قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح نواب شاهزاده علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آراست عروس‌گل گلستان را
۲
آماده شو ای بهار بستان را
۳
وقتست‌که در سرود و وجد آرد
۴
شور رخ‌گل هزار دستان را
۵
شمشاد چو پای بر زمین‌کوبد
۶
ماند به‌گه نشاط مستان را
۷
از برگ شقایق ابر فروردین
۸
آویخته قطره‌های باران را
۹
گویی‌کوه از شقایق رنگین
۱۰
آراسته گوهر بدخشان را
۱۱
در باغ ز خوشه‌های مروارید
۱۲
آویزه فکندگوش اغصان را
۱۳
بوی‌گل و رنگ‌گل بهم‌گویی
۱۴
با مشک سرشته‌اند مرجان را
۱۵
آن ابر بهار بین‌که ازگوهر
۱۶
لبریز نموده جیب و دامان را
۱۷
آن قوس قزح نگرکه تو بر تو
۱۸
آویخته پرده‌های الوان را
۱۹
وان سنبلکان نگرکه بی‌شانه
۲۰
بر بافته‌گیسوی پریشان را
۲۱
آن صلصلکان نگرکه بی‌مضراب
۲۲
در مثلث و بم فکنده الحان را
۲۳
وان نرگسکان‌که همچو طنازان
۲۴
بگشوده به ناز چشم فتان را
۲۵
وان اقحوکان‌که‌کرده بی‌مسواک
۲۶
چون در عدن سپید دندان را
۲۷
در هاون سیم زعفران ساید
۲۸
کارد به نشاط جان پژمان را
۲۹
وان سرخی شاخ ارغوان ماند
۳۰
سرخ آبلهای دست صبیان را
۳۱
فصاد نما ز بازویش‌گویی
۳۲
راه از پی خون‌گشاده شریان را
۳۳
یا بس‌که‌گزیده حور از شوخی
۳۴
خون جسته ز ساق پای غلمان را
۳۵
یا دوخته تیم‌های یاقوتی
۳۶
خیاط به جیب جامه سلطان را
۳۷
یا ماه من از دو چهره وگیسوی
۳۸
دربان بهشت‌کرده شیطان را
۳۹
زلف سیهت برآن رخ روشن
۴۰
کفریست‌که حامی است ایمان را
۴۱
ماهی است‌کنون‌که من ز شهر خویش
۴۲
زین برزده‌ام به پشت یکران را
۴۳
مهمیز ز دستم از پی رفتار
۴۴
آن صاعقه سیر برق جولان را
۴۵
گه سفته به نعل سنگ‌کهساران
۴۶
گه رفته به موی دم بیابان را
۴۷
گه رفته به قله‌یی‌که از رفعت
۴۸
جا تنگ نموده عرش یزدان را
۴۹
ای بس شب قیرگون‌که از حیرت
۵۰
گم‌گشت ره مدار دوران را
۵۱
ای بس شب تیره‌کاندرو دستم
۵۲
نشناخت ز آستی‌گریبان را
۵۳
ده ناخن من نکرد بر رخ فرق
۵۴
از پلک دو چشم موی مژگان را
۵۵
صد بار به سینه دست مالیدم
۵۶
بر سینه نیافتم دو پستان را
۵۷
پروانه صفت دلم در آن شبها
۵۸
با شمع رخ تو بست پیمان را
۵۹
وز آرزوی لبت در آن ظلمات
۶۰
جستم چو سکندر آب حیوان را
۶۱
القصه من ای پری به یاد تو
۶۲
کردم یله‌کشور سلیمان را
۶۳
چون‌کشتهٔ خشک تشنهٔ آبم
۶۴
سیراب‌کن ای سحاب عطشان را
۶۵
آن بادهٔ ناب ده‌که پنداری
۶۶
با لاله سرشته‌اند ریحان را
۶۷
بر طور تجلی ارکند نورش
۶۸
از هوش بردکلیم عمران را
۶۹
گر خوانچهٔ ما ز نقل رنگین نیست
۷۰
رنگین سازم ز خون دل خوان را
۷۱
در دیگ طلب به آتش سودا
۷۲
بریان‌کنم ای پسر دل و جان را
۷۳
لیکن مزهٔ شراب شورابست
۷۴
وین نکته مسلم است مستان را
۷۵
در من نمکی چنانکه باید نیست
۷۶
بگشا تو ز لب سر نمکدان را
۷۷
زان خال سیاه و لعل شورانگیز
۷۸
پلپل نمکی بپاش بریان را
۷۹
نی نی دل و جان مرا به‌کار آید
۸۰
بریان نکنم برای جانان را
۸۱
دل باید و جان‌که تا توانم‌کرد
۸۲
مدح از دل و جان سلیل سلطان را
۸۳
شهزاده علیقلی‌که شمشیرش
۸۴
درهم شکند چو شیر میدان را
۸۵
از لوح ضمیر او قضا خواند
۸۶
دیباچهٔ رازهای پنهان را
۸۷
در جامهٔ قدر او قدر بیند
۸۸
نه چرخ و سه فرع و چارارکان را
۸۹
برهم دوزد چو دیدهٔ شاهین
۹۰
از مار خدنگ‌کام ثعبان را
۹۱
ای‌کوفته سر ستاره راگرزت
۹۲
زانگونه‌که زخم پتک سندان را
۹۳
چون صاعقه‌کابر را زهم درد
۹۴
تیغ تو برد به رزم خفتان را
۹۵
اندر خبر است‌کایزد از قدرت
۹۶
بر صورت خود نگاشت انسان را
۹۷
اقرارکند بدین خبر هرکاو
۹۸
بیند به رخ تو فر یزدان را
۹۹
آن روزکه هستی از تو شدکامل
۱۰۰
سرمایه به باد رفت نقصان را
۱۰۱
در حفظ تو هست نقش هر معنی
۱۰۲
جز رسم و اثرکه نیست نسیان را
۱۰۳
در ملک جلالت آنچه خواهی هست
۱۰۴
جز نام و نشان‌که نیست پایان را
۱۰۵
شمشیر توکوه را زهم درد
۱۰۶
زآنگونه‌که ماهتاب‌کتان را
۱۰۷
رونق برد ازکمال شیوایی
۱۰۸
یک بیت تو صد هزار دیوان را
۱۰۹
هرگه‌که به قصد بزم بنشینی
۱۱۰
بینند پر از نشاط ایوان را
۱۱۱
وانگه‌که به عزم رزم برخیزی
۱۱۲
یابند پر از نهنگ میدان را
۱۱۳
با فسحت عرصهٔ جلال تو
۱۱۴
تنگ است مجال ملک امکان را
۱۱۵
با نعمت سفرهٔ نوال تو
۱۱۶
خرد است نعیم باغ رضوان را
۱۱۷
در حشر ز بیم توگنه‌کاران
۱۱۸
با سر سپرند راه نیران را
۱۱۹
احسان ترا چه شکرگویدکس
۱۲۰
کز جود تو شکرهاست احسان را
۱۲۱
از طوفان‌کی بلرزدت اندام
۱۲۲
کز وهم تو لرزهاست طوفان را
۱۲۳
با جود تو مور ازین سپس ننهد
۱۲۴
در خاک ذخیرهٔ زمستان را
۱۲۵
سوده است مگر عطاردکلکت
۱۲۶
بر جای مداد جرم‌کیوان را
۱۲۷
کاندر سخن تو رفعت‌کیوان
۱۲۸
آید به نظر همی سخندان را
۱۲۹
زانسان‌که فلک اسیر حکم تست
۱۳۰
گویی نبود اسیر چوگان را
۱۳۱
از رشک‌کفت چو لعل رمانی
۱۳۲
خون در جگر است در عمان را
۱۳۳
آورده سحاب دست درپاشت
۱۳۴
نی‌سان به خروش ابر نیسان را
۱۳۵
وز حسرت دود مطبخ خوانت
۱۳۶
چشمی است پر آب ابر آبان را
۱۳۷
از بس‌که رساست جامهٔ قدرت
۱۳۸
گسترده به عرش و فرش دامان را
۱۳۹
تا با رخ یار نسبتی باشد
۱۴۰
هرسال به فضل‌گل‌گلستان را
۱۴۱
تا محشر نسبت غلامی باد
۱۴۲
با خاک ره تو چرخ‌گردان را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.