پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای امیر کامگار ای شهریار
۲
نوجوان و مثل پیران پخته کار
۳
چشم تو از پردگیهای محرم است
۴
دل میان سینه ات جام جم است
۵
عزم تو پاینده چون کهسار تو
۶
حزم تو آسان کند دشوار تو
۷
همت تو چون خیال من بلند
۸
ملت صد پاره را شیرازه بند
۹
هدیه از شاهنشهان داری بسی
۱۰
لعل و یاقوت گران داری بسی
۱۱
ای امیر ابن امیر ابن امیر
۱۲
هدیه ئی از بینوائی هم پذیر
۱۳
تا مرا رمز حیات آموختند
۱۴
آتشی در پیکرم افروختند
۱۵
یک نوای سینه تاب آورده ام
۱۶
عشق را عهد شباب آورده ام
۱۷
پیر مغرب شاعر المانوی
۱۸
آن قتیل شیوه های پهلوی
۱۹
بست نقش شاهدان شوخ و شنگ
۲۰
داد مشرق را سلامی از فرنگ
۲۱
در جوابش گفته ام پیغام شرق
۲۲
ماهتابی ریختم بر شام شرق
۲۳
تا شناسای خودم خود بین نیم
۲۴
با تو گویم او که بود و من کیم
۲۵
او ز افرنگی جوانان مثل برق
۲۶
شعلهٔ من از دم پیران شرق
۲۷
او چمن زادی چمن پرورده ئی
۲۸
من دمیدم از زمین مرده ئی
۲۹
او چو بلبل در چمن فردوس گوش
۳۰
من بصحرا چون جرس گرم خروش
۳۱
هر دو دانای ضمیر کائنات
۳۲
هر دو پیغام حیات اندر ممات
۳۳
هر دو خنجر صبح خند آئینه فام
۳۴
او برهنه من هنوز اندر نیام
۳۵
هر دو گوهر ارجمند و تاب دار
۳۶
زادهٔ دریای ناپیدا کنار
۳۷
او ز شوخی در ته قلزم تپید
۳۸
تا گریبان صدف را بر درید
۳۹
من به آغوش صدف تابم هنوز
۴۰
در ضمیر بحر نایابم هنوز
۴۱
آشنای من ز من بیگانه رفت
۴۲
از خمستانم تهی پیمانه رفت
۴۳
من شکوه خسروی او را دهم
۴۴
تخت کسری زیر پای او نهم
۴۵
او حدیث دلبری خواهد ز من
۴۶
رنگ و آب شاعری خواهد ز من
۴۷
کم نظر بیتابی جانم ندید
۴۸
آشکارم دید و پنهانم ندید
۴۹
فطرت من عشق را در بر گرفت
۵۰
صحبت خاشاک و آتش در گرفت
۵۱
حق رموز ملک و دین بر من گشود
۵۲
نقش غیر از پردهٔ چشمم ربود
۵۳
برگ گل رنگین ز مضمون من است
۵۴
مصرع من قطرهٔ خون من است
۵۵
تا نپنداری سخن دیوانگیست
۵۶
در کمال این جنوان فرزانگیست
۵۷
از هنر سرمایه دارم کرده اند
۵۸
در دیار هند خوارم کرده اند
۵۹
لاله و گل از نوایم بی نصیب
۶۰
طایرم در گلستان خود غریب
۶۱
بسکه گردون سفله و دون پرور است
۶۲
وای بر مردی که صاحب جوهر است
۶۳
دیده ئی ای خسرو کیوان جناب
۶۴
آفتاب «ما توارت بالحجاب»
۶۵
ابطحی در دشت خویش از راه رفت
۶۶
از دم او سوز الا الله رفت
۶۷
مصریان افتاده در گرداب نیل
۶۸
سست رگ تورانیان ژنده پیل
۶۹
آل عثمان در شکنج روزگار
۷۰
مشرق و مغرب ز خونش لاله زار
۷۱
عشق را آئین سلمانی نماند
۷۲
خاک ایران ماند و ایرانی نماند
۷۳
سوز و ساز زندگی رفت از گلش
۷۴
آن کهن آتش فسرده اندر دلش
۷۵
مسلم هندی شکم را بنده ئی
۷۶
خود فروشی دل ز دین بر کنده ئی
۷۷
در مسلمان شأن محبوبی نماند
۷۸
خالد و فاروق و ایوبی نماند
۷۹
ای ترا فطرت ضمیر پاک داد
۸۰
از غم دین سینهٔ صد چاک داد
۸۱
تازه کن آئین صدیق و عمر
۸۲
چون صبا بر لالهٔ صحرا گذر
۸۳
ملت آوارهٔ کوه و دمن
۸۴
در رگ او خون شیران موج زن
۸۵
زیرک و روئین تن و روشن جبین
۸۶
چشم او چون جره بازان تیز بین
۸۷
قسمت خود از جهان نا یافته
۸۸
کوکب تقدیر او نا تافته
۸۹
در قهستان خلوتی ورزیده ئی
۹۰
رستخیز زندگی نادیده ئی
۹۱
جان تو بر محنت پیهم صبور
۹۲
کوش در تهذیب افغان غیور
۹۳
تا ز صدیقان این امت شوی
۹۴
بهر دین سرمایهٔ قوت شوی
۹۵
زندگی جهد است و استحقاق نیست
۹۶
جز به علم انفس و آفاق نیست
۹۷
گفت حکمت را خدا خیر کیثر
۹۸
هر کجا این خیز را بینی بگیر
۹۹
سید کل صاحب ام الکتاب
۱۰۰
پردگیها بر ضمیرش بی حجاب
۱۰۱
گرچه عین ذات را بی پرده دید
۱۰۲
«رب زدنی» از زبان او چکید
۱۰۳
علم اشیا «علم الاسماستی»
۱۰۴
هم عصا و هم ید بیضا ستی
۱۰۵
علم اشیا داد مغرب را فروغ
۱۰۶
حکمت او ماست می بندد ز دوغ
۱۰۷
جان ما را لذت احساس نیست
۱۰۸
خاک ره جز ریزهٔ الماس نیست
۱۰۹
علم و دولت نظم کار ملت است
۱۱۰
علم و دولت اعتبار ملت است
۱۱۱
آن یکی از سینهٔ احرار گیر
۱۱۲
وان دگر از سینهٔ کهسار گیر
۱۱۳
دشنه زن در پیکر این کائنات
۱۱۴
در شکم دارد گهر چون سومنات
۱۱۵
لعل ناب اندر بدخشان تو هست
۱۱۶
برق سینا در قهستان تو هست
۱۱۷
کشور محکم اساسی بایدت
۱۱۸
دیدهٔ مردم شناسی بایدت
۱۱۹
ای بسا آدم که ابلیسی کند
۱۲۰
ای بسا شیطان که ادریسی کند
۱۲۱
رنگ او نیرنگ و بود او نمود
۱۲۲
اندرون او چو داغ لاله دود
۱۲۳
پاکباز و کعبتین او دغل
۱۲۴
ریمن و غدر و نفاق اندر بغل
۱۲۵
در نگر ای خسرو صاحب نظر
۱۲۶
نیست هر سنگی که می تابد گهر
۱۲۷
مرشد رومی حکیم پاک زاد
۱۲۸
سر مرگ و زندگی بر ما گشاد
۱۲۹
«هر هلاک امت پیشین که بود
۱۳۰
زانکه بر جندل گمان بردند عود»
۱۳۱
سروری در دین ما خدمتگری است
۱۳۲
عدل فاروقی و فقر حیدری است
۱۳۳
در هجوم کارهای ملک و دین
۱۳۴
با دل خود یک نفس خلوت گزین
۱۳۵
هر که یکدم در کمین خود نشست
۱۳۶
هیچ نخچیر از کمند او نجست
۱۳۷
در قبای خسروی درویش زی
۱۳۸
دیده بیدار و خدا اندیش زی
۱۳۹
قاید ملت شهنشاه مراد
۱۴۰
تیغ او را برق و تندر خانه زاد
۱۴۱
هم فقیری هم شه گردون فری
۱۴۲
ارد شیری با روان بوذری
۱۴۳
غرق بودش در زره بالا و دوش
۱۴۴
در میان سینه دل موئینه پوش
۱۴۵
آن مسلمانان که میری کرده اند
۱۴۶
در شهنشاهی فقیری کرده اند
۱۴۷
در امارت فقر را افزوده اند
۱۴۸
مثل سلمان در مدائن بوده اند
۱۴۹
حکمرانی بود و سامانی نداشت
۱۵۰
دست او جز تیغ و قرآنی نداشت
۱۵۱
هر که عشق مصطفی سامان اوست
۱۵۲
بحر و بر در گوشهٔ دامان اوست
۱۵۳
سوز صدیق و علی از حق طلب
۱۵۴
ذره ئی عشق نبی از حق طلب
۱۵۵
زانکه ملت را حیات از عشق اوست
۱۵۶
برگ و ساز کائنات از عشق اوست
۱۵۷
جلوهٔ بی پرده او وانمود
۱۵۸
جوهر پنهان که بود اندر وجود
۱۵۹
روح را جز عشق او آرام نیست
۱۶۰
عشق او روزیست کو را شام نیست
۱۶۱
خیز و اندر گردش آور جام عشق
۱۶۲
در قهستان تازه کن پیغام عشق