اقبال لاهوری · جاویدنامه

در حضور شاه همدان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زنده رود
۲
از تو خواهم سر یزدان را کلید
۳
طاعت از ما جست و شیطان آفرید
۴
زشت و ناخوش را چنان آراستن
۵
در عمل از ما نکوئی خواستن
۶
از تو پرسم این فسون سازی که چه
۷
با قمار بدنشین بازی که چه
۸
مشت خاک و این سپهر گرد گرد
۹
خود بگو می زیبدش کاری که کرد
۱۰
کار ما ، افکار ما ، آزار ما
۱۱
دست با دندان گزیدن کار ما
۱۲
شاه همدان
۱۳
بنده ئی کز خویشتن دارد خبر
۱۴
آفریند منفعت را از ضرر
۱۵
بزم با دیو است آدم را وبال
۱۶
رزم با دیو است آدم را جمال
۱۷
خویش را بر اهرمن باید زدن
۱۸
تو همه تیغ آن همه سنگ فسن
۱۹
تیز تر شو تا فتد ضرب تو سخت
۲۰
ورنه باشی در دو گیتی تیره بخت
۲۱
زنده رود
۲۲
زیر گردون آدم آدم را خورد
۲۳
ملتی بر ملتی دیگر چرد
۲۴
جان ز اهل خطه سوزد چون سپند
۲۵
خیزد از دل ناله های دردمند
۲۶
زیرک و دراک و خوش گل ملتی است
۲۷
در جهان تر دستی او آیتی است
۲۸
ساغرش غلطنده اندر خون اوست
۲۹
در نی من ناله از مضمون اوست
۳۰
از خودی تا بی نصیب افتاده است
۳۱
در دیار خود غریب افتاده است
۳۲
دستمزد او بدست دیگران
۳۳
ماهی رودش به شست دیکران
۳۴
کاروانها سوی منزل گام گام
۳۵
کار او نا خوب و بی اندام و خام
۳۶
از غلامی جذبه های او بمرد
۳۷
آتشی اندر رگ تاکش فسرد
۳۸
تا نپنداری که بود است اینچین
۳۹
جبهه را همواره سود است اینچنین
۴۰
در زمانی صف شکن هم بوده است
۴۱
چیره و جانباز و پر دم بوده است
۴۲
کوههای خنگ سار او نگر
۴۳
آتشین دست چنار او نگر
۴۴
در بهاران لعل میریزد ز سنگ
۴۵
خیزد از خاکش یکی طوفان رنگ
۴۶
لکه های ابر در کوه و دمن
۴۷
پنبه پران از کمان پنبه زن
۴۸
کوه و دریا و غروب آفتاب
۴۹
من خدارا دیدم آنجا بی حجاب
۵۰
با نسیم آواره بودم در نشاط
۵۱
«بشنو از نی» می سرودم در نشاط
۵۲
مرغکی می گفت اندر شاخسار
۵۳
با پشیزی می نیرزد این بهار
۵۴
لاله رست و نرگس شهلا دمید
۵۵
باد نو روزی گریبانش درید
۵۶
عمرها بالید ازین کوه و کمر
۵۷
نستر از نور قمر پاکیزه تر
۵۸
عمر ها گل رخت بر بست و گشاد
۵۹
خاک ما دیگر شهاب الدین نزاد
۶۰
نالهٔ پر سوز آن مرغ سحر
۶۱
داد جانم را تب و تاب دگر
۶۲
تا یکی دیوانه دیدم در خروش
۶۳
آنکه برد از من متاع صبر و هوش
۶۴
«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئی مجوی
۶۵
بگذر ز شاخ گل که طلسمی است رنگ و بوی
۶۶
گفتی که شبنم از ورق لاله می چکد
۶۷
غافلی دلی است اینکه بگرید کنار جوی
۶۸
این مشت پر کجا و سرود اینچنین کجا
۶۹
روح غنی است ماتمی مرگ آرزوی
۷۰
باد صبا اگر به جنیوا گذر کنی،
۷۱
حرفی ز ما به مجلس اقوام باز گوی
۷۲
دهقان و کشت و جوی و خیابان فروختند
۷۳
قومی فروختند و چه ارزان فروختند»
۷۴
شاه همدان
۷۵
با تو گویم رمز باریک ای پسر
۷۶
تن همه خاک است و جان والا گهر
۷۷
جسم را از بهر جان باید گداخت
۷۸
پاک را از خاک می باید شناخت
۷۹
گر ببری پارهٔ تن را ز تن
۸۰
رفت از دست تو آن لخت بدن
۸۱
لیکن آن جانی که گردد جلوه مست
۸۲
گر ز دست او را دهی آید بدست
۸۳
جوهرش با هیچ شی مانند نیست
۸۴
هست اندر بند و اندر بند نیست
۸۵
گر نگهداری بمیرد در بدن
۸۶
ور بیفشانی ، فروغ انجمن
۸۷
چیست جان جلوه مست ای مرد راد
۸۸
چیست جان دادن ز دست ایمرد راد
۸۹
چیست جان دادن بحق پرداختن
۹۰
کوه را با سوز جان بگداختن
۹۱
جلوه مستی خویش را دریافتن
۹۲
در شبان چون کوکبی بر تافتن
۹۳
خویش را نایافتن نابودن است
۹۴
یافتن خود را بخود بخشودن است
۹۵
هر که خود را دید و غیر از خود ندید
۹۶
رخت از زندان خود بیرون کشید
۹۷
جلوه بد مستی که بیند خویش را
۹۸
خوشتر از نوشینه و داند نیش را
۹۹
در نگاهش جان چو باد ارزان شود
۱۰۰
پیش او زندان او لرزان شود
۱۰۱
تیشهٔ او خاره را بر می درد
۱۰۲
تا نصیب خود ز گیتی می برد
۱۰۳
تا ز جان بگذشت جانش جان اوست
۱۰۴
ورنه جانش یکدو دم مهمان اوست
۱۰۵
زنده رود
۱۰۶
گفته ئی از حکمت زشت و نکوی
۱۰۷
پیر دانا نکتهٔ دیگر بگوی
۱۰۸
مرشد معنی نگاهان بوده ئی
۱۰۹
محرم اسرار شاهان بوده ئی
۱۱۰
ما فقیر و حکمران خواهد خراج
۱۱۱
چیست اصل اعتبار تخت و تاج
۱۱۲
شاه همدان
۱۱۳
اصل شاهی چیست اندر شرق و غرب
۱۱۴
یا رضای امتان یا حرب و ضرب
۱۱۵
فاش گویم با تو ای والا مقام
۱۱۶
باج را جز با دو کس دادن حرام
۱۱۷
یا «اولی الامری» که «منکم» شأن اوست
۱۱۸
آیهٔ حق حجت و برهان اوست
۱۱۹
یا جوانمردی چو صرصر تند خیز
۱۲۰
شهر گیر و خویش باز اندر ستیز
۱۲۱
روز کین کشور گشا از قاهری
۱۲۲
روز صلح از شیوه های دلبری
۱۲۳
می توان ایران و هندوستان خرید
۱۲۴
پادشاهی را ز کس نتوان خرید
۱۲۵
جام جم را ای جوان باهنر
۱۲۶
کس نگیرد از دکان شیشه گر
۱۲۷
ور بگیرد مال او جز شیشه نیست
۱۲۸
شیشه را غیر از شکستن پیشه نیست
۱۲۹
غنی
۱۳۰
هند را این ذوق آزادی که داد
۱۳۱
صید را سودای صیادی که داد
۱۳۲
آن برهمن زادگان زنده دل
۱۳۳
لالهٔ احمر ز روی شان خجل
۱۳۴
تیزبین و پخته کار و سخت کوش
۱۳۵
از نگاهشان فرنگ اندر خروش
۱۳۶
اصلشان از خاک دامنگیر ماست
۱۳۷
مطلع این اختران کشمیر ماست
۱۳۸
خاک ما را بی شرر دانی اگر
۱۳۹
بر درون خود یکی بگشا نظر
۱۴۰
اینهمه سوزی که داری از کجاست
۱۴۱
این دم باد بهاری از کجاست
۱۴۲
این همان باد است کز تأثیر او
۱۴۳
کوهسار ما بگیرد رنگ و بو
۱۴۴
هیچ میدانی که روزی در ولر
۱۴۵
موجه ئی می گفت با موج دگر
۱۴۶
چند در قلزم به یکدیگر زنیم
۱۴۷
خیز تا یک دم بساحل سر زنیم
۱۴۸
زادهٔ ما یعنی آن جوی کهن
۱۴۹
شور او در وادی و کوه و دمن
۱۵۰
هر زمان بر سنگ ره خود را زند
۱۵۱
تا بنای کوه را بر می کند
۱۵۲
آن جوان کو شهر و دشت و در گرفت
۱۵۳
پرورش از شیر صد مادر گرفت
۱۵۴
سطوت او خاکیان را محشری است
۱۵۵
این همه از ماست، نی از دیگری است
۱۵۶
زیستن اندر حد ساحل خطاست
۱۵۷
ساحل ما سنگی اندر راه ماست
۱۵۸
با کران در ساختن مرگ دوام
۱۵۹
گرچه اندر بحر غلتی صبح و شام
۱۶۰
زندگی جولان میان کوه و دشت
۱۶۱
ای خنک موجی که از ساحل گذشت
۱۶۲
ایکه خواندی خط سیمای حیات
۱۶۳
ای به خاور داده غوغای حیات
۱۶۴
ای ترا آهی که می سوزد جگر
۱۶۵
تو ازو بیتاب و ما بیتاب تر
۱۶۶
ای ز تو مرغ چمن را های و هو
۱۶۷
سبزه از اشک تو می گیرد وضو
۱۶۸
ایکه از طبع تو کشت گل دمید
۱۶۹
ای ز امید تو جانها پر امید
۱۷۰
کاروانها را صدای تو درا
۱۷۱
تو ز اهل خطه نومیدی چرا
۱۷۲
دل میان سینهٔ شان مرده نیست
۱۷۳
اخگر شان زیر یخ افسرده نیست
۱۷۴
باش تا بینی که بی آواز صور
۱۷۵
ملتی بر خیزد از خاک قبور
۱۷۶
غم مخور ای بندهٔ صاحب نظر
۱۷۷
بر کش آن آهی که سوزد خشک و تر
۱۷۸
شهر ها زیر سپهر لاجورد
۱۷۹
سوخت از سوز دل درویش مرد
۱۸۰
سلطنت نازکتر آمد از حباب
۱۸۱
از دمی او را توان کردن خراب
۱۸۲
از نوا تشکیل تقدیر امم
۱۸۳
از نوا تخریب و تعمیر امم
۱۸۴
نشتر تو گرچه در دلها خلید
۱۸۵
مر ترا چونانکه هستی کس ندید
۱۸۶
پردهٔ تو از نوای شاعری است
۱۸۷
آنچه گوئی ماورای شاعری است
۱۸۸
تازه آشوبی فکن اندر بهشت
۱۸۹
یک نوا مستانه زن اندر بهشت
۱۹۰
زنده رود
۱۹۱
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
۱۹۲
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
۱۹۳
گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
۱۹۴
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
۱۹۵
در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
۱۹۶
با رستم دستان زن با مغچه ها کم زن
۱۹۷
ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
۱۹۸
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
۱۹۹
تو سوز درون او تو گرمی خون او
۲۰۰
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
۲۰۱
عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
۲۰۲
عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
۲۰۳
لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
۲۰۴
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.