تمهید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز جان خاور آن سوز کهن رفت
۲
دمش واماند و جان او ز تن رفت
۳
چو تصویری که بی تار نفس زیست
۴
نمی داند که ذوق زندگی چیست
۵
دلش از مدعا بیگانه گردید
۶
نی او از نوا بیگانه گردید
۷
به طرز دیگر از مقصود گفتم
۸
جواب نامهٔ محمود گفتم
۹
ز عهد شیخ تا این روزگاری
۱۰
نزد مردی بجان ما شراری
۱۱
کفن در بر بخاکی آرمیدیم
۱۲
ولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم
۱۳
گذشت از پیش آن دانای تبریز
۱۴
قیامتها که رست از کشت چنگیز
۱۵
نگاهم انقلابی دیگری دید
۱۶
طلوع آفتابی دیگری دید
۱۷
گشودم از رخ معنی نقابی
۱۸
بدست ذره دادم آفتابی
۱۹
نپنداری که من بی باده مستم
۲۰
مثال شاعران افسانه بستم
۲۱
نبینی خیر از آن مرد فرو دست
۲۲
که بر من تهمت شعر و سخن بست
۲۳
بکوی دلبران کاری ندارم
۲۴
دل زاری غم یاری ندارم
۲۵
نه خاک من غبار رهگذاری
۲۶
نه در خاکم دل بی اختیاری
۲۷
به جبریل امین همداستانم
۲۸
رقیب و قاصد و دربان ندانم
۲۹
مرا با فقر سامان کلیم است
۳۰
فر شاهنشهی زیر گلیم است
۳۱
اگر خاکم به صحرائی نگنجم
۳۲
اگر آبم به دریائی نگنجم
۳۳
دل سنگ از زجاج من بلرزد
۳۴
یم افکار من ساحل نورزد
۳۵
نهان تقدیر ها در پردهٔ من
۳۶
قیامت ها بغل پروردهٔ من
۳۷
دمی در خویشتن خلوت گزیدم
۳۸
جهانی لازوالی آفریدم
۳۹
«مرا زین شاعری خود عار ناید
۴۰
که در صد قرن یک عطار ناید»
۴۱
بجانم رزم مرگ و زندگانی است
۴۲
نگاهم بر حیات جاودانی است
۴۳
ز جان خاک ترا بیگانه دیدم
۴۴
به اندام تو جان خود دمیدم
۴۵
از آن ناری که دارم داغ داغم
۴۶
شب خود را بیفروز از چراغم
۴۷
بخاک من دلی چون دانه کشتند
۴۸
به لوح من خط دیگر نوشتند
۴۹
مرا ذوق خودی چون انگبین است
۵۰
چه گویم واردات من همین است
۵۱
نخستین کیف او را آزمودم
۵۲
دگر بر خاوران قسمت نمودم
۵۳
اگر این نامه را جبریل خواند
۵۴
چو گرد آن نور ناب از خود فشاند
۵۵
بنالد از مقام و منزل خویش
۵۶
به یزدان گوید از حال دل خویش
۵۷
تجلی را چنان عریان نخواهم
۵۸
نخواهم جز غم پنهان نخواهم
۵۹
گذشم از وصال جاودانی
۶۰
که بینم لذت آه و فغانی
۶۱
مرا ناز و نیاز آدمی ده
۶۲
به جان من گداز آدمی ده
۶۳
سؤال اول
۶۴
نخست از فکر خویشم در تحیر
۶۵
چه چیز است آنکه گویندش تفکر
۶۶
کدامین فکر ما را شرط راه است
۶۷
چرا گه طاعت و گاهی گناه است
۶۸
جواب
۶۹
درون سینهٔ آدم چه نور است
۷۰
چه نور است این که غیب او حضور است
۷۱
من او را ثابت سیار دیدم
۷۲
من او را نور دیدم نار دیدم
۷۳
گهی نازش ز برهان و دلیل است
۷۴
گهی نورش ز جان جبرئیل است
۷۵
چه نوری جان فروزی سینه تابی
۷۶
نیرزد با شعاعش آفتابی
۷۷
بخاک آلوده و پاک از مکان است
۷۸
به بند روز و شب پاک از زمان است
۷۹
شمار روزگارش از نفس نیست
۸۰
چنین جوینده و یابنده کس نیست
۸۱
گهی وامانده و ساحل مقامش
۸۲
گهی دریای بی پایان بجامش
۸۳
همین دریا همین چوب کلیم است
۸۴
که از وی سینه دریا دو نیم است
۸۵
غزالی مرغزارش آسمانی
۸۶
خورد آبی ز جوی کهکشانی
۸۷
زمین و آسمان او را مقامی
۸۸
میان کاروان تنها خرامی
۸۹
ز احوالش جهان ظلمت و نور
۹۰
صدای صور و مرگ و جنت و حور
۹۱
ازو ابلیس و آدم را نمودی
۹۲
ازو ابلیس و آدم را گشودی
۹۳
نگه از جلوهٔ او ناشکیب است
۹۴
تجلی های او یزدان فریب است
۹۵
به چشمی خلوت خود را ببیند
۹۶
به چشمی جلوت خود را ببیند
۹۷
اگر یک چشم بر بندد گناهی است
۹۸
اگر با هر دو بیند شرط راهی است
۹۹
ز جوی خویش بحری آفریند
۱۰۰
گهر گردد به قعر خود نشیند
۱۰۱
همان دم صورت دیگر پذیرد
۱۰۲
شود غواص و خود را باز گیرد
۱۰۳
درو هنگامه های بی خروش است
۱۰۴
درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است
۱۰۵
درون شیشهٔ او روزگار است
۱۰۶
ولی بر ما بتدریج آشکار است
۱۰۷
حیات از وی بر اندازد کمندی
۱۰۸
شود صیاد هر پست و بلندی
۱۰۹
ازو خود را به بند خود در آرد
۱۱۰
گلوی ماسوا را هم فشارد
۱۱۱
دو عالم می شود روزی شکارش
۱۱۲
فتد اندر کمند تابدارش
۱۱۳
اگر این هر دو عالم را بگیری
۱۱۴
همه آفاق میرد ، تو نمیری
۱۱۵
منه پا در بیابان طلب سست
۱۱۶
نخستین گیر آن عالم که در تست
۱۱۷
اگر زیری ز خود گیری زبر شو
۱۱۸
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو
۱۱۹
به تسخیر خود افتادی اگر طاق
۱۲۰
ترا آسان شود تسخیر آفاق
۱۲۱
خنک روزی که گیری این جهان را
۱۲۲
شکافی سینه نه آسمان را
۱۲۳
گذارد ماه پیش تو سجودی
۱۲۴
برو پیچی کمند از موج دودی
۱۲۵
درین دیر کهن آزاد باشی
۱۲۶
بتان را بر مراد خود تراشی
۱۲۷
بکف بردن جهان چار سو را
۱۲۸
مقام نور و صوت و رنگ و بو را
۱۲۹
فزونش کم کم او بیش کردن
۱۳۰
دگرگون بر مراد خویش کردن
۱۳۱
به رنج و راحت او دل نبستن
۱۳۲
طلسم نه سپهر او شکستن
۱۳۳
فرورفتن چو پیکان در ضمیرش
۱۳۴
ندادن گندم خود با شعیرش
۱۳۵
شکوه خسروی این است این است
۱۳۶
همین ملک است کو توام بدین است
۱۳۷
سؤال دوم
۱۳۸
چه بحر است این که علمش ساحل آمد
۱۳۹
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد
۱۴۰
جواب
۱۴۱
حیات پر نفس بحر روانی
۱۴۲
شعور آگهی او را کرانی
۱۴۳
چه دریائی که ژرف و موج داراست
۱۴۴
هزاران کوه و صحرا بر کنار است
۱۴۵
مپرس از موجهای بیقرارش
۱۴۶
که هر موجش برون جست از کنارش
۱۴۷
گذشت از بحر و صحرا را نمی داد
۱۴۸
نگه را لذت کیف و کمی داد
۱۴۹
هر آن چیزی که آید در حضورش
۱۵۰
منور گردد از فیض شعورش
۱۵۱
بخلوت مست و صحبت ناپذیر است
۱۵۲
ولی هر شی ز نورش مستنیر است
۱۵۳
نخستین می نماید مستنیرش
۱۵۴
کند آخر به آئینی اسیرش
۱۵۵
شعورش با جهان نزدیک تر کرد
۱۵۶
جهان او را ز راز او خبر کرد
۱۵۷
خرد بند نقاب از رخ گشودش
۱۵۸
ولیکن نطق عریان تر نمودش
۱۵۹
نگنجد اندرین دیر مکافات
۱۶۰
جهان او را مقامی از مقامات
۱۶۱
برون از خویش می بینی جهانرا
۱۶۲
در و دشت و یم و صحرا و کان را
۱۶۳
جهان رنگ و بو گلدستهٔ ما
۱۶۴
ز ما آزاد و هم وابستهٔ ما
۱۶۵
خودی او را بیک تار نگه بست
۱۶۶
زمین و آسمان و مهر و مه بست
۱۶۷
دل ما را به او پوشیده راهی است
۱۶۸
که هر موجود ممنون نگاهی است
۱۶۹
گر او را کس نبیند زار گردد
۱۷۰
اگر بیند ، یم و کهسار گردد
۱۷۱
جهان را فربهی از دیدن ما
۱۷۲
نهالش رسته از بالیدن ما
۱۷۳
حدیث ناظر و منظور رازی است
۱۷۴
دل هر ذره در عرض نیازی است
۱۷۵
ق
۱۷۶
تو ای شاهد مرا مشهود گردان
۱۷۷
ز فیض یک نظر موجود گردان
۱۷۸
کمال ذات شی موجود بودن
۱۷۹
برای شاهدی مشهود بودن
۱۸۰
زوالش در حضور ما نبودن
۱۸۱
منور از شعور ما نبودن
۱۸۲
جهان غیر از تجلی های ما نیست
۱۸۳
که بی ما جلوهٔ نور و صدا نیست
۱۸۴
تو هم از صحبتش یاری طلب کن
۱۸۵
نگه را از خم و پیچش ادب کن
۱۸۶
«یقین میدان که شیران شکاری
۱۸۷
درین ره خواستند از مور یاری»
۱۸۸
بیاری های او از خود خبر گیر
۱۸۹
تو جبریل امینی بال و پر گیر
۱۹۰
به بسیاری گشا چشم خرد را
۱۹۱
که دریابی تماشای احد را
۱۹۲
نصیبب خود ز بوی پیرهن گیر
۱۹۳
به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر
۱۹۴
خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر
۱۹۵
اسیر بند تدبیرش مه و مهر
۱۹۶
چو آتش خویش را اندر جهان زن
۱۹۷
شبیخون بر مکان و لامکان زن
۱۹۸
سؤال سوم
۱۹۹
وصال ممکن و واجب بهم چیست؟
۲۰۰
حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
۲۰۱
جواب
۲۰۲
سه پهلو این جهان چون و چند است
۲۰۳
خرد کیف و کم او را کمند است
۲۰۴
جهان طوسی و اقلیدس است این
۲۰۵
پی عقل زمین فرسا بس است این
۲۰۶
زمانش هم مکانش اعتباری است
۲۰۷
زمین و آسمانش اعتباری است
۲۰۸
کمان را زه کن و آماج دریاب
۲۰۹
ز حرفم نکتهٔ معراج دریاب
۲۱۰
مجو مطلق درین دیر مکافات
۲۱۱
که مطلق نیست جز نورالسموات
۲۱۲
حقیقت لازوال و لامکان است
۲۱۳
مگو دیگر که عالم بیکران است
۲۱۴
کران او درون است و برون نیست
۲۱۵
درونش پست ، بالا کم فزون نیست
۲۱۶
درونش خالی از بالا و زیر است
۲۱۷
ولی بیرون او وسعت پذیر است
۲۱۸
ابد را عقل ما ناسازگار است
۲۱۹
«یکی» از گیر و دار او هزار است
۲۲۰
چو لنگ است او سکون را دوست دارد
۲۲۱
نبیند مغز و دل بر پوست دارد
۲۲۲
حقیقت را چو ما صد پاره کردیم
۲۲۳
تمیز ثابت و سیاره کردیم
۲۲۴
خرد در لامکان طرح مکان بست
۲۲۵
چو زناری زمان را بر میان بست
۲۲۶
زمان را در ضمیر خود ندیدم
۲۲۷
مه و سال و شب و روز آفریدم
۲۲۸
مه و سالت نمی ارزد بیک جو
۲۲۹
بحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو
۲۳۰
بخود رس از سر هنگامه بر خیز
۲۳۱
تو خود را در ضمیر خود فرو ریز
۲۳۲
تن و جان را دو تا گفتن کلام است
۲۳۳
تن و جان را دو تا دیدن حرام است
۲۳۴
بجان پوشیده رمز کائنات است
۲۳۵
بدن خالی ز احوال حیات است
۲۳۶
عروس معنی از صورت حنا بست
۲۳۷
نمود خویش را پیرایه ها بست
۲۳۸
حقیقت روی خود را پرده باف است
۲۳۹
که او را لذتی در انکشاف است
۲۴۰
بدن را تا فرنگ از جان جدا دید
۲۴۱
نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید
۲۴۲
کلیسا سبحهٔ پطرس شمارد
۲۴۳
که او با حاکمی کاری ندارد
۲۴۴
بکار حاکمی مکر و فنی بین
۲۴۵
تن بیجان و جان بی تنی بین
۲۴۶
خرد را با دل خود همسفر کن
۲۴۷
یکی بر ملت ترکان نظر کن
۲۴۸
به تقلید فرنگ از خود رمیدند
۲۴۹
میان ملک و دین ربطی ندیدند
۲۵۰
«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیم
۲۵۱
عدد بهر شمارش آفریدیم
۲۵۲
کهن دیری که بینی مشت خاکست
۲۵۳
دمی از سر گذشت ذات پاکست
۲۵۴
حکیمان مرده را صورت نگارند
۲۵۵
ید موسی دم عیسی ندارند
۲۵۶
درین حکمت دلم چیزی ندید است
۲۵۷
برای حکمت دیگر تپید است
۲۵۸
من این گویم جهان در انقلابست
۲۵۹
درونش زنده و در پیچ و تابست
۲۶۰
ز اعداد و شمار خویش بگذر
۲۶۱
یکی در خود نظر کن پیش بگذر
۲۶۲
در آن عالم که جزو از کل فزون است
۲۶۳
قیاس رازی و طوسی جنون است
۲۶۴
زمانی با ارسطو آشنا باش
۲۶۵
دمی با ساز بیکن هم نوا باش
۲۶۶
و لیکن از مقامشان گذر کن
۲۶۷
مشو گم اندرین منزل سفر کن
۲۶۸
به آن عقلی که داند بیش و کم را
۲۶۹
شناسد اندرون کان و یم را
۲۷۰
جهان چند و چون زیر نگین کن
۲۷۱
بگردون ماه و پروین را کمین کن
۲۷۲
و لیکن حکمت دیگر بیاموز
۲۷۳
رهان خود را از این مکر شب و روز
۲۷۴
مقام تو برون از روزگار است
۲۷۵
طلب کن آن یمین کو بی یسار است
۲۷۶
سؤال چهارم
۲۷۷
قدیم و محدث از هم چون جدا شد
۲۷۸
که این عالم شد آن دیگر خدا شد
۲۷۹
اگر معروف و عارف ذات پاکست
۲۸۰
چه سودا در سر این مشت خاکست
۲۸۱
جواب
۲۸۲
خودی را زندگی ایجاد غیر است
۲۸۳
فراق عارف و معروف خیر است
۲۸۴
قدیم و محدث ما از شمار است
۲۸۵
شمار ما طلسم روزگار است
۲۸۶
دمادم دوش و فردا می شماریم
۲۸۷
به هست و بود و باشد کار داریم
۲۸۸
ازو خود را بریدن فطرت ماست
۲۸۹
تپیدن نارسیدن فطرت ماست
۲۹۰
نه ما را در فراق او عیاری
۲۹۱
نه او را بی وصال ما قراری
۲۹۲
نه او بی ما نه ، بی او چه حال است
۲۹۳
فراق ما فراق اندر وصال است
۲۹۴
جدائی خاک را بخشد نگاهی
۲۹۵
دهد سرمایه کوهی بکاهی
۲۹۶
جدائی عشق را آئینه دار است
۲۹۷
جدائی عاشقان را سازگار است
۲۹۸
اگر ما زنده ایم از دردمندی است
۲۹۹
وگر پاینده ایم از دردمندی است
۳۰۰
من و او چیست اسرار الهی است
۳۰۱
من و او بر دوام ما گواهی است
۳۰۲
بخلوت هم بجلوت نور ذات است
۳۰۳
میان انجمن بودن حیات است
۳۰۴
محبت دیده ور بی انجمن نیست
۳۰۵
محبت خود نگر بی انجمن نیست
۳۰۶
به بزم ما تجلی هاست بنگر
۳۰۷
جهان ناپید و او پیداست بنگر
۳۰۸
در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست
۳۰۹
که اینجا هیچکس جز ما و او نیست
۳۱۰
گهی خود را ز ما بیگانه سازد
۳۱۱
گهی ما را چو سازی می نوازد
۳۱۲
گهی از سنگ تصویرش تراشیم
۳۱۳
گهی نادیده بر وی سجده پاشیم
۳۱۴
گهی هر پردهٔ فطرت دریدیم
۳۱۵
جمال یار بیباکانه دیدیم
۳۱۶
چه سودا در سر این مشت خاکست
۳۱۷
ازین سودا درونش تابناکست
۳۱۸
چه خوش سودا که نالد از فراقش
۳۱۹
و لیکن هم ببالد از فراقش
۳۲۰
فراق او چنان صاحب نظر کرد
۳۲۱
که شام خویش را بر خود سحر کرد
۳۲۲
خودی را دردمندامتحان ساخت
۳۲۳
غم دیرینه را عیش جوان ساخت
۳۲۴
گهر ها سلک سلک از چشم تر برد
۳۲۵
ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد
۳۲۶
خودی را تنگ در آغوش کردن
۳۲۷
فنا را با بقا هم دوش کردن
۳۲۸
محبت در گره بستن مقامات
۳۲۹
محبت در گذشتن از نهایات
۳۳۰
محبت ذوق انجامی ندارد
۳۳۱
طلوع صبح او شامی ندارد
۳۳۲
براهش چون خرد پیچ و خمی هست
۳۳۳
جهانی در فروغ یکدمی هست
۳۳۴
هزاران عالم افتد در ره ما
۳۳۵
بپایان کی رسد جولانگه ما
۳۳۶
مسافر جاودان زی جاودان میر
۳۳۷
جهانی را که پیش آید فراگیر
۳۳۸
به بحرش گم شدن انجام ما نیست
۳۳۹
اگر او را تو در گیری فنا نیست
۳۴۰
خودی اندر خودی گنجد محال است
۳۴۱
خودی را عین خود بودن کمال است
۳۴۲
سؤال پنجم
۳۴۳
که من باشم مرا از من خبر کن
۳۴۴
چه معنی دارد «اندر خود سفر کن»
۳۴۵
جواب
۳۴۶
خودی تعویذ حفظ کائنات است
۳۴۷
نخستین پرتو ذاتش حیات است
۳۴۸
حیات از خواب خوش بیدار گردد
۳۴۹
درونش چون یکی بسیار گردد
۳۵۰
نه او را بی نمود ما گشودی
۳۵۱
نه ما را بی گشود او نمودی
۳۵۲
ضمیرش بحر ناپیدا کناری
۳۵۳
دل هر قطره موج بیقراری
۳۵۴
سر و برگ شکیبائی ندارد
۳۵۵
بجز افراد پیدائی ندارد
۳۵۶
حیات آتش خودیها چون شررها
۳۵۷
چو انجم ثابت و اندر سفر ها
۳۵۸
ز خود نا رفته بیرون غیر بین است
۳۵۹
میان انجمن خلوت نشین است
۳۶۰
یکی بنگر بخود پیچیدن او
۳۶۱
ز خاک پی سپر بالیدن او
۳۶۲
نهان از دیده ها در های و هوئی
۳۶۳
دمادم جستجوی رنگ و بوئی
۳۶۴
ز سوز اندرون در جست و خیز است
۳۶۵
به آئینی که با خود در ستیز است
۳۶۶
جهان را از ستیز او نظامی
۳۶۷
کف خاک از ستیز آئینه فامی
۳۶۸
نریزد جز خودی از پرتو او
۳۶۹
نخیزد جز گهر اندر زو او
۳۷۰
خودی را پیکر خاکی حجاب است
۳۷۱
طلوع او مثال آفتاب است
۳۷۲
درون سینهٔ ما خاور او
۳۷۳
فروغ خاک ما از جوهر او
۳۷۴
تو میگوئی مرا از «من» خبر کن
۳۷۵
چه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟
۳۷۶
ترا گفتم که ربط جان و تن چیست
۳۷۷
سفر در خود کن و بنگر که «من »چیست
۳۷۸
سفر در خویش زادن بی اب و مام
۳۷۹
ثریا را گرفتن از لب بام
۳۸۰
ابد بردن بیک دم اضطرابی
۳۸۱
تماشا بی شعاع آفتابی
۳۸۲
ستردن نقش هر امید و بیمی
۳۸۳
زدن چاکی به دریا چون کلیمی
۳۸۴
شکستن این طلسم بحر و بر را
۳۸۵
ز انگشتی شکافیدن قمر را
۳۸۶
چنان باز آمدن از لامکانش
۳۸۷
درون سینه او در کف جهانش
۳۸۸
ولی این راز را گفتن محال است
۳۸۹
که دیدن شیشه و گفتن سفال است
۳۹۰
چه گویم از «من» و از توش و تابش
۳۹۱
کند« انا عرضنا» بی نقابش
۳۹۲
فلک را لرزه بر تن از فر او
۳۹۳
زمان و هم مکان اندر بر او
۳۹۴
نشیمن را دل آدم نهاد است
۳۹۵
نصیب مشت خاکی او فتاد است
۳۹۶
جدا از غیر و هم وابستهٔ غیر
۳۹۷
گم اندر خویش و هم پیوستهٔ غیر
۳۹۸
خیال اندر کف خاکی چسان است
۳۹۹
که سیرش بی مکان و بی زمان است
۴۰۰
بزندان است و آزاد است این چیست
۴۰۱
کمند و صید و صیاد است این چیست
۴۰۲
چراغی در میان سینهٔ تست
۴۰۳
چه نور است این که در آئینهٔ تست
۴۰۴
مشو غافل که تو او را امینی
۴۰۵
چه نادانی که سوی خود نبینی
۴۰۶
سؤال ششم
۴۰۷
چه جزو است آنکه او از کل فزون است
۴۰۸
طریق جستن آن جزو چون است
۴۰۹
جواب
۴۱۰
خودی ز اندازه های ما فزون است
۴۱۱
خودی زان کل که تو بینی فزون است
۴۱۲
ز گردون بار بار افتد که خیزد
۴۱۳
به بحر روزگار افتد که خیزد
۴۱۴
جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟
۴۱۵
به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟
۴۱۶
به ظلمت مانده و نوری در آغوش
۴۱۷
برون از جنت و حوری در آغوش
۴۱۸
به آن نطقی دل آویزی که دارد
۴۱۹
ز قعر زندگی گوهر بر آرد
۴۲۰
ضمیر زندگانی جاودانی است
۴۲۱
بچشم ظاهرش بینی زمانی است
۴۲۲
به تقدیرش مقام هست و بود است
۴۲۳
نمود خویش و حفظ این نمود است
۴۲۴
چه میپرسی چه گون است و چه گون نیست
۴۲۵
که تقدیر از نهاد او برون نیست
۴۲۶
چه گویم از چگون و بی چگونش
۴۲۷
برون مجبور و مختار اندرونش
۴۲۸
چنین فرمودهٔ سلطان بدر است
۴۲۹
که ایمان در میان جبر و قدر است
۴۳۰
تو هر مخلوق را مجبور گوئی
۴۳۱
اسیر بند نزد و دور گوئی
۴۳۲
ولی جان از دم جان آفرین است
۴۳۳
به چندین جلوه ها خلوت نشین است
۴۳۴
ز جبر او حدیثی در میان نیست
۴۳۵
که جان بی فطرت آزاد جان نیست
۴۳۶
شبیخون بر جهان کیف و کم زد
۴۳۷
ز مجبوری به مختاری قدم زد
۴۳۸
چو از خود گرد مجبوری فشاند
۴۳۹
جهان خویش را چون ناقه راند
۴۴۰
نگردد آسمان بی رخصت او
۴۴۱
نتابد اختری بی شفقت او
۴۴۲
کند بی پرده روزی مضمرش را
۴۴۳
بچشم خویش بیند جوهرش را
۴۴۴
قطار نوریان در رهگذار است
۴۴۵
پی دیدار او در انتظار است
۴۴۶
شراب افرشته از تاکش بگیرد
۴۴۷
عیار خویش از خاکش بگیرد
۴۴۸
چه پرسی از طریق جستجویش
۴۴۹
فرو آرد مقام های و هویش
۴۵۰
شب و روزی که داری بر ابد زن
۴۵۱
فغان صبحگاهی بر خرد زن
۴۵۲
خرد را از حواس آید متاعی
۴۵۳
فغان از عشق می گیرد شعاعی
۴۵۴
خرد جز را فغان کل را بگیرد
۴۵۵
خرد میرد فغان هرگز نمیرد
۴۵۶
خرد بهر ابد ظرفی ندارد
۴۵۷
نفس چون سوزن ساعت شمارد
۴۵۸
تراشد روز ها شب ها سحر ها
۴۵۹
نگیرد شعله و چیند شرر ها
۴۶۰
فغان عاشقان انجام کاریست
۴۶۱
نهان در یکدم او روزگاریست
۴۶۲
خودی تا ممکناتش وا نماید
۴۶۳
گره از اندرون خود گشاید
۴۶۴
از آن نوری که وا بیند نداری
۴۶۵
تو او را فانی و آنی شماری
۴۶۶
از آن مرگی که میآید چه باک است
۴۶۷
خودی چون پخته شد از مرگ پاک است
۴۶۸
ز مرگ دیگری لرزد دل من
۴۶۹
دل من جان من آب و گل من
۴۷۰
ز کار عشق و مستی برفتادن
۴۷۱
شرار خود به خاشاکی ندادن
۴۷۲
بدست خود کفن بر خود بریدن
۴۷۳
بچشم خویش مرگ خویش دیدن
۴۷۴
ترا این مرگ هر دم در کمین است
۴۷۵
بترس از وی که مرگ ما همین است
۴۷۶
کند گور تو اندر پیکر تو
۴۷۷
نکیر و منکر او در بر تو
۴۷۸
سؤال هفتم
۴۷۹
مسافر چون بود رهرو کدام است
۴۸۰
کرا گویم که او مرد تمام است
۴۸۱
جواب
۴۸۲
اگرچه چشمی گشائی بر دل خویش
۴۸۳
درون سینه بینی منزل خویش
۴۸۴
سفر اندر حضر کردن چنین است
۴۸۵
سفر از خود بخود کردن همین است
۴۸۶
کسی اینجا نداند ما کجائیم
۴۸۷
که در چشم مه و اختر نیائیم
۴۸۸
مجو پایان که پایانی نداری
۴۸۹
بپایان تا رسی جانی نداری
۴۹۰
نه ما را پخته پنداری که خامیم
۴۹۱
بهر منزل تمام و ناتمامیم
۴۹۲
بپایان نارسیدن زندگانی است
۴۹۳
سفر ما را حیات جاودانی است
۴۹۴
ز ماهی تا به مه جولانگه ما
۴۹۵
مکان و هم زمان گرد ره ما
۴۹۶
بخود پیچیم و بیتاب نمودیم
۴۹۷
که ما موجیم و از قعر وجودیم
۴۹۸
دمادم خویش را اندر کمین باش
۴۹۹
گریزان از گمان سوی یقین باش
۵۰۰
تب و تاب محبت را فنا نیست
۵۰۱
یقین و دید را نیز انتها نیست
۵۰۲
کمال زندگی دیدار ذات است
۵۰۳
طریقش رستن از بند جهات است
۵۰۴
چنان با ذات حق خلوت گزینی
۵۰۵
ترا او بیند و او را تو بینی
۵۰۶
منور شو ز نور «من یرانی»
۵۰۷
مژه برهم مزن تو خود نمانی
۵۰۸
بخود محکم گذر اندر حضورش
۵۰۹
مشو ناپید اندر بحر نورش
۵۱۰
نصیب ذره کن آن اضطرابی
۵۱۱
که تابد در حریم آفتابی
۵۱۲
چنان در جلوه گاه یار میسوز
۵۱۳
عیان خود را نهان او را برافروز
۵۱۴
کسی کو دید عالم را امام است
۵۱۵
من تو ناتمامیم او تمام است
۵۱۶
اگر او را نیابی در طلب خیز
۵۱۷
اگر یابی به دامانش در آویز
۵۱۸
فقیه و شیخ و ملا را مده دست
۵۱۹
مرو مانند ماهی غافل از شست
۵۲۰
بکار ملک و دین او مرد راهی است
۵۲۱
که ما کوریم و او صاحب نگاهی است
۵۲۲
مثال آفتاب صبحگاهی
۵۲۳
دمد از هر بن مویش نگاهی
۵۲۴
فرنگ آئین جمهوری نهاد ست
۵۲۵
رسن از گردن دیوی گشادست
۵۲۶
نوا بی زخمه و سازی ندارد
۵۲۷
ابی طیاره پروازی ندارد
۵۲۸
ز باغش کشت ویرانی نکوتر
۵۲۹
ز شهر او بیابانی نکوتر
۵۳۰
چو رهزن کاروانی در تک و تاز
۵۳۱
شکمها بهر نانی در تک و تاز
۵۳۲
روان خوابید و تن بیدار گردید
۵۳۳
هنر با دین و دانش خوار گردید
۵۳۴
خرد جز کافری کافر گری نیست
۵۳۵
فن افرنگ جز مردم دری نیست
۵۳۶
گروهی را گروهیدر کمین است
۵۳۷
خدایش یار اگر کارش چنین است
۵۳۸
ز من ده اهل مغرب را پیامی
۵۳۹
که جمهور است تیغ بی نیامی
۵۴۰
چه شمشیری که جانها می ستاند
۵۴۱
تمیز مسلم و کافر نداند
۵۴۲
نماند در غلاف خود زمانی
۵۴۳
برد جان خود و جان جهانی
۵۴۴
سؤال هشتم
۵۴۵
کدامی نکته را نطق است اناالحق
۵۴۶
چه گوئی هرزه بود آن ٓرمز مطلق
۵۴۷
جواب
۵۴۸
من از رمز اناالحق باز گویم
۵۴۹
و گر با هند و ایران راز گویم
۵۵۰
مغی در حلقهٔ دیر این سخن گفت
۵۵۱
«حیات از خود فریبی خورد و من »گفت
۵۵۲
خدا خفت و وجود ما ز خوابش
۵۵۳
وجود ما نمود ما ز خوابش
۵۵۴
مقام تحت وفوق و چار سو خواب
۵۵۵
سکون و سیر و شوق و جستجو خواب
۵۵۶
دل بیدار و عقل نکته بین خواب
۵۵۷
گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب
۵۵۸
ترا این چشم بیداری بخواب است
۵۵۹
ترا گفتار و کرداری بخواب است
۵۶۰
چو او بیدار گردد دیگری نیست
۵۶۱
متاع شوق را سوداگری نیست
۵۶۲
فروغ دانش ما از قیاس است
۵۶۳
قیاس ما ز تقدیر حواس است
۵۶۴
چو حس دیگر شد این عالم دگر شد
۵۶۵
سکون و سیر و کیف و کم دگر شد
۵۶۶
توان گفتن جهان رنگ و بو نیست
۵۶۷
زمین و آسمان و کاخ و کو نیست
۵۶۸
توان گفتن که خوابی یا فسونی است
۵۶۹
حجاب چهره آن بی چگونی است
۵۷۰
توان گفتن همه نیرنگ هوش است
۵۷۱
فریب پرده های چشم و گوش است
۵۷۲
خودی از کائنات رنگ و بو نیست
۵۷۳
حواس ما میان ما و او نیست
۵۷۴
نگه را در حریمش نیست راهی
۵۷۵
کنی خود را تماشا بی نگاهی
۵۷۶
حساب روزش از دور فلک نیست
۵۷۷
بخود بینی ظن و تخمین و شک نیست
۵۷۸
اگر کوئی که «من» وهم و گمان است
۵۷۹
نمودش چون نمود این و آن است
۵۸۰
بگو با من که دارای گمان کیست
۵۸۱
یکی در خود نگر آن بی نشان کیست
۵۸۲
جهان پیدا و محتاج دلیلی
۵۸۳
نمیآید به فکر جبرئیلی
۵۸۴
خودی پنهان ز حجت بی نیاز است
۵۸۵
یکی اندیش و دریاب این چه رازست
۵۸۶
خودی را حق بدان باطل مپندار
۵۸۷
خودی را کشت بی حاصل مپندار
۵۸۸
خودی چون پخته گردد لازوالست
۵۸۹
فراق عاشقان عین وصالست
۵۹۰
شرر را تیز بالی میتوان داد
۵۹۱
تپید لایزالی میتوان داد
۵۹۲
دوام حق جزای کار او نیست
۵۹۳
که او را این دوام از جستجو نیست
۵۹۴
دوام آن به که جان مستعاری
۵۹۵
شود از عشق و مستی پایداری
۵۹۶
وجود کوهسار و دشت و در هیچ
۵۹۷
جهان فانی خودی باقی دگر هیچ
۵۹۸
دگر از شنکر و منصور کم گوی
۵۹۹
خدا را هم براه خویشتن جوی
۶۰۰
بخود گم بهر تحقیق خودی شو
۶۰۱
انا الحق گوی و صدیق خودی شو
۶۰۲
سؤال نهم
۶۰۳
که شد بر سر وحدت واقف آخر؟
۶۰۴
شناسای چه آمد عارف آخر؟
۶۰۵
جواب
۶۰۶
ته گردون مقام دلپذیر است
۶۰۷
و لیکن مهر و ماهش زود میر است
۶۰۸
بدوش شام نعش آفتابی
۶۰۹
کواکب را کفن از ماهتابی
۶۱۰
پرد کهسار چون ریگ روانی
۶۱۱
دگرگون می شود دریا بآنی
۶۱۲
گلان را در کمین باد خزان است
۶۱۳
متاع کاروان از بیم جان است
۶۱۴
ز شبنم لاله را گوهر نماند
۶۱۵
دمی ماند دمی دیگر نماند
۶۱۶
نوا نشنیده در چنگی بمیرد
۶۱۷
شرر ناجسته در سنگی بمیرد
۶۱۸
مپرس از من ز عالمگیری مرگ
۶۱۹
من و تو از نفس زنجیری مرگ
۶۲۰
غزل
۶۲۱
فنا را بادهٔ هر جام کردند
۶۲۲
چه بیدردانه او را عام کردند
۶۲۳
تماشا گاه مرگ ناگهان را
۶۲۴
جهان ماه و انجم نام کردند
۶۲۵
اگر یک زره اش خوی رم آموخت
۶۲۶
به افسون نگاهی رام کردند
۶۲۷
قرار از ما چه میجوئی که ما را
۶۲۸
اسیر گردش ایام کردند
۶۲۹
خودی در سینهٔ چاکی نگهدار
۶۳۰
ازین کوکب چراغ شام کردند
۶۳۱
جهان یکسر مقام آفلین است
۶۳۲
درین غربت سرا عرفان همین است
۶۳۳
دل ما در تلاش باطلی نیست
۶۳۴
نصیب ما غم بی حاصلی نیست
۶۳۵
نگه دارند اینجا آرزو را
۶۳۶
سرور ذوق و شوق جستجو را
۶۳۷
خودی را لازوالی میتوان کرد
۶۳۸
فراقی را وصالی میتوان کرد
۶۳۹
چراغی از دم گرمی توان سوخت
۶۴۰
به سوزن چاک گردون میتوان دوخت
۶۴۱
خدای زنده بی ذوق سخن نیست
۶۴۲
تجلی های او بی انجمن نیست
۶۴۳
که برق جلوهٔ او بر جگر زد؟
۶۴۴
که خورد آن باده و ساغر بسر زد
۶۴۵
عیار حسن و خوبی از دل کیست؟
۶۴۶
مه او در طواف منزل کیست؟
۶۴۷
«الست» از خلوت نازی که برخاست
۶۴۸
«بلی» از پردهٔ سازی که برخاست
۶۴۹
چه آتش عشق در خاکی بر افروخت
۶۵۰
هزاران پرده یک آواز ما سوخت
۶۵۱
اگر مائیم گردان جام ساقی است
۶۵۲
به بزمش گرمی هنگامه باقی است
۶۵۳
مرا دل سوخت بر تنهائی او
۶۵۴
کنم سامان بزم آرائی او
۶۵۵
مثال دانه می کارم خودی را
۶۵۶
برای او نگهدارم خودی را
۶۵۷
خاتمه
۶۵۸
تو شمشیری ز کام خود برون آ
۶۵۹
برون آ ، از نیام خود برون آ
۶۶۰
نقاب از ممکنات خویش برگیر
۶۶۱
مه و خورشید و انجم را به برگیر
۶۶۲
شب خود روشن از نور یقین کن
۶۶۳
ید بیضا برون از آستین کن
۶۶۴
کسی کو دیده را بر دل گشود است
۶۶۵
شراری کشت و پروینی درود است
۶۶۶
شراری جسته ئی گیر از درونم
۶۶۷
که من مانند رومی گرم خونم
۶۶۸
وگرنه آتش از تهذیب نوگیر
۶۶۹
برون خود بیفروز ، اندرون میر