Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اقبال لاهوری · زبور عجم

موسیقی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مرگ ها اندر فنون بندگی
۲
من چه گویم از فسون بندگی
۳
نغمهٔ او خالی از نار حیات
۴
همچو سیل افتد به دیوار حیات
۵
چون دل او تیره سیمای غلام
۶
پست چون طبعش نواهای غلام
۷
از دل افسردهٔ او سوز رفت
۸
ذوق فردا لذت امروز رفت
۹
از نی او آشکارا راز او
۱۰
مرگ یک شهر است اندر ساز او
۱۱
ناتوان و زار می سازد ترا
۱۲
از جهان بیزار می سازد ترا
۱۳
چشم او را اشک پیهم سرمه ایست
۱۴
تا توانی بر نوای او مایست
۱۵
الحذر این نغمهٔ موت است و بس
۱۶
نیستی در کسوت صوت است و بس
۱۷
تشنه کامی ، این حرم بی زمزم است
۱۸
در بم و زیرش هلاک آدم است
۱۹
سوز دل از دل برد غم میدهد
۲۰
زهر اندر ساغر جم می دهد
۲۱
غم دو قسم است ای برادر گوش کن
۲۲
شعلهٔ ما را چراغ هوش کن
۲۳
یک غم است آن غم که آدم را خورد
۲۴
آن غم دیگر که هر غم را خورد
۲۵
آن غم دیگر که ما را همدم است
۲۶
جان ما از صحبت او بی غم است
۲۷
اندرو هنگامه های غرب و شرق
۲۸
بحر و در وی جمله موجودات غرق
۲۹
چون نشیمن می کند اندر دلی
۳۰
دل ازو گردد یم بی ساحلی
۳۱
بندگی از سر جان نا آگهی است
۳۲
زان غم دیگر سرود او تهی است
۳۳
من نمیگویم که آهنگش خطاست
۳۴
بیوه زن را اینچنین شیون رواست
۳۵
نغمه باید تند رو مانند سیل
۳۶
تا برد از دل غمان را خیل خیل
۳۷
نغمه می باید جنون پرورده ئی
۳۸
آتشی در خون و دل حل کرده ئی
۳۹
از نم او شعله پروردن توان
۴۰
خامشی را جزو او کردن توان
۴۱
می شناسی در سرود است آن مقام
۴۲
«کاندرو بی حرف می روید کلام»
۴۳
نغمهٔ روشن چراغ فطرت است
۴۴
معنی او نقشبند صورت است
۴۵
اصل معنی را ندانم از کجاست
۴۶
صورتش پیدا و با ما آشناست
۴۷
نغمه گر معنی ندارد مرده ایست
۴۸
سوز او از آتش افسرده ایست
۴۹
راز معنی مرشد رومی گشود
۵۰
فکر من بر آستانش در سجود
۵۱
«معنی آن باشد که بستاند ترا
۵۲
بی نیاز از نقش گرداند ترا
۵۳
معنی آن نبود که کور و کر کند
۵۴
مرد را بر نقش عاشق تر کند»
۵۵
مطرب ما جلوهٔ معنی ندید
۵۶
دل بصورت بست و از معنی رمید
۵۷
مصوری
۵۸
همچنان دیدم فن صورت گری
۵۹
نی براهیمی درو نی آزری
۶۰
«راهبی در حلقهٔ دام هوس
۶۱
دلبری با طایری اندر قفس
۶۲
خسروی پیش فقیری خرقه پوش
۶۳
مرد کوهستانیی هیزم بدوش
۶۴
نازنینی در ره بتخانه ئی
۶۵
جوگئی در خلوت ویرانه ئی
۶۶
پیرکی از درد پیری داغ داغ
۶۷
آنکه اندر دست او گل شد چراغ
۶۸
مطربی از نغمهٔ بیگانه مست
۶۹
بلبلی نالید و تار او گسست
۷۰
نوجوانی از نگاهی خورده تیر
۷۱
کودکی بر گردن بابای پیر»
۷۲
می چکد از خامه ها مضمون موت
۷۳
هر کجا افسانه و افسون موت
۷۴
علم حاضر پیش آفل در سجود
۷۵
شک بیفزود و یقین از دل ربود
۷۶
بی یقین را لذت تحقیق نیست
۷۷
بی یقین را قوت تخلیق نیست
۷۸
بی یقین را رعشه ها اندر دل است
۷۹
نقش نو آوردن او را مشکل است
۸۰
از خودی دور است و رنجور است و بس
۸۱
رهبر او ذوق جمهور است و بس
۸۲
حسن را دریوزه از فطرت کند
۸۳
رهزن و راه تهی دستی زند
۸۴
حسن را از خود برون جستن خطاست
۸۵
آنچه می بایست پیش ما کجاست
۸۶
نقشگر خود را چو با فطرت سپرد
۸۷
نقش او افکند و نقش خود سترد
۸۸
یک زمان از خویشتن رنگی نزد
۸۹
بر زجاج ما گهی سنگی نزد
۹۰
فطرت اندر طیلسان هفت رنگ
۹۱
مانده بر قرطاس او با پای لنگ
۹۲
بی تپش پروانهٔ کم سوز او
۹۳
عکس فردا نیست در امروز او
۹۴
از نگاهش رخنه در افلاک نیست
۹۵
زانکه اندر سینه دل بیباک نیست
۹۶
خاکسار و بی حضور و شرمگین
۹۷
بی نصیب از صحبت روح الامین
۹۸
فکر او نادار و بی ذوق ستیز
۹۹
بانگ اسرافیل او بی رستخیز
۱۰۰
خویش را آدم اگر خاکی شمرد
۱۰۱
نور یزدان در ضمیر او بمرد
۱۰۲
چون کلیمی شد برون از خویشتن
۱۰۳
دست او تاریک و چوب او رسن
۱۰۴
زندگی بی قوت اعجاز نیست
۱۰۵
هر کسی دانندهٔ این راز نیست
۱۰۶
آن هنرمندیکه بر فطرت فزود
۱۰۷
راز خود را بر نگاه ما گشود
۱۰۸
گرچه بحر او ندارد احتیاج
۱۰۹
میرسد از جوی ما او را خراج
۱۱۰
چین رباید از بساط روزگار
۱۱۱
هر نگاه از دست او گیرد عیار
۱۱۲
حور او از حور جنت خوشتر است
۱۱۳
منکر لات و مناتش کافر است
۱۱۴
آفریند کائنات دیگری
۱۱۵
قلب را بخشد حیات دیگری
۱۱۶
بحر و موج خویش را بر خود زند
۱۱۷
پیش ما موجش گهر می افکند
۱۱۸
زان فراوانی که اندر جان اوست
۱۱۹
هر تهی را پر نمودن شأن اوست
۱۲۰
فطرت پاکش عیار خوب و زشت
۱۲۱
صنعتش آئینه دار خوب و زشت
۱۲۲
عین ابراهیم و عین آزر است
۱۲۳
دست او هم بت شکن هم بتگر است
۱۲۴
هر بنای کهنه را بر می کند
۱۲۵
جمله موجودات را سوهان زند
۱۲۶
در غلامی تن ز جان گردد تهی
۱۲۷
از تن بی جان چه امید بهی
۱۲۸
ذوق ایجاد و نمود از دل رود
۱۲۹
آدمی از خویشتن غافل رود
۱۳۰
جبرئیلی را اگر سازی غلام
۱۳۱
بر فتد از گنبد آئینه فام
۱۳۲
کیش او تقلید و کارش آزری ست
۱۳۳
ندرت اندر مذهب او کافری ست
۱۳۴
تازگیها وهم و شک افزایدش
۱۳۵
کهنه و فرسوده خوش می آیدش
۱۳۶
چشم او بر رفته از آینده کور
۱۳۷
چون مجاور رزق او از خاک گور
۱۳۸
گر هنر این است مرگ آرزوست
۱۳۹
اندرونش زشت و بیرونش نکوست
۱۴۰
طایر دانا نمیگردد اسیر
۱۴۱
گرچه باشد دامی از تار حریر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.