خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده‘ الله بنصره»
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای قبای پادشاهی بر تو راست
۲
سایهٔ تو خاک ما را کیمیاست
۳
خسروی را از وجود تو عیار
۴
سطوت تو ملک و دولت را حصار
۵
از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفر
۶
تخت احمد شاه را شانی دگر
۷
سینه ها بی مهر تو ویرانه به
۸
از دل و از آرزو بیگانه به
۹
آبگون تیغی که داری در کمر
۱۰
نیم شب از تاب او گردد سحر
۱۱
نیک میدانم که تیغ نادر است
۱۲
من چه گویم باطن او ظاهر است
۱۳
حرف شوق آورده ام از من پذیر
۱۴
از فقیری رمز سلطانی بگیر
۱۵
ای نگاه تو ز شاهین تیز تر
۱۶
گرد این ملک خدا دادی نگر
۱۷
این که می بینیم از تقدیر کیست
۱۸
چیست آن چیزی که میبایست و نیست
۱۹
روز و شب آئینهٔ تدبیر ماست
۲۰
روز و شب آئینهٔ تقدیر ماست
۲۱
با تو گویم ای جوان سخت کوش
۲۲
چیست فردا؟ دختر امروز و دوش
۲۳
هر که خود را صاحب امروز کرد
۲۴
گرد او گردد سپهر گرد گرد
۲۵
او جهان رنگ و بو را آبروست
۲۶
دوش ازو ، امروز ازو، فردا ازوست
۲۷
مرد حق سرمایهٔ روز و شب است
۲۸
زانکه او تقدیر خود را کوکب است
۲۹
بندهٔ صاحب نظر پیر امم
۳۰
چشم او بینای تقدیر امم
۳۱
از نگاهش تیز تر شمشیر نیست
۳۲
ما همه نخچیر ، او نخچیر نیست
۳۳
لرزد از اندیشهٔ آن پخته کار
۳۴
حادثات اندر بطون روزگار
۳۵
چون پدر اهل هنر را دوست دار
۳۶
بندهٔ صاحب نظر را دوست دار
۳۷
همچو آن خلد آشیان بیدار زی
۳۸
سخت کوش و پر دم و کرار زی
۳۹
می شناسی معنی کرار چیست؟
۴۰
این مقامی از مقامات علی است
۴۱
امتان را در جهان بی ثبات
۴۲
نیست ممکن جز به کراری حیات
۴۳
سر گذشت آل عثمان را نگر
۴۴
از فریب غربیان خونین جگر
۴۵
تا ز کراری نصیبی داشتند
۴۶
در جهان ، دیگر علم افراشتند
۴۷
مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟
۴۸
همت او بوی کراری نداشت
۴۹
مشت خاکش آنچنان گردیده سرد
۵۰
گرمی آواز من کاری نکرد
۵۱
ذکر و فکر نادری در خون تست
۵۲
قاهری با دلبری در خون تست
۵۳
ای فروغ دیدهٔ برنا و پیر
۵۴
سرکار از هاشم و محمود گیر
۵۵
هم از آن مردی که اندر کوه و دشت
۵۶
حق ز تیغ او بلند آوازه گشت
۵۷
روز ها ، شب ها تپیدن میتوان
۵۸
عصر دیگر آفریدن میتوان
۵۹
صد جهان باقی است در قرآن هنوز
۶۰
اندر آیاتش یکی خود را بسوز
۶۱
باز افغان را از آن سوزی بده
۶۲
عصر او را صبح نو روزی بده
۶۳
ملتی گم گشتهٔ کوه و کمر
۶۴
از جبینش دیده ام چیزی دگر
۶۵
زانکه بود اندر دل من سوز و درد
۶۶
حق ز تقدیرش مرا آگاه کرد
۶۷
کاروبارش را نکو سنجیده ام
۶۸
آنچه پنهان است پیدا دیده ام
۶۹
مرد میدان زنده از الله هوست
۷۰
زیر پای او جهان چار سوست
۷۱
بنده ئی کو دل بغیرالله نبست
۷۲
می توان سنگ از زجاج او شکست
۷۳
او نگنجد در جهان چون و چند
۷۴
تهمت ساحل به این دریا مبند
۷۵
چون ز روی خویش بر گیرد حجاب
۷۶
او حسابست او ثوابست او عذاب
۷۷
برگ و ساز ما کتاب و حکمت است
۷۸
این دو قوت اعتبار ملت است
۷۹
آن فتوحات جهان ذوق و شوق
۸۰
این فتوحات جهان تحت و فوق
۸۱
هر دو انعام خدای لایزال
۸۲
مؤمنان را آن جمال است این جلال
۸۳
حکمت اشیا فرنگی زاد نیست
۸۴
اصل او جز لذت ایجاد نیست
۸۵
نیک اگر بینی مسلمان زاده است
۸۶
این گهر از دست ما افتاده است
۸۷
چون عرب اندر اروپا پر گشاد
۸۸
علم و حکمت را بنا دیگر نهاد
۸۹
دانه آن صحرا نشینان کاشتند
۹۰
حاصلش افرنگیان برداشتند
۹۱
این پری از شیشه اسلاف ماست
۹۲
باز صیدش کن که او از قاف ماست
۹۳
لیکن از تهذیب لا دینی گریز
۹۴
زانکه او با اهل حق دارد ستیز
۹۵
فتنه ها این فتنه پرداز آورد
۹۶
لات و عزی در حرم باز آورد
۹۷
از فسونش دیدهٔ دل نا بصیر
۹۸
روح از بی آبی او تشنه میر
۹۹
لذت بیتابی از دل می برد
۱۰۰
بلکه دل زین پیکر گل می برد
۱۰۱
کهنه دزدی غارت او برملا ست
۱۰۲
لاله می نالد که داغ من کجاست
۱۰۳
حق نصیب تو کند ذوق حضور
۱۰۴
باز گویم آنچه گفتم در زبور
۱۰۵
«مردن و هم زیستن ای نکته رس
۱۰۶
این همه از اعتبارات است و بس
۱۰۷
مرد کر سوز نوا را مرده ئی
۱۰۸
لذت صوت و صدا را مرده ئی
۱۰۹
پیش چنگی مست و مسرور است کور
۱۱۰
پیش رنگی زنده در گور است کور
۱۱۱
روح باحق زنده و پاینده است
۱۱۲
ورنه این را مرده ، آن را زنده است
۱۱۳
آنکه «حی لایموت» آمد حق است
۱۱۴
زیستن با حق حیات مطلق است
۱۱۵
هر که بی حق زیست جز مردار نیست
۱۱۶
گرچه کس در ماتم او زار نیست»
۱۱۷
برخور از قرآن اگر خواهی ثبات
۱۱۸
در ضمیرش دیده ام آب حیات
۱۱۹
می دهد ما را پیام «لاتخف»
۱۲۰
می رساند بر مقام لاتخف
۱۲۱
قوت سلطان و میر از لااله
۱۲۲
هیبت مرد فقیر از لااله
۱۲۳
تا دو تیغ لا و الا داشتیم
۱۲۴
ماسوی الله را نشان نگذاشتیم
۱۲۵
خاوران از شعلهٔ من روشن است
۱۲۶
ای خنک مردی که در عصر من است
۱۲۷
از تب و تابم نصیب خود بگیر
۱۲۸
بعد ازین ناید چو من مرد فقیر
۱۲۹
گوهر دریای قرآن سفته ام
۱۳۰
شرح رمز «صبغة الله» گفته ام
۱۳۱
با مسلمانان غمی بخشیده ام
۱۳۲
کهنه شاخی را نمی بخشیده ام
۱۳۳
عشق من از زندگی دارد سراغ
۱۳۴
عقل از صهبای من روشن ایاغ
۱۳۵
نکته های خاطر افروزی که گفت؟
۱۳۶
با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟
۱۳۷
همچو نی نالیدم اندر کوه و دشت
۱۳۸
تا مقام خویش بر من فاش گشت
۱۳۹
حرف شوق آموختم وا سوختم
۱۴۰
آتش افسرده باز افروختم
۱۴۱
با من آه صبحگاهی داده اند
۱۴۲
سطوت کوهی به کاهی داده اند
۱۴۳
دارم اندر سینه نور لااله
۱۴۴
در شراب من سرور لااله
۱۴۵
فکر من گردون مسیر از فیض اوست
۱۴۶
جوی ساحل ناپذیر از فیض اوست
۱۴۷
پس بگیر از باده من یک دو جام
۱۴۸
تا درخشی مثل تیغ بی نیام