فقر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چیست فقر ای بندگان آب و گل
۲
یک نگاه راه بین یک زنده دل
۳
فقر کار خویش را سنجیدن است
۴
بر دو حرف لا اله پیچیدن است
۵
فقر خیبر گیر با نان شعیر
۶
بستهٔ فتراک او سلطان و میر
۷
فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاست
۸
ما امینیم این متاع مصطفی است
۹
فقر بر کروبیان شبخون زند
۱۰
بر نوامیس جهان شبخون زند
۱۱
بر مقام دیگر اندازد ترا
۱۲
از زجاج ، الماس می سازد ترا
۱۳
برگ و ساز او ز قرآن عظیم
۱۴
مرد درویشی نگنجد در گلیم
۱۵
گرچه اندر بزم کم گوید سخن
۱۶
یک دم او گرمی صد انجمن
۱۷
بی پران را ذوق پروازی دهد
۱۸
پشه را تمکین شهبازی دهد
۱۹
با سلاطین در فتد مرد فقیر
۲۰
از شکوه بوریا لرزد سریر
۲۱
از جنون می افکند هوئی به شهر
۲۲
وا رهاند خلق را از جبر و قهر
۲۳
می نگیرد جز به آن صحرا مقام
۲۴
کاندرو شاهین گریزد از حمام
۲۵
قلب او را قوت از جذب و سلوک
۲۶
پیش سلطان نعره او «لاملوک»
۲۷
آتش ما سوزناک از خاک او
۲۸
شعله ترسد از خس و خاشاک او
۲۹
بر نیفتد ملتی اندر نبرد
۳۰
تا درو باقیست یک درویش مرد
۳۱
آبروی ما ز استغنای اوست
۳۲
سوز ما از شوق بی پروای اوست
۳۳
خویشتن را اندر این آئینه بین
۳۴
تا ترا بخشند سلطان مبین
۳۵
حکمت دین دل نوازیهای فقر
۳۶
قوت دین بی نیازیهای فقر
۳۷
مؤمنان را گفت آن سلطان دین
۳۸
«مسجد من این همه روی زمین»
۳۹
الامان از گردش نه آسمان
۴۰
مسجد مؤمن بدست دیگران
۴۱
سخت کوشد بندهٔ پاکیزه کیش
۴۲
تا بگیرد مسجد مولای خویش
۴۳
ایکه از ترک جهان گوئی ، مگو
۴۴
ترک این دیر کهن تسخیر او
۴۵
راکبش بودن ازو وارستن است
۴۶
از مقام آب و گل برجستن است
۴۷
صید مؤمن این جهان آب و گل
۴۸
باز را گوئی که صید خود بهل
۴۹
حل نشد این معنی مشکل مرا
۵۰
شاهین از افلاک بگریزد چرا
۵۱
وای آن شاهین که شاهینی نکرد
۵۲
مرغکی از چنگ او نامد بدرد
۵۳
درکنامی ماند زار و سرنگون
۵۴
پر نزد اندر فضای نیلگون
۵۵
فقر قرآن احتساب هست و بود
۵۶
نی رباب و مستی و رقص و سرود
۵۷
فقر مؤمن چیست؟ تسخیر جهات
۵۸
بنده از تأثیر او مولا صفات
۵۹
فقر کافر خلوت دشت و در است
۶۰
فقر مؤمن لرزهٔ بحر و بر است
۶۱
زندگی آنرا سکون غار و کوه
۶۲
زندگی این را ز مرگ باشکوه
۶۳
آن خدارا جستن از ترک بدن
۶۴
این خودی را بر فسان حق زدن
۶۵
آن خودی را کشتن و وا سوختن
۶۶
این خودی را چون چراغ افروختن
۶۷
فقر چون عریان شود زیر سپهر
۶۸
از نهیب او بلرزد ماه و مهر
۶۹
فقر عریان گرمی بدر و حنین
۷۰
فقر عریان بانگ تکبیر حسین
۷۱
فقر را تا ذوق عریانی نماند
۷۲
آن جلال اندر مسلمانی نماند
۷۳
وای ما ای وای این دیر کهن
۷۴
تیغ لا در کف نه تو داری نه من
۷۵
دل ز غیر الله بپرداز ایجوان
۷۶
این جهان کهنه در باز ایجوان
۷۷
تا کجا بی غیرت دین زیستن
۷۸
ای مسلمان مردن است این زیستن
۷۹
مرد حق باز آفریند خویش را
۸۰
جز به نور حق نبیند خویش را
۸۱
بر عیار مصطفی خود را زند
۸۲
تا جهانی دیگری پیدا کند
۸۳
آه زان قومی که از پا برفتاد
۸۴
میر و سلطان زاد و درویشی نزاد
۸۵
داستان او مپرس از من که من
۸۶
چون بگویم آنچه ناید در سخن
۸۷
در گلویم گریه ها گردد گره
۸۸
این قیامت اندرون سینه به
۸۹
مسلم این کشور از خود ناامید
۹۰
عمر ها شد با خدا مردی ندید
۹۱
لاجرم از قوت دین بدظن است
۹۲
کاروان خویش را خود رهزن است
۹۳
از سه قرن این امت خوار و زبون
۹۴
زنده بی سوز و سرور اندرون
۹۵
پست فکر و دون نهاد و کور ذوق
۹۶
مکتب و ملای او محروم شوق
۹۷
زشتی اندیشه او را خوار کرد
۹۸
افتراق او را ز خود بیزار کرد
۹۹
تا نداند از مقام و منزلش
۱۰۰
مرد ذوق انقلاب اندر دلش
۱۰۱
طبع او بی صحبت مرد خبیر
۱۰۲
خسته و افسرده و حق ناپذیر
۱۰۳
بندهٔ رد کردهٔ مولاست او
۱۰۴
مفلس و قلاش و بی پرواست او
۱۰۵
نی بکف مالی که سلطانی برد
۱۰۶
نی بدل نوری که شیطانی برد
۱۰۷
شیخ او لرد فرنگی را مرید
۱۰۸
گرچه گوید از مقام با یزید
۱۰۹
گفت دین را رونق از محکومی است
۱۱۰
زندگانی از خودی محرومی است
۱۱۱
دولت اغیار را رحمت شمرد
۱۱۲
رقص ها گرد کلیسا کرد و مرد
۱۱۳
ای تهی از ذوق و شوق و سوز و درد
۱۱۴
می شناسی عصر ما با ما چه کرد
۱۱۵
عصر ما ما را ز ما بیگانه کرد
۱۱۶
از جمال مصطفی بیگانه کرد
۱۱۷
سوز او تا از میان سینه رفت
۱۱۸
جوهر آئینه از آئینه رفت
۱۱۹
باطن این عصر را نشاختی
۱۲۰
داو اول خویش را در باختی
۱۲۱
تا دماغ تو به پیچاکش فتاد
۱۲۲
آرزوی زنده ئی در دل نزاد
۱۲۳
احتساب خویش کن از خود مرو
۱۲۴
یکدو دم از غیر خود بیگانه شو
۱۲۵
تا کجا این خوف و وسواس و هراس
۱۲۶
اندر این کشور مقام خود شناس
۱۲۷
این چمن دارد بسی شاخ بلند
۱۲۸
بر نگون شاخ آشیان خود مبند
۱۲۹
نغمه داری در گلو ای بیخبر
۱۳۰
جنس خود بشناس و با زاغان مپر
۱۳۱
خویشتن را تیزی شمشیر ده
۱۳۲
باز خود را در کف تقدیر ده
۱۳۳
اندرون تست سیل بی پناه
۱۳۴
پیش او کوه گران مانند کاه
۱۳۵
سیل را تمکین ز نا آسودن است
۱۳۶
یک نفس آسودنش نابودن است
۱۳۷
من نه ملا ، نی فقیه نکته ور
۱۳۸
نی مرا از فقر و درویشی خبر
۱۳۹
در ره دین تیز بین و سست گام
۱۴۰
پختهٔ من خام و کارم ناتمام
۱۴۱
تا دل پر اضطرابم داده اند
۱۴۲
یک گره از صد گره بگشاده اند
۱۴۳
«از تب و تابم نصیب خود بگیر
۱۴۴
بعد ازین ناید چو من مرد فقیر»