اقبال لاهوری · جاویدنامه

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از مقام مؤمنان دوری چرا
۲
یعنی از فردوس مهجوری چرا
۳
حلاج
۴
مرد آزادی که داند خوب و زشت
۵
می نگنجد روح او اندر بهشت
۶
جنت ملا ، می و حور و غلام
۷
جنت آزادگان سیر دوام
۸
جنت ملا خور و خواب و سرود
۹
جنت عاشق تماشای وجود
۱۰
حشر ملا شق قبر و بانگ صور
۱۱
عشق شور انگیز خود صبح نشور
۱۲
علم بر بیم و رجا دارد اساس
۱۳
عاشقان را نی امید و نی هراس
۱۴
علم ترسان از جلال کائنات
۱۵
عشق غرق اندر جمال کائنات
۱۶
علم را بر رفته و حاضر نظر
۱۷
عشق گوید آنچه می آید نگر
۱۸
علم پیمان بسته با آئین جبر،
۱۹
چارهٔ او چیست غیر از جبر و صبر
۲۰
عشق آزاد و غیور و ناصبور
۲۱
در تماشای وجود آمد جسور
۲۲
عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست
۲۳
گرچه او را گریهٔ مستانه ایست
۲۴
این دل مجبور ما مجبور نیست
۲۵
ناوک ما از نگاه حور نیست
۲۶
آتش ما را بیفزاید فراق
۲۷
جان ما را سازگار آید فراق
۲۸
بی خلشها زیستن ، نا زیستن
۲۹
باید آتش در ته پا زیستن
۳۰
زیستن این گونه تقدیر خودی است
۳۱
از همین تقدیر تعمیر خودی است
۳۲
ذره ئی از شوق بیحد رشک مهر
۳۳
گنجد اندر سینه او نه سپهر
۳۴
شوق چون بر عالمی شبخون زند
۳۵
آنیان را جاودانی می کند
۳۶
زنده رود
۳۷
گردش تقدیر مرگ و زندگیست
۳۸
کس نداند گردش تقدیر چیست
۳۹
حلاج
۴۰
هر که از تقدیر دارد ساز و برگ
۴۱
لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ
۴۲
جبر دین مرد صاحب همت است
۴۳
جبر مردان از کمال قوت است
۴۴
پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،
۴۵
جبر مرد خام را آغوش قبر
۴۶
جبر خالد عالمی برهم زند
۴۷
جبر ما بیخ و بن ما بر کند
۴۸
کار مردان است تسلیم و رضا
۴۹
بر ضعیفان راست ناید این قبا
۵۰
تو که دانی از مقام پیر روم
۵۱
می ندانی از کلام پیر روم
۵۲
«بود گبری در زمان با یزید
۵۳
گفت او را یک مسلمان سعید
۵۴
خوشتر آن باشد که ایمان آوری
۵۵
تا بدست آید نجات و سروری
۵۶
گفت این ایمان اگر هست ای مرید
۵۷
آن که دارد شیخ عالم با یزید
۵۸
من ندارم طاقت آن ، تاب آن
۵۹
کان فزون آمد ز کوششهای جان
۶۰
رومی
۶۱
کار ما غیر از امید و بیم نیست
۶۲
هر کسی را همت تسلیم نیست
۶۳
ایکه گوئی بودنی این بود ، شد
۶۴
کار ها پابند آئین بود ، شد
۶۵
معنی تقدیر کم فهمیده ئی
۶۶
نی خودی را نی خدا را دیده ئی
۶۷
مرد مؤمن با خدا دارد نیاز
۶۸
«با تو ما سازیم ، تو با ما بساز»
۶۹
عزم او خلاق تقدیر حق است
۷۰
روز هیجا تیر او تیر حق است
۷۱
زنده رود
۷۲
کم نگاهان فتنه ها انگیختند
۷۳
بندهٔ حق را به دار آویختند
۷۴
آشکارا بر تو پنهان وجود
۷۵
باز گو آخر گناه تو چه بود؟
۷۶
حلاج
۷۷
بود اندر سینهٔ من بانگ صور
۷۸
ملتی دیدم که دارد قصد گور
۷۹
مؤمنان با خوی و بوی کافران
۸۰
لااله گویان و از خود منکران
۸۱
«امر حق» گفتند نقش باطل است
۸۲
زانکه او وابستهٔ آب و گل است
۸۳
من بخود افروختم نار حیات
۸۴
مرده را گفتم ز اسرار حیات
۸۵
از خودی طرح جهانی ریختند
۸۶
دلبری با قاهری آمیختند
۸۷
هر کجا پیدا و نا پیدا خودی
۸۸
بر نمی تابد نگاه ما خودی
۸۹
نار ها پوشیده اندر نور اوست
۹۰
جلوه های کائنات از طور اوست
۹۱
هر زمان هر دل درین دیر کهن
۹۲
از خودی در پرده میگوید سخن
۹۳
هر که از نارش نصیب خود نبرد
۹۴
در جهان از خویشتن بیگانه مرد
۹۵
هند و هم ایران ز نورش محرم است
۹۶
آنکه نارش هم شناسد آن کم است
۹۷
من ز نور و نار او دادم خبر
۹۸
بندهٔ محرم گناه من نگر
۹۹
آنچه من کردم تو هم کردی بترس
۱۰۰
محشری بر مرده آوردی بترس
۱۰۱
طاهره
۱۰۲
از گناه بندهٔ صاحب جنون
۱۰۳
کائنات تازه ئی آید برون
۱۰۴
شوق بیحد پرده ها را بر درد
۱۰۵
کهنگی را از تماشا می برد
۱۰۶
آخر از دار و رسن گیرد نصیب
۱۰۷
بر نگردد زنده از کوی حبیب
۱۰۸
جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت
۱۰۹
تا نپنداری که از عالم گذشت
۱۱۰
در ضمیر عصر خود پوشیده است
۱۱۱
اندرین خلوت چسان گنجیده است
۱۱۲
زنده رود
۱۱۳
ای ترا دادند درد جستجوی
۱۱۴
معنی یک شعر خود با من بگوی
۱۱۵
«قمری ، کف خاکستر و بلبل قفس رنگ
۱۱۶
ای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»
۱۱۷
غالب
۱۱۸
ناله ئی کو خیزد از سوز جگر
۱۱۹
هر کجا تأثیر او دیدم دگر
۱۲۰
قمری از تأثیر او وا سوخته
۱۲۱
بلبل از وی رنگها اندوخته
۱۲۲
اندرو مرگی به آغوش حیات
۱۲۳
یک نفس اینجا حیات آنجا ممات
۱۲۴
آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست
۱۲۵
آنچنان رنگی که بیرنگی ازوست
۱۲۶
تو ندانی این مقام رنگ و بوست
۱۲۷
قسمت هر دل بقدر های و هوست
۱۲۸
یا به رنگ آ ، یا به بیرنگی گذر
۱۲۹
تا نشانی گیری از سوز جگر
۱۳۰
زنده رود
۱۳۱
صد جهان پیدا درین نیلی فضاست
۱۳۲
هر جهان را اولیا و انبیاست
۱۳۳
غالب
۱۳۴
نیک بنگر اندرین بود و نبود
۱۳۵
پی به پی آید جهانها در وجود
۱۳۶
«هر کجا هنگامهٔ عالم بود
۱۳۷
رحمة’‘ للعالمینی هم بود»
۱۳۸
زنده رود
۱۳۹
فاش تر گو زانکه فهمم نارساست
۱۴۰
غالب
۱۴۱
این سخن را فاش تر گفتن خطاست
۱۴۲
زنده رود
۱۴۳
گفتگوی اهل دل بیحاصل است
۱۴۴
غالب
۱۴۵
نکته را بر لب رسیدن مشکل است
۱۴۶
زنده رود
۱۴۷
تو سراپا آتش از سوز طلب
۱۴۸
بر سخن غالب نیائی ای عجب
۱۴۹
غالب
۱۵۰
خلق و تقدیر و هدایت ابتداست
۱۵۱
رحمة’‘ للعالمینی انتهاست
۱۵۲
زنده رود
۱۵۳
من ندیدم چهرهٔ معنی هنوز
۱۵۴
آتشی داری اگر ما را بسوز
۱۵۵
غالب
۱۵۶
ای چو من بینندهٔ اسرار شعر
۱۵۷
این سخن افزونتر است از تار شعر
۱۵۸
شاعران بزم سخن آراستند
۱۵۹
این کلیمان بی ید بیضاستند
۱۶۰
آنچه تو از من بخواهی کافری است
۱۶۱
کافری کو ماورای شاعری است
۱۶۲
حلاج
۱۶۳
هر کجا بینی جهان رنگ و بو
۱۶۴
آن که از خاکش بروید آرزو
۱۶۵
یا ز نور مصطفی او را بهاست
۱۶۶
یا هنوز اندر تلاش مصطفی است
۱۶۷
زنده رود
۱۶۸
از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاست
۱۶۹
سر آن جوهر که نامش مصطفی است
۱۷۰
آدمی یا جوهری اندر وجود
۱۷۱
آنکه آید گاهگاهی در وجود
۱۷۲
حلاج
۱۷۳
پیش او گیتی جبین فرسوده است
۱۷۴
خویش را خود عبده فرموده است
۱۷۵
عبده‘ از فهم تو بالاتر است
۱۷۶
زانکه او هم آدم و هم جوهر است
۱۷۷
جوهر او نی عرب نی اعجم است
۱۷۸
آدم است و هم ز آدم اقدم است
۱۷۹
عبده صورتگر تقدیر ها
۱۸۰
اندرو ویرانه ها تعمیر ها
۱۸۱
عبده هم جانفزا هم جان ستان
۱۸۲
عبده هم شیشه هم سنگ گران
۱۸۳
عبد دیگر عبده چیزی دگر
۱۸۴
ما سراپا انتظار او منتظر
۱۸۵
عبده‘ دهر است و دهر از عبده است
۱۸۶
ما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست
۱۸۷
عبده با ابتدا بی انتها است
۱۸۸
عبده را صبح و شام ما کجاست
۱۸۹
کس ز سر عبده آگاه نیست
۱۹۰
عبده جز سر الا الله نیست
۱۹۱
لااله تیغ و دم او عبده
۱۹۲
فاش تر خواهی بگو هو عبده
۱۹۳
عبده‘ چند و چگون کائنات
۱۹۴
عبده راز درون کائنات
۱۹۵
مدعا پیدا نگردد زین دو بیت
۱۹۶
تا نبینی از مقام «ما رمیت»
۱۹۷
بگذر از گفت و شنود ای زنده رود
۱۹۸
غرق شو اندر وجود ای زنده رود
۱۹۹
زنده رود
۲۰۰
کم شناسم عشق را این کار چیست
۲۰۱
ذوق دیدار است پس دیدار چیست
۲۰۲
حلاج
۲۰۳
معنی دیدار آن آخر زمان
۲۰۴
حکم او بر خویشتن کردن روان
۲۰۵
در جهان زی چون رسول انس و جان
۲۰۶
تا چو او باشی قبول انس و جان
۲۰۷
باز خود را بین همین دیدار اوست
۲۰۸
سنت او سری از اسرار اوست
۲۰۹
زنده رود
۲۱۰
چیست دیدار خدای نه سپهر
۲۱۱
آنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر
۲۱۲
حلاج
۲۱۳
نقش حق اول بجان انداختن
۲۱۴
باز او را در جهان انداختن
۲۱۵
جان تا در جهان گردد تمام
۲۱۶
می شود دیدار حق دیدار عام
۲۱۷
ای خنک مردی که از یک هوی او
۲۱۸
نه فلک دارد طواف کوی او
۲۱۹
وای درویشی که هوئی آفرید
۲۲۰
باز لب بر بست و دم در خود کشید
۲۲۱
حکم حق را در جهان جاری نکرد
۲۲۲
نانی از جو خورد و کراری نکرد
۲۲۳
خانقاهی جست و از خیبر رمید
۲۲۴
راهبی ورزید و سلطانی ندید
۲۲۵
نقش حق داری جهان نخچیر تست
۲۲۶
هم عنان تقدیر با تدبیر تست
۲۲۷
عصر حاضر با تو می جوید ستیز
۲۲۸
نقش حق بر لوح این کافر بریز
۲۲۹
زنده رود
۲۳۰
نقش حق را در جهان انداختند
۲۳۱
من نمی دانم چسان انداختند
۲۳۲
حلاج
۲۳۳
یا بزور دلبری انداختند
۲۳۴
یا بزور قاهری انداختند
۲۳۵
زانکه حق در دلبری پیدا تر است
۲۳۶
دلبری از قاهری اولی تر است
۲۳۷
زنده رود
۲۳۸
باز گو ای صاحب اسرار شرق
۲۳۹
در میان زاهد و عاشق چه فرق
۲۴۰
حلاج
۲۴۱
زاهد اندر عالم دنیا غریب
۲۴۲
عاشق اندر عالم عقبی غریب
۲۴۳
زنده رود
۲۴۴
معرفت را انتها نابودن است
۲۴۵
زندگی اندر فنا آسودن است
۲۴۶
حلاج
۲۴۷
سکر یاران از تهی پیمانگی است
۲۴۸
نیستی از معرفت بیگانگی است
۲۴۹
ای که جوئی در فنا مقصود را
۲۵۰
در نمی یابد عدم موجود را
۲۵۱
زنده رود
۲۵۲
آنکه خود را بهتر از آدم شمرد
۲۵۳
در خم و جامش نه می باقی نه درد
۲۵۴
مشت خاک ما بگردون آشناست
۲۵۵
آتش آن بی سر و سامان کجاست
۲۵۶
حلاج
۲۵۷
کم بگو زان خواجهٔ اهل فراق
۲۵۸
تشنه کام و از ازل خونین ایاق
۲۵۹
ما جهول ، او عارف بود و نبود
۲۶۰
کفر او این راز را بر ما گشود
۲۶۱
از فتادن لذت برخاستن
۲۶۲
عیش افزدون ز درد کاستن
۲۶۳
عاشقی در نار او وا سوختن
۲۶۴
سوختن بی نار او نا سوختن
۲۶۵
زانکه او در عشق و خدمت اقدم است
۲۶۶
آدم از اسرار او نامحرم است
۲۶۷
چاک کن پیراهن تقلید را
۲۶۸
تا بیاموزی ازو توحید را
۲۶۹
زنده رود
۲۷۰
ای ترا اقلیم جان زیر نگین
۲۷۱
یک نفس با ما دگر صحبت گزین
۲۷۲
حلاج
۲۷۳
با مقامی در نمی سازیم و بس
۲۷۴
ما سراپا ذوق پروازیم و بس
۲۷۵
هر زمان دیدن تپیدن کار ماست
۲۷۶
بی پر و بالی پریدن کار ماست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.