غزل شمارهٔ ۴۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت
۲
که برآنمکان چو قدم نهی خمگردشی نخورد سرت
۳
به دو روزه مهلت این قفس دلت آشیانهٔ صد هوس
۴
نهای آگه از تپش نفسکه چه بیضه میشکند پرت
۵
همهراست جادهٔ پیچشی همه راست خجلتگردشی
۶
توچنان مروکه ز لغزشی بهکجی زند خط مسطرت
۷
چوگل از طبیعت بینشان به خیال دشتی آشیان
۸
به برهنگی زدی این زمانکه دمید پیرهن از برت
۹
چو حباب غیرلباس تو چه توقع وچه هراس تو
۱۰
نه تو مانی و نه قیاس تو، چوکشند جامه زپیکرت
۱۱
نه عروج نغمهٔ قدرتی، نه دماغ نشئهٔ فطرتی
۱۲
چو غباز واعظ عبرتی و هواست پایهٔ منبرت
۱۳
به دماغ افشرهٔ عنب مپسند این همه تاب وتب
۱۴
که ز سیر انجمن ادب فکند به عالم دیگرت
۱۵
زفسون مطرب و چنگ آن، مکش آنقدر اثر فغان
۱۶
که به فهم نالهٔ عاجزانکند التفات هوسگرت
۱۷
غم قدر بیهده خوردنی همه سکته دارد و مردنی
۱۸
حذر از بلای فسردنیکه رسد ز منصبگوهرت
۱۹
طلبیگرازتوبه جا رسد، به سر اوفتد چو به پا رسد
۲۰
سرآرزوبهکجا رسد زدماغ آبله ساغرت
۲۱
ز سواد نسخهٔ خشک وتربهکلام بیدل ما نگر
۲۲
که به حیرت چمن اثر، شود آب آینه رهبرت
