اقبال لاهوری · رموز بیخودی

عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای ظهور تو شباب زندگی
۲
جلوه ات تعبیر خواب زندگی
۳
ای زمین از بارگاهت ارجمند
۴
آسمان از بوسهٔ بامت بلند
۵
شش جهت روشن ز تاب روی تو
۶
ترک و تاجیک و عرب هندوی تو
۷
از تو بالا پایهٔ این کائنات
۸
فقر تو سرمایهٔ این کائنات
۹
در جهان شمع حیات افروختی
۱۰
بندگان را خواجگی آموختی
۱۱
بی تو از نابودمندیها خجل
۱۲
پیکران این سرای آب و گل
۱۳
تا دم تو آتشی از گل گشود
۱۴
توده های خاک را آدم نمود
۱۵
ذره دامن گیر مهر و ماه شد
۱۶
یعنی از نیروی خویش آگاه شد
۱۷
تا مرا افتاد بر رویت نظر
۱۸
از اب و ام گشتهٔ ئی محبوب تر
۱۹
عشق در من آتشی افروخت است
۲۰
فرصتش بادا که جانم سوخت است
۲۱
ناله ئی مانند نی سامان من
۲۲
آن چراغ خانهٔ ویران من
۲۳
از غم پنهان نگفتن مشکل است
۲۴
باده در مینا نهفتن مشکل است
۲۵
مسلم از سر نبی بیگانه شد
۲۶
باز این بیت الحرم بتخانه شد
۲۷
از منات و لات و عزی و هبل
۲۸
هر یکی دارد بتی اندر بغل
۲۹
شیخ ما از برهمن کافر تر است
۳۰
زانکه او را سومنات اندر سر است
۳۱
رخت هستی از عرب برچیده ئی
۳۲
در خمستان عجم خوابیده ئی
۳۳
شل ز برفاب عجم اعضای او
۳۴
سرد تر از اشک او صهبای او
۳۵
همچو کافر از اجل ترسنده ئی
۳۶
سینه اش فارغ ز قلب زنده ئی
۳۷
نعشش از پیش طبیبان برده ام
۳۸
در حضور مصطفی آورده ام
۳۹
مرده بود از آب حیوان گفتمش
۴۰
سری از اسرار قرآن گفتمش
۴۱
داستانی گفتم از یاران نجد
۴۲
نکهتی آوردم از بستان نجد
۴۳
محفل از شمع نوا افروختم
۴۴
قوم را رمز حیات آموختم
۴۵
گفت بر ما بندد افسون فرنگ
۴۶
هست غوغایش ز قانون فرنگ
۴۷
ای بصیری را ردا بخشنده ئی
۴۸
بربط سلما مرا بخشنده ئی
۴۹
ذوق حق ده این خطا اندیش را
۵۰
اینکه نشناسد متاع خویش را
۵۱
گر دلم آئینهٔ بی جوهر است
۵۲
ور بحرفم غیر قرآن مضمر است
۵۳
ای فروغت صبح اعصار و دهور
۵۴
چشم تو بینندهٔ ما فی الصدور
۵۵
پردهٔ ناموس فکرم چاک کن
۵۶
این خیابان را ز خارم پاک کن
۵۷
تنگ کن رخت حیات اندر برم
۵۸
اهل ملت را نگهدار از شرم
۵۹
سبز کشت نابسامانم مکن
۶۰
بهره گیر از ابر نیسانم مکن
۶۱
خشک گردان باده در انگور من
۶۲
زهر ریز اندر می کافور من
۶۳
روز محشر خوار و رسوا کن مرا
۶۴
بی نصیب از بوسهٔ پا کن مرا
۶۵
گر در اسرار قرآن سفته ام
۶۶
با مسلمانان اگر حق گفته ام
۶۷
ایکه از احسان تو ناکس ، کس است
۶۸
یک دعایت مزد گفتارم بس است
۶۹
عرض کن پیش خدای عزوجل
۷۰
عشق من گردد هم آغوش عمل
۷۱
دولت جان حزین بخشیده ئی
۷۲
بهره ئی از علم دین بخشیده ئی
۷۳
در عمل پاینده تر گردان مرا
۷۴
آب نیسانم گهر گردان مرا
۷۵
رخت جان تا در جهان آورده ام
۷۶
آرزوی دیگری پرورده ام
۷۷
همچو دل در سینه ام آسوده است
۷۸
محرم از صبح حیاتم بوده است
۷۹
از پدر تا نام تو آموختم
۸۰
آتش این آرزو افروختم
۸۱
تا فلک دیرینه تر سازد مرا
۸۲
در قمار زندگی بازد مرا
۸۳
آرزوی من جوان تر می شود
۸۴
این کهن صهبا گران تر می شود
۸۵
این تمنا زیر خاکم گوهر است
۸۶
در شبم تاب همین یک اختر است
۸۷
مدتی با لاله رویان ساختم
۸۸
عشق با مرغوله مویان باختم
۸۹
باده ها با ماه سیمایان زدم
۹۰
بر چراغ عافیت دامان زدم
۹۱
برقها رقصید گرد حاصلم
۹۲
رهزنان بردند کالای دلم
۹۳
این شراب از شیشهٔ جانم نریخت
۹۴
این زر سارا ز دامانم نریخت
۹۵
عقل آزر پیشه ام زنار بست
۹۶
نقش او در کشور جانم نشست
۹۷
سالها بودم گرفتار شکی
۹۸
از دماغ خشک من لاینفکی
۹۹
حرفی از علم الیقین ناخوانده ئی
۱۰۰
در گمان آباد حکمت مانده ئی
۱۰۱
ظلمتم از تاب حق بیگانه بود
۱۰۲
شامم از نور شفق بیگانه بود
۱۰۳
این تمنا در دلم خوابیده ماند
۱۰۴
در صدف مثل گهر پوشیده ماند
۱۰۵
آخر از پیمانهٔ چشمم چکید
۱۰۶
در ضمیر من نواها آفرید
۱۰۷
ای ز یاد غیر تو جانم تهی
۱۰۸
بر لبش آرم اگر فرمان دهی
۱۰۹
زندگی را از عمل سامان نبود
۱۱۰
پس مرا این آرزو شایان نبود
۱۱۱
شرم از اظهار او آید مرا
۱۱۲
شفقت تو جرأت افزاید مرا
۱۱۳
هست شأن رحمتت گیتی نواز
۱۱۴
آرزو دارم که میرم در حجاز
۱۱۵
مسلمی از ماسوا بیگانه ئی
۱۱۶
تا کجا زناری بتخانه ئی
۱۱۷
حیف چون او را سرآید روزگار
۱۱۸
پیکرش را دیر گیرد در کنار
۱۱۹
از درت خیزد اگر اجزای من
۱۲۰
وای امروزم خوشا فردای من
۱۲۱
فرخا شهری که تو بودی در آن
۱۲۲
ای خنک خاکی که آسودی در آن
۱۲۳
«مسکن یار است و شهر شاه من
۱۲۴
پیش عاشق این بود حب الوطن»
۱۲۵
کوکبم را دیدهٔ بیدار بخش
۱۲۶
مرقدی در سایهٔ دیوار بخش
۱۲۷
تا بیاساید دل بی تاب من
۱۲۸
بستگی پیدا کند سیماب من
۱۲۹
با فلک گویم که آرامم نگر
۱۳۰
دیده ئی آغازم ، انجامم نگر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.