تمهید زمینی - آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عشق شور انگیز بی پروای شهر
۲
شعلهٔ او میرد از غوغای شهر
۳
خلوتی جوید بدشت و کوهسار
۴
یا لب دریای ناپیدا کنار
۵
من که در یاران ندیدم محرمی
۶
بر لب دریا بیاسودم دمی
۷
بحر و هنگام غروب آفتاب
۸
نیلگون آب از شفق لعل مذاب
۹
کور را ذوق نظر بخشد غروب
۱۰
شام را رنگ سحر بخشد غروب
۱۱
با دل خود گفتگوها داشتم
۱۲
آرزوها جستجوها داشتم
۱۳
آنی و از جاودانی بی نصیب
۱۴
زنده و از زندگانی بی نصیب
۱۵
تشنه و دور از کنار چشمه سار
۱۶
می سرودم این غزل بی اختیار
۱۷
غزل
۱۸
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
۱۹
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
۲۰
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
۲۱
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
۲۲
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا ، برو
۲۳
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
۲۴
ای عقل تو ز شوق پراکنده گوی شو
۲۵
ای عشق نکته های پریشانم آرزوست
۲۶
این آب و نان چرخ چو سیل است بیوفا
۲۷
من ماهیم نهنگم و عمانم آرزوست
۲۸
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
۲۹
آن نور جیب موسی عمرانم آرزوست
۳۰
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
۳۱
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
۳۲
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
۳۳
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
۳۴
گفتم که یافت می نشود جسته ایم‘
۳۵
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
۳۶
رومی
۳۷
موج مضطر خفت بر سنجاب آب
۳۸
شد افق تار از زیان آفتاب
۳۹
از متاعش پاره ئی دزدید شام
۴۰
کوکبی چون شاهدی بالای بام
۴۱
روح رومی پرده ها را بر درید
۴۲
از پس که پاره ئی آمد پدید
۴۳
طلعتش رخشنده مثل آفتاب
۴۴
شیب او فرخنده چون عهد شباب
۴۵
پیکری روشن ز نور سرمدی
۴۶
در سراپایش سرور سرمدی
۴۷
بر لب او سر پنهان وجود
۴۸
بند های حرف و صوت از خود گشود
۴۹
حرف او آئینه ئی آویخته
۵۰
علم با سوز درون آمیخته
۵۱
گفتمش موجود و ناموجود چیست
۵۲
معنی محمود و نامحمود چیست
۵۳
گفت موجود آنکه می خواهد نمود
۵۴
آشکارائی تقاضای وجود
۵۵
زندگی خود را بخویش آراستن
۵۶
بر وجود خود شهادت خواستن
۵۷
انجمن روز الست آراستند
۵۸
بر وجود خود شهادت خواستند
۵۹
زنده ئی یا مرده ئی یا جان بلب
۶۰
از سه شاهد کن شهادت را طلب
۶۱
شاهد اول شعور خویشتن
۶۲
خویش را دیدن بنور خویشتن
۶۳
شاهد ثانی شعور دیگری
۶۴
خویش را دیدن بنور دیگری
۶۵
شاهد ثالث شعور ذات حق
۶۶
خویش را دیدن بنور ذات حق
۶۷
پیش این نور ار بمانی استوار
۶۸
حی و قائم چون خدا خود را شمار
۶۹
بر مقام خود رسیدن زندگی است
۷۰
ذات را بی پرده دیدن زندگی است
۷۱
مرد مؤمن در نسازد با صفات
۷۲
مصطفی راضی نشد الا به ذات
۷۳
چیست معراج آرزوی شاهدی
۷۴
امتحانی روبروی شاهدی
۷۵
شاهد عادل که بی تصدیق او
۷۶
زندگی ما را چو گل را رنگ و بو
۷۷
در حضورش کس نماند استوار
۷۸
ور بماند هست او کامل عیار
۷۹
ذره ئی از کف مده تابی که هست
۸۰
پخته گیر اندر گره تابی که هست
۸۱
تاب خود را بر فزودن خوشتر است
۸۲
پیش خورشید آزمودن خوشتر است
۸۳
پیکر فرسوده را دیگر تراش
۸۴
امتحان خویش کن موجود باش
۸۵
این چنین موجود محمود است و بس
۸۶
ورنه نار زندگی دود است و بس
۸۷
باز گفتم پیش حق رفتن چسان
۸۸
کوه خاک و آب را گفتن چسان
۸۹
آمر و خالق برون از امر و خلق
۹۰
ما ز شست روزگاران خسته حلق
۹۱
گفت اگر سلطان ترا آید بدست
۹۲
می توان افلاک را از هم شکست
۹۳
باش تا عریان شود این کائنات
۹۴
شوید از دامان خود گرد جهات
۹۵
در وجود او نه کم بینی نه بیش
۹۶
خویش را بینی ازو ، او را ز خویش
۹۷
نکتهٔ «الا بسلطان» یاد گیر
۹۸
ورنه چون مور و ملخ در گل بمیر
۹۹
از طریق زادن ای مرد نکو
۱۰۰
آمدی اندر جهان چار سو
۱۰۱
هم برون جستن بزادن میتوان
۱۰۲
بندها از خود گشادن میتوان
۱۰۳
لیکن این زادن نه از آب و گل است
۱۰۴
داند آن مردی که او صاحبدل است
۱۰۵
آن ز مجبوری است ، این از اختیار
۱۰۶
آن نهان در پرده ها این آشکار
۱۰۷
آن یکی با گریه ، این با خنده ایست
۱۰۸
یعنی آن جوینده ، این یابنده ایست
۱۰۹
آن سکون و سیر اندر کائنات
۱۱۰
این سراپا سیر بیرون از جهات
۱۱۱
آن یکی محتاج روز و شب است
۱۱۲
وان دگر روز و شب او را مرکب است
۱۱۳
زادن طفل از شکست اشکم است
۱۱۴
زادن مرد از شکست عالم است
۱۱۵
هر دو زادن را دلیل آمد اذان
۱۱۶
آن بلب گویند و این از عین جان
۱۱۷
جان بیداری چو زاید در بدن
۱۱۸
لرزه ها افتد درین دیر کهن»
۱۱۹
گفتم این زادن نمیدانم که چیست
۱۲۰
گفت شأنی از شؤن زندگی است
۱۲۱
شیوه های زندگی غیب و حضور
۱۲۲
آن یکی اندر ثبات آن در مرور
۱۲۳
گه بجلوت می گدازد خویش را
۱۲۴
گه بخلوت جمع سازد خویش را
۱۲۵
جلوت او روشن از نور صفات
۱۲۶
خلوت او مستنیر از نور ذات
۱۲۷
عقل او را سوی جلوت می کشد
۱۲۸
عشق او را سوی خلوت می کشد
۱۲۹
عقل هم خود را بدین عالم زند
۱۳۰
تا طلسم آب و گل را بشکند
۱۳۱
می شود هر سنگ ره او را ادیب
۱۳۲
می شود برق و سحاب او را خطیب
۱۳۳
چشمش از ذوق نگه بیگانه نیست
۱۳۴
لیکن او را جرأت رندانه نیست
۱۳۵
پس ز ترس راه چون کوری رود
۱۳۶
نرم نرمک صورت موری رود
۱۳۷
تا خرد پیچیده تر بر رنگ و بوست
۱۳۸
میرود آهسته اندر راه دوست
۱۳۹
کارش از تدریج می یابد نظام
۱۴۰
من ندانم کی شود کارش تمام
۱۴۱
می نداند عشق سال و ماه را
۱۴۲
دیر و زود و نزد و دور راه را
۱۴۳
عقل در کوهی شکافی میکند
۱۴۴
یا بگرد او طوافی می کند
۱۴۵
کوه پیش عشق چون کاهی بود
۱۴۶
دل سریع السیر چون ماهی بود
۱۴۷
عشق ، شبخونی زدن بر لامکان
۱۴۸
گور را نادیده رفتن از جهان
۱۴۹
زور عشق از باد و خاک و آب نیست
۱۵۰
قوتش از سختی اعصاب نیست
۱۵۱
عشق با نان جوین خیبر گشاد
۱۵۲
عشق در اندام مه چاکی نهاد
۱۵۳
کله نمرود بی ضربی شکست
۱۵۴
لشکر فرعون بی حربی شکست
۱۵۵
عشق در جان چون بچشم اندر نظر
۱۵۶
هم درون خانه هم بیرون در
۱۵۷
عشق هم خاکستر و هم اخگر است
۱۵۸
کار او از دین و دانش برتر است
۱۵۹
عشق سلطان است و برهان مبین
۱۶۰
هر دو عالم عشق را زیر نگین
۱۶۱
لا زمان و دوش فردائی ازو
۱۶۲
لامکان و زیر و بالائی ازو
۱۶۳
چون خودی را از خدا طالب شود
۱۶۴
جمله عالم مرکب او راکب شود
۱۶۵
آشکارا تر مقام دل ازو
۱۶۶
جذب این دیر کهن باطل ازو
۱۶۷
عاشقان خود را به یزدان میدهند
۱۶۸
عقل تأویلی به قربان میدهند
۱۶۹
عاشقی از سو به بی سوئی خرام
۱۷۰
مرگ را بر خویشتن گردان حرام
۱۷۱
ای مثال مرده در صندوق گور
۱۷۲
می توان برخاستن بی بانگ صور
۱۷۳
در گلو داری نواها خوب و نغز
۱۷۴
چند اندر گل بنالی مثل چغز
۱۷۵
بر مکان و بر زمان اسوار شو
۱۷۶
فارغ از پیچاک این زنار شو
۱۷۷
تیز تر کن این دو چشم و این دو گوش
۱۷۸
هر چه می بینی نیوش از راه هوش
۱۷۹
آن کسی کو بانگ موران بشنود
۱۸۰
هم ز دوران سر دوران بشنود
۱۸۱
آن نگاه پرده سوز از من بگیر
۱۸۲
کو بچشم اندر نمیگردد اسیر
۱۸۳
«آدمی دید است باقی پوست است
۱۸۴
دید آن باشد که دید دوست است
۱۸۵
جمله تن را در گداز اندر بصر
۱۸۶
در نظر رو ، در نظر رو ، در نظر»
۱۸۷
رومی
۱۸۸
تو ازین نه آسمان ترسی ، مترس
۱۸۹
از فراخای جهان ترسی مترس
۱۹۰
چشم بگشا بر زمان و بر مکان
۱۹۱
این دو یک حال است از احوال جان
۱۹۲
تا نگه از جلوه پیش افتاده است
۱۹۳
اختلاف دوش و فردا زاده است
۱۹۴
دانه اندر گل به ظلمت خانه ئی
۱۹۵
از فضای آسمان بیگانه ئی
۱۹۶
هیچ میداند که در جای فراخ
۱۹۷
می توان خود را نمودن شاخ شاخ
۱۹۸
جوهر او چیست یک ذوق نموست
۱۹۹
هم مقام اوست این جوهر هم اوست
۲۰۰
ایکه گوئی محمل جان است تن
۲۰۱
سر جان را در نگر بر تن متن
۲۰۲
محملی نی ، حالی از احوال اوست
۲۰۳
محملش خواندن فریب گفتگوست
۲۰۴
چیست جان جذب و سرور و سوز و درد
۲۰۵
ذوق تسخیر سپهر گرد گرد
۲۰۶
چیست تن با رنگ و بو خو کردن است
۲۰۷
با مقام چار سو خو کردن است
۲۰۸
از شعور است این که گوئی نزد و دور
۲۰۹
چیست معراج؟ انقلاب اندر شعور
۲۱۰
انقلاب اندر شعور از جذب و شوق
۲۱۱
وارهاند جذب و شوق از تحت و فوق
۲۱۲
این بدن با جان ما انباز نیست
۲۱۳
مشت خاکی مانع پرواز نیست»