵
تو که از نور خودی تابندهای
۶
گر خودی محکم کنی پایندهای
۷
سود در جیب همین سوداستی
۸
خواجگی از حفظ این کالاستی
۹
هستی و از نیستی ترسیدهای
۱۰
ای سرت گردم غلط فهمیدهای
۱۱
چون خبر دارم ز ساز زندگی
۱۲
با تو گویم چیست راز زندگی
۱۳
غوطه در خود صورت گوهر زدن
۱۴
پس ز خلوت گاه خود سر بر زدن
۱۵
زیر خاکستر شرار اندوختن
۱۶
شعله گردیدن نظرها سوختن
۱۷
خانه سوز محنت چل ساله شو
۱۸
طوف خود کن شعله ی جواله شو
۱۹
زندگی از طوف دیگر رستن است
۲۰
خویش را بیت الحرم دانستن است
۲۱
پر زن و از جذب خاک آزاد باش
۲۲
همچو طایر ایمن از افتاد باش
۲۳
تو اگر طایر نهای ای هوشمند
۲۴
بر سر غار آشیان خود مبند
۲۵
ای که باشی در پی کسب علوم
۲۶
با تو می گویم پیام پیر روم
۲۷
«علم را بر تن زنی ماری بود
۲۸
علم را بر دل زنی یاری بود»
۲۹
آگهی از قصه ی آخوند روم
۳۰
آنکه داد اندر حلب درس علوم
۳۱
پای در زنجیر توجیهات عقل
۳۲
کشتیش طوفانی «ظلمات» عقل
۳۳
موسی بیگانه ی سینای عشق
۳۴
بیخبر از عشق و از سودای عشق
۳۵
از تشکک گفت و از اشراق گفت
۳۶
وز حکم صد گوهر تابنده سفت
۳۷
عقده های قول مشائین گشود
۳۸
نور فکرش هر خفی را وانمود
۳۹
گرد و پیشش بود انبار کتب
۴۰
بر لب او شرح اسرار کتب
۴۱
پیر تبریزی ز ارشاد کمال
۴۲
جست راه مکتب ملا جلال
۴۳
گفت این غوغا و قیل و قال چیست
۴۴
این قیاس و وهم و استدلال چیست
۴۵
مولوی فرمود نادان لب ببند
۴۶
بر مقالات خردمندان مخند
۴۷
پای خویش از مکتبم بیرون گذار
۴۸
قیل و قال است این ترا با وی چه کار
۴۹
قال ما از فهم تو بالاتر است
۵۰
شیشه ی ادراک را روشنگر است
۵۱
سوز شمس از گفته ی ملا فزود
۵۲
آتشی از جان تبریزی گشود
۵۳
بر زمین برق نگاه او فتاد
۵۴
خاک از سوز دم او شعله زاد
۵۵
آتش دل خرمن ادراک سوخت
۵۶
دفتر آن فلسفی را پاک سوخت
۵۷
مولوی بیگانه از اعجاز عشق
۵۸
ناشناس نغمه های ساز عشق
۵۹
گفت این آتش چسان افروختی
۶۰
دفتر ارباب حکمت سوختی
۶۱
گفت شیخ ای مسلم زنار دار
۶۲
ذوق و حال است این ترا با وی چه کار
۶۳
حال ما از فکر تو بالاتر است
۶۴
شعله ی ما کیمیای احمر است
۶۵
ساختی از برف حکمت ساز و برگ
۶۶
از سحاب فکر تو بارد تگرگ
۶۷
آتشی افروز از خاشاک خویش
۶۸
شعلهای تعمیر کن از خاک خویش
۶۹
علم مسلم کامل از سوز دل است
۷۰
معنی اسلام ترک آفل است
۷۱
چون ز بند آفل ابراهیم رست
۷۲
در میان شعله ها نیکو نشست
۷۳
علم حق را در قفا انداختی
۷۴
بهر نانی نقد دین در باختی
۷۵
گرم رو در جستجوی سرمهای
۷۶
واقف از چشم سیاه خود نهای
۷۷
آب حیوان از دم خنجر طلب
۷۸
از دهان اژدها کوثر طلب
۷۹
سنگ اسود از در بتخانه خواه
۸۰
نافه ی مشک از سگ دیوانه خواه
۸۱
سوز عشق از دانش حاضر مجوی
۸۲
کیف حق از جام این کافر مجوی
۸۳
مدتی محو تک و دو بوده ام
۸۴
رازدان دانش نو بوده ام
۸۵
باغبانان امتحانم کرده اند
۸۶
محرم این گلستانم کرده اند
۸۷
گلستانی لاله زار عبرتی
۸۸
چون گل کاغذ سراب نکهتی
۸۹
تا ز بند این گلستان رسته ام
۹۰
آشیان بر شاخ طوبی بسته ام
۹۱
دانش حاضر حجاب اکبر است
۹۲
بت پرست و بت فروش و بتگر است
۹۳
پا بزندان مظاهر بستهای
۹۴
از حدود حس برون نا جستهای
۹۵
در صراط زندگی از پا فتاد
۹۶
بر گلوی خویشتن خنجر نهاد
۹۷
آتشی دارد مثال لاله سرد
۹۸
شعلهای دارد مثال ژاله سرد
۹۹
فطرتش از سوز عشق آزاد ماند
۱۰۰
در جهان جستجو ناشاد ماند
۱۰۱
عشق افلاطون علت های عقل
۱۰۲
به شود از نشترش سودای عقل
۱۰۳
جمله عالم ساجد و مسجود عشق
۱۰۴
سومنات عقل را محمود عشق
۱۰۵
این می دیرینه در میناش نیست
۱۰۶
شور «یارب» ، قسمت شبهاش نیست
۱۰۷
قیمت شمشاد خود نشناختی
۱۰۸
سرو دیگر را بلند انداختی
۱۰۹
مثل نی خود را ز خود کردی تهی
۱۱۰
بر نوای دیگران دل می نهی
۱۱۱
ای گدای ریزهای از خوان غیر
۱۱۲
جنس خود می جوئی از دکان غیر
۱۱۳
بزم مسلم از چراغ غیر سوخت
۱۱۴
مسجد او از شرار دیر سوخت
۱۱۵
از سواد کعبه چون آهو رمید
۱۱۶
ناوک صیاد پهلویش درید
۱۱۷
شد پریشان برگ گل چون بوی خویش
۱۱۸
ای ز خود رم کرده باز آ سوی خویش
۱۱۹
ای امین حکمت ام الکتاب
۱۲۰
وحدت گمگشته ی خود بازیاب
۱۲۱
ما که دربان حصار ملتیم
۱۲۲
کافر از ترک شعار ملتیم
۱۲۳
ساقی دیرینه را ساغر شکست
۱۲۴
بزم رندان حجازی بر شکست
۱۲۵
کعبه آباد است از اصنام ما
۱۲۶
خنده زن کفر است بر اسلام ما
۱۲۷
شیخ در عشق بتان اسلام باخت
۱۲۸
رشته ی تسبیح از زنار ساخت
۱۲۹
پیر ها پیر از بیاض مو شدند
۱۳۰
سخره بهر کودکان کو شدند
۱۳۱
دل ز نقش لااله بیگانهای
۱۳۲
از صنم های هوس بتخانهای
۱۳۳
می شود هر مو درازی خرقه پوش
۱۳۴
آه ازین سوداگران دین فروش
۱۳۵
با مریدان روز و شب اندر سفر
۱۳۶
از ضرورت های ملت بی خبر
۱۳۷
دیده ها بی نور مثل نرگس اند
۱۳۸
سینه ها از دولت دل مفلس اند
۱۳۹
واعظان هم صوفیان منصب پرست
۱۴۰
اعتبار ملت بیضا شکست
۱۴۱
واعظ ما چشم بر بتخانه دوخت
۱۴۲
مفتی دین مبین فتوی فروخت
۱۴۳
چیست یاران بعد ازین تدبیر ما
۱۴۴
رخ سوی میخانه دارد پیر ما