غزل شمارهٔ ۱۳۸۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
۲
هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم
۳
زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
۴
هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم
۵
مانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلم
۶
آن جا همیخواهد دلم زیرا که من آن جاییم
۷
هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بیخویشتر
۸
خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم
۹
آن برف گوید دم به دم بگذارم و سیلی شوم
۱۰
غلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم
۱۱
تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدم
۱۲
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییم
۱۳
چون آب باش و بیگره از زخم دندانها بجه
۱۴
من تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییم
۱۵
برف آب را بگذار هین فقاعهای خاص بین
۱۶
می جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییم
۱۷
هر لحظه بخروشانترم برجسته و جوشانترم
۱۸
چون عقل بیپر می پرم زیرا چو جان بالاییم
۱۹
بسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدر
۲۰
که چون نیم بیپا و سر در پنجه آن ناییم
۲۱
گر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمن
۲۲
تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم
۲۳
ای بینوایان را نوا جان ملولان را دوا
۲۴
پران کننده جان که من از قافم و عنقاییم
۲۵
من بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از این
۲۶
من طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم