نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار
۲
هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن
۳
از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر
۴
ای برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون
۵
بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را
۶
چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن
۷
دین گرامی شد بدانا و بنادان خوار گشت
۸
پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن
۹
همچو کرپاسی که از یک نیمه زو الیاس را
۱۰
کرته آید ، زو دگر نیمه یهودی را کفن»
۱۱
ابدالی
۱۲
آن جوان کو سلطنت ها آفرید
۱۳
باز در کوه و قفار خود رمید
۱۴
آتشی در کوهسارش بر فروخت
۱۵
خوش عیار آمد برون یا پاک سوخت
۱۶
زنده رود
۱۷
امتان اندر اخوت گرم خیز
۱۸
او برادر با برادر ، در ستیز
۱۹
از حیات او حیات خاور است
۲۰
طفلک ده ساله اش لشکر گر است
۲۱
بی خبر خود را ز خود پرداخته
۲۲
ممکنات خویش را نشناخته
۲۳
هست دارای دل و غافل ز دل
۲۴
تن ز تن اندر فراق و دل ز دل
۲۵
مرد رهرو را به منزل راه نیست
۲۶
از مقاصد جان او آگاه نیست
۲۷
خوش سرود آن شاعر افغان شناس
۲۸
آنکه بیند باز گوید بی هراس
۲۹
آن حکیم ملت افغانیان
۳۰
آن طبیب علت افغانیان
۳۱
راز قومی دید و بیباکانه گفت
۳۲
حرف حق با شوخی رندانه گفت
۳۳
«اشتری یابد اگر افغان حر
۳۴
با یراق و ساز و با انبار در
۳۵
همت دونش از آن انبار در
۳۶
می شود خوشنود با زنگ شتر»
۳۷
ابدالی
۳۸
در نهاد ما تب و تاب از دل است
۳۹
خاک را بیداری و خواب از دل است
۴۰
تن ز مرگ دل دگرگون می شود
۴۱
در مساماتش عرق خون میشود
۴۲
از فساد دل بدن هیچ است هیچ
۴۳
دیده بر دل بند و جز بر دل مپیچ
۴۴
آسیا یک پیکر آب و گل است
۴۵
ملت افغان در آن پیکر دل است
۴۶
از فساد او فساد آسیا
۴۷
در گشاد او گشاد آسیا
۴۸
تا دل آزاد است آزاد است تن
۴۹
ورنه کاهی در ره باد است تن
۵۰
همچو تن پابند آئین است دل
۵۱
مرده از کین زنده از دین است دل
۵۲
قوت دین از مقام وحدت است
۵۳
وحدت ار مشهود گردد ملت است
۵۴
شرق را از خود برد تقلید غرب
۵۵
باید این اقوام را تنقید غرب
۵۶
قوت مغرب نه از چنگ و رباب
۵۷
نی ز رقص دختران بی حجاب
۵۸
نی ز سحر ساحران لاله روست
۵۹
نی ز عریان ساق و نی از قطع موست
۶۰
محکمی او را نه از لادینی است
۶۱
نی فروغش از خط لاتینی است
۶۲
قوت افرنگ از علم و فن است
۶۳
از همین آتش چراغش روشن است
۶۴
حکمت از قطع و برید جامه نیست
۶۵
علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ
۶۶
مغز میباید نه ملبوس فرنگ
۶۷
اندرین ره جز نگه مطلوب نیست
۶۸
این کله یا آن کله مطلوب نیست
۶۹
فکر چالاکی اگر داری بس است
۷۰
طبع دراکی اگر داری بس است
۷۱
گرکسی شبها خورد دود چراغ
۷۲
گیرد از علم و فن و حکمت سراغ
۷۳
ملک معنی کس حد او را نبست
۷۴
بی جهاد پیهمی ناید بدست
۷۵
ترک از خود رفته و مست فرنگ
۷۶
زهر نوشین خورده از دست فرنگ
۷۷
زانکه تریاق عراق از دست داد
۷۸
من چه گویم جز خدایش یار باد
۷۹
بندهٔ افرنگ از ذوق نمود
۸۰
می برد از غربیان رقص و سرود
۸۱
نقد جان خویش در بازد به لهو
۸۲
علم دشوار است می سازد به لهو
۸۳
از تن آسانی بگیرد سهل را
۸۴
فطرت او در پذیرد سهل را
۸۵
سهل را جستن درین دیر کهن
۸۶
این دلیل آنکه جان رفت از بدن
۸۷
زنده رود
۸۸
می شناسی چیست تهذیب فرنگ
۸۹
در جهان او دو صد فردوس رنگ
۹۰
جلوه هایش خانمانها سوخته
۹۱
شاخ و برگ و آشیانها سوخته
۹۲
ظاهرش تابنده و گیرنده ایست
۹۳
دل ضعیف است و نگه را بنده ایست
۹۴
چشم بیند دل بلغزد اندرون
۹۵
پیش این بتخانه افتد سرنگون
۹۶
کس نداند شرق را تقدیر چیست
۹۷
دل به ظاهر بسته را تدبیر چیست
۹۸
ابدالی
۹۹
آنچه بر تقدیر مشرق قادر است
۱۰۰
حزم و حزم پهلوی و نادر است
۱۰۱
پهلوی آن وارث تخت قباد
۱۰۲
ناخن او عقدهٔ ایران گشاد
۱۰۳
نادر آن سرمایهٔ درانیان
۱۰۴
آن نظام ملت افغانیان
۱۰۵
از غم دین و وطن زار و زبون
۱۰۶
لشکرش از کوهسار آمد برون
۱۰۷
هم سپاهی هم سپه گر هم امیر
۱۰۸
با عدو فولاد و با یاران حریر
۱۰۹
من فدای آنکه خود را دیده است
۱۱۰
عصر حاضر را نکو سنجیده است
۱۱۱
غربیان را شیوه های ساحری است
۱۱۲
تکیه جز بر خویش کردن کافری است
۱۱۳
سلطان شهید
۱۱۴
باز گو از هند و از هندوستان
۱۱۵
آنکه با کاهش نیرزد بوستان
۱۱۶
آنکه اندر مسجدش هنگامه مرد
۱۱۷
آنکه اندر دیر او آتش فسرد
۱۱۸
آنکه دل از بهر او خون کرده ایم
۱۱۹
آنکه یادش را بجان پرورده ایم
۱۲۰
از غم ما کن غم او را قیاس
۱۲۱
آه از آن معشوق عاشق ناشناس
۱۲۲
زنده رود
۱۲۳
هندیان منکر ز قانون فرنگ
۱۲۴
در نگیرد سحر و افسون فرنگ
۱۲۵
روح را بار گران آئین غیر
۱۲۶
گرچه آید ز آسمان آئین غیر
۱۲۷
سلطان شهید
۱۲۸
چون بروید آدم از مشت گلی
۱۲۹
با دلی ، با آرزوی در دلی
۱۳۰
لذت عصیان چشیدن کار اوست
۱۳۱
غیر خود چیزی ندیدن کار اوست
۱۳۲
زانکه بی عصیان خودی ناید بدست
۱۳۳
تا خودی ناید بدست ، آید شکست
۱۳۴
زائر شهر و دیارم بوده ئی
۱۳۵
چشم خود را بر مزارم سوده ئی
۱۳۶
ای شناسای حدود کائنات
۱۳۷
در دکن دیدی ز آثار حیات
۱۳۸
زنده رود
۱۳۹
تخم اشکی ریختم اندر دکن
۱۴۰
لاله ها روید ز خاک آن چمن
۱۴۱
رود کاویری مدام اندر سفر
۱۴۲
دیده ام در جان او شوری دگر
۱۴۳
سلطان شهید
۱۴۴
ای ترا دادند حرف دل فروز
۱۴۵
از تپ اشک تو می سوزم هنوز
۱۴۶
کاو کاو ناخن مردان راز
۱۴۷
جوی خون بگشاد از رگهای ساز
۱۴۸
آن نوا کز جان تو آید برون
۱۴۹
میدهد هر سینه را سوز درون
۱۵۰
بوده ام در حضرت مولای کل
۱۵۱
آنکه بی او طی نمی گردد سبل
۱۵۲
گرچه آنجا جرأت گفتار نیست
۱۵۳
روح را کاری به جز دیدار نیست
۱۵۴
سوختم از گرمی اشعار تو
۱۵۵
بر زبانم رفت از افکار تو
۱۵۶
گفت این بیتی که بر خواندی ز کیست
۱۵۷
اندرو هنگامه های زندگی است
۱۵۸
با همان سوزی که در سازد بجان
۱۵۹
یکدو حرف از ما به کاویری رسان
۱۶۰
در جهان تو زنده رود او زنده رود
۱۶۱
خوشترک آید سرود اندر سرود