قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - د‌ر مدح حسین‌خان نظام‌الدوله فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای ترا در چهره آب و وی ترا در طره تاب
۲
در دلم‌زان آب تاب و بر رخم زین تاب آب
۳
هست‌در چشمم عیان‌و هست‌در جسمم نهان
۴
هرچه‌در روی‌تو آب و هرچه در موی تو تاب
۵
آب و تاب روی و مویت برده آب و تاب من
۶
آن زدینم برده آب و این ز جسمم برده تاب
۷
رو بتابی مو نتابی برخلاف رای من
۸
چندگویم چند مویم مو بتاب و رو متاب
۹
تا به چند از حرقت فرقت بسوزم چون جحیم
۱۰
تا بکی ازکلفت الفت بنالم چون رباب
۱۱
چند جوشم چندکوشم چند نوشم خون دل
۱۲
چند پویم چند جویم چندگویم ترک خواب
۱۳
جویمت تاگویمت در بر دو صد راز نهان
۱۴
خوانیم تا رانیم از در به صد ناز و عتاب
۱۵
با رقیبستی حبیب و با حبیبستی رقیب
۱۶
اینت‌ننگی‌بس‌عجیب‌و اینت‌رنگی‌بس‌عجاب
۱۷
با چو من پیری تو برنایی چو برنایی بلی
۱۸
بس عجب نبودکه برنایند باهم شیخ و شاب
۱۹
چون جبان جنگجو باشد جوان ننگ‌جو
۲۰
لیکن آن از تیر و این از پیر دارد اجتناب
۲۱
تو جوانی با توان و من توانی ناتوان
۲۲
کی توانی گردد از وصل جوانی کامیاب
۲۳
گر ز خودرایی خودآرایی‌که من بیخود شوم
۲۴
نیست محتاج خودآرایی خدا را آفتاب
۲۵
بس‌که لاغر ز اشتیاقم بس‌که دلتنگ از فراق
۲۶
بی‌خلیلم چون خلال و بی‌حبیبم چون حباب
۲۷
بی‌تو ای رشک روان بارم به رخ اشک روان
۲۸
آنچنان‌اشکی‌که رشک از وی برد لعل مذاب
۲۹
جلوهٔ‌خورشید و ما هم‌از توکی‌بخشد شکیب
۳۰
کی‌شنیدستی‌که‌گردد نشنه سیراب از سراب
۳۱
سیم در سنگست سنگ اکنون ترا در سیم در
۳۲
مشک‌در چین‌است چین‌اکنون‌ترا در مشک ناب
۳۳
در میان لعل خندان در دندانت نهان
۳۴
چون درون حقهٔ یاقوت لولوی خوشاب
۳۵
ساعدت‌چون‌اشک‌من‌سمین‌ولی‌هردو خضیب
۳۶
این ز خون بیگناهان وان ز خون دل خضاب
۳۷
تا مرا زلفت دلیل دل شد اندر راه عشق
۳۸
هر زمان با خویشتن‌گویم اذا کان‌الغراب
۳۹
پرنیان‌سوزد زآتش‌وین‌چه‌سحر است‌اینکه‌تو
۴۰
بر عذار آتشین از پرنیان بستی نقاب
۴۱
چون ببینی چشم‌گریانم بپوشی رخ بلی
۴۲
از نظر پنهان‌شود خورشید چون‌گرید سحاب
۴۳
قامتت را سرو ناز از راستی قایم مقام
۴۴
طلعتت را ماه بدر از روشنی نایب مناب
۴۵
عشق رویت‌گر بلای دل به دل جویم بلا
۴۶
مهر مویت‌گر عذاب‌جان‌به‌جان‌خواهم عذاب
۴۷
بی‌توگر زین‌بعد همچون رعد نالم دور نیست
۴۸
وعدهمچون‌رعد نالدچون‌شود دوراز رباب
۴۹
گر دهانت نیست سیمرغ از چه باشد بی‌نشان
۵۰
گر وصالت نیست اکسیر از چه باشد دیریاب
۵۱
هم ز سیمرغت بدل باری مرا چون‌کوه قاف
۵۲
هم زاکسیرت به‌رخ اشکی‌مرا چون سیم ناب
۵۳
ترک می‌کن ترک من ترسم‌که خشم آرد امیر
۵۴
گر ببیند چشمت‌از می‌چون‌دل دشمن خراب
۵۵
اعتماد دولت و دین‌کافتد اندر روزکین
۵۶
در سپاه هفت‌کشور از نهیب او نهاب
۵۷
فارس رخش جلالت حارس اقلیم فارس
۵۸
کز تف تیغش به بحر اندر شود ماهی‌کباب
۵۹
پیش‌جودش‌بحر جوی و نزد حلمش‌کوه‌کاه
۶۰
پیش عزمش باد خاک و نزد قهرش نار آب
۶۱
رمح او شیر فلک را دل بدرد از طعان
۶۲
تیغ اوگاو زمین را تن بکافد از ضراب
۶۳
ملک‌گیرد بی‌سپاه و خصم بندد بی‌کمند
۶۴
درع درّد بی‌طعان و خود برّد بی‌ضراب
۶۵
قدر او بدریست‌کاو را سدره آمد آسمان
۶۶
تیغ او میغیست‌کاو را فتنه آمد فتح باب
۶۷
معشر او محشری‌کش خنجر سوزان جحیم
۶۸
درگه او خرگهی‌کش گنبدگردان قباب
۶۹
فوج او موجی بودکاو را چرخ‌گردانست پل
۷۰
تیر او شریست‌کاو را مغزگردانست غاب
۷۱
چهر او مهریست‌کز وی ماه اندر تاب و تب
۷۲
قهر او زهریست‌کز وی مار اندر پیر و تاب
۷۳
عصر او قصریت‌در وی‌خفته‌یک‌کشوربه‌ناز
۷۴
عهد اومهدیست‌در وی‌رفته‌یک‌عالم‌به‌خواب
۷۵
دفتر پیشینیان را سوخت باید فرد فرد
۷۶
داستان باستان را شست باید باب باب
۷۷
بی‌ثنای او مقیم است آنچه در عالم رقیم
۷۸
بی‌سپاس او عقیم است آنچه درگیتی‌کتاب
۷۹
گر نسیم لطف او درکام اژدر بگذرد
۸۰
در دهان اژدها نوش روان گردد لعاب
۸۱
دست او بازنده ابر و تیغ او تابنده برق
۸۲
کوس او نالنده رعد و تیر او سوزان شهاب
۸۳
عیب خلق او نه‌کز وی خصم او باشد نفور
۸۴
مرجعل را نفرت جان خیزد از بوی‌گلاب
۸۵
یک سوار از لشکر او خصم یک‌کشور سپاه
۸۶
یک پلنگ ازکوه بربر مرگ یک هامون‌کلاب
۸۷
ازکمال عدل او ترسم‌کزین پس‌گوسفند
۸۸
آنچنان نازد به خودکارد شبیخون بر ذئاب
۸۹
هرکه‌گردد تشنه آبش چاره باشد ای شگفت
۹۰
تیغ‌او آبست و چبود چاره چون شد تشنه آب
۹۱
با سپاه او روان نصرت عنان اندر عنان
۹۲
با سمند او دوان دولت رکاب اندر رکاب
۹۳
غرهٔ اقبال و سلخ فتنه آنروزیست‌کاو
۹۴
همچو ماه نو برآرد تیغ خونریز از قراب
۹۵
ای‌که چرخ از صولت قهر تو دارد ارتعاش
۹۶
ای‌که دهر از هیبت تیغ تو دارد اضطراب
۹۷
خصم را ماهیت از خشم توگردد منقلب
۹۸
گرچه در ماهیت اشیا محالست انقلاب
۹۹
التهاب تشنه راگویند آب آمد علاج
۱۰۰
وین‌سخن‌نزدیک‌دانشمنددور است‌ازصواب
۱۰۱
زانکه تیغت تشنهٔ خون چون شد آبش دهند
۱۰۲
تا بیفزاید ورا از دادن آب التهاب
۱۰۳
داد بخشا داورا باشد سؤالی مر مرا
۱۰۴
هم به‌شرط آنکه مهلت می نجویی در جواب
۱۰۵
مر ترا امروز همچون من هزاران چاکرست
۱۰۶
هریکی در دفتر آفاق فردی انتخاب
۱۰۷
هریکی را مزدهایی پایمرد امتحان
۱۰۸
هریکی راگنج‌هایی دسترنج اکتساب
۱۰۹
هریکی را همچو افلاس من و احسان تو
۱۱۰
هست‌دولت بی‌شمار و هست‌مکنت بی‌حساب
۱۱۱
هریکی را بندگان با صولت اسفندیار
۱۱۲
هریکی را بردگان با دولت افراسیاب
۱۱۳
هریکی‌را صد عیال حورمنظر در حریم
۱۱۴
هریکی را صد غلام ماه‌پیکر در جناب
۱۱۵
هریکی را قصرها هریک به رفعت آسمان
۱۱۶
هریکی راکاخ‌ها هریک بطلعت آفتاب
۱۱۷
قصرشان چون قصر قیصر مملو از رومی لبوس
۱۱۸
کاخشان چون‌کاخ خاقان محشو از چینی ثیاب
۱۱۹
من همانا قابل خدمت نبودم ورنه من
۱۲۰
هم به قدر خویشتن بودم سزاوار خطاب
۱۲۱
هم مرا بودی چو دیگر چاکران قدر و جاه
۱۲۲
هم مرا بودی چو دیگر بندگانت فر و آب
۱۲۳
نه‌چو من یک‌تن ثناخوانت‌ازینسان در حضور
۱۲۴
نه‌چو من یک‌کس دعاگویت‌ازینسان‌در غیاب
۱۲۵
هم تو خود دانی‌که‌گر شمشیر رانندم به فرق
۱۲۶
در خلوص صدق من نبود مجال ارتیاب
۱۲۷
شعر من شعرا و نثرم نثره هرکاو منکر است
۱۲۸
گو بگو بیتی‌که تا پیدا شود قشر از لباب
۱۲۹
با چنان نثری مرا نبود نثاری از مهان
۱۳۰
با چنین شعری مرا نبود شعیری در جواب
۱۳۱
گر سخن‌گویدکسی‌کاو معجز است‌و سر و وحی
۱۳۲
الله‌اینک‌معجز اینک سحر و اینک وحی ناب
۱۳۳
نه بود شاعر هرانکو می ببافد یک دو شعر
۱۳۴
نه بود بونصر هرکاو را وطن شد فاریاب
۱۳۵
نه بود پیل دمان هرکش بود خرطوم وگاز
۱۳۶
نه بود شیر ژیان هرکس بود چنگال و ناب
۱۳۷
هم به جز خرطوم پیلان را بباید زور و هنگ
۱۳۸
هم به جز چگال شیران را بباید توش و تاب
۱۳۹
پشه را خرطوم و از پیل دمان در احتراز
۱۴۰
گربه را چنگال و از شیر ژیان در اجتناب
۱۴۱
مردواب و آدمی را بس به باطن فرقهاست
۱۴۲
گر به‌ظاهر همچو آدم‌جسم‌و جان دارد دواب
۱۴۳
چون تویی بایدکه داند شعر نیک از شعر بد
۱۴۴
خضر باید تا شناسد جلوهٔ آب از سراب
۱۴۵
این‌من و این‌گوی‌و این‌چوگان‌و این‌صف این‌حریف
۱۴۶
هرکه می‌گوید حریفم‌گوگران سازد رکاب
۱۴۷
با چنین شعری مرا نبود هوای شاعری
۱۴۸
وز چنین شعری روا نبود بدین فن ارتکاب
۱۴۹
گر نبودی شعر و شاعرکس نخواندی مر مرا
۱۵۰
شاهد بختم نماندی در حجاب احتجاب
۱۵۱
آه ازان شعری‌که شاعر را رسد از وی زیان
۱۵۲
آوخ از آن ناخلف‌کامد بلای جان باب
۱۵۳
هرکه آمد یک دو روز وکرد بختش یاوری
۱۵۴
یافت عالی پایه‌یی زین آستان مستطاب
۱۵۵
غیر من‌کم بخت ‌بد در خواب و می‌دانم یقین
۱۵۶
کاینچنین‌در خواب خواهد بود تا روز حساب
۱۵۷
از سخن‌گر نازش من خاک بر فرق سخن
۱۵۸
خشک‌به‌آن‌لجه‌یی کاوراست نازش از سراب
۱۵۹
هست ز الطاف توام نازش ولی الطاف‌کو
۱۶۰
تا به‌گردن هفت گردون را دراندازم طناب
۱۶۱
نه زکم ظرفیست‌گر رازم تراوید از درون
۱۶۲
خس برون افتد چو آید قلزم اندر اضطراب
۱۶۳
تنگدل‌گشتم بسی زان شکوه سرزد از لبم
۱۶۴
جام می چون‌شد لبالب ریزدش از لب شراب
۱۶۵
خون‌کند قی‌هرکرا زخمی‌است پنهان‌در درون
۱۶۶
گرد خیزد از زمین چون خانه‌یی‌گردد خراب
۱۶۷
فارس قدر من نداند زانکه من زادم درون
۱۶۸
در صدف فرقی‌ندارد با شبه در خوشاب
۱۶۹
خود بیا انصاف ده با قدردانی همچو تو
۱۷۰
باید اینسان‌قدر چون من نکته‌سنجی نکته‌یاب‌؟
۱۷۱
خانهٔ من چشم مور و خدمت من شاعری
۱۷۲
ذلت من با درنگ و عزت من با شتاب
۱۷۳
هرکرا درکوی من افتد پس از عمری‌گذر
۱۷۴
همچو عمر رفته‌اش نبود به سوی من ایاب
۱۷۵
روز فرش من زمین و نزل خوانم خون دل
۱۷۶
شب دواجم آسمان و شمع بزمم ماهتاب
۱۷۷
غیر آب جاری اندر خانهٔ من هیچ نیست
۱۷۸
ور نبودی آب بودی اشک من جاری چو آب
۱۷۹
بیست‌تن‌ماهی‌صفت‌خوشدل‌به‌آب‌استیم و بس
۱۸۰
آب‌مان باشد طعام و آب‌مان باشد شراب
۱۸۱
تاب دلتنگی نیارد در قفس یک مرغ و بس
۱۸۲
بیست‌تن در یک قفس برگو چسان آرند تاب
۱۸۳
خدمتی جز شعر فرما مر مراکاین روزگار
۱۸۴
شاعری ننگست‌کش نتوان شنود از هیچ باب
۱۸۵
وز طریق لفظ و معنی بیش از این‌یک فرق نیست
۱۸۶
شاعران را با یهودان ازکمال انتساب
۱۸۷
آن کشد خواری که از مردم ستاند جایزه
۱۸۸
وین سپارد جزیه تا جان را رهاند از عذاب
۱۸۹
ملکهاگیری به یک‌گفتار چبودگر مرا
۱۹۰
هم به‌یک‌گفتار سازی‌کامجوی وکامیاب
۱۹۱
من نیم دریا وکان تا باشم از جودت به رنج
۱۹۲
من‌نیم‌خورشید و مه تا باشم از رایت به تاب
۱۹۳
شکوه از بخت زبون قاآنیا زین پس بسست
۱۹۴
شکر یزدان راکه هستی مدح‌گوی بوتراب
۱۹۵
آنکه با مهرش ثوابست آنچه در عالم‌گناه
۱۹۶
آنکه باکینش‌گناه است آنچه درگیتی ثواب
۱۹۷
هردو عالم از زکات بخشش او یک نصیب
۱۹۸
گرچه مال او نشد هرگز پذیرای نصاب
۱۹۹
عفو او در روز محشر هفت دوزخ را حجیب
۲۰۰
خشم او در وقت‌کیفر هشت جنت را حجاب
۲۰۱
مدح او ذکر شفاه وگرد او نور عیون
۲۰۲
مهر او داغ جباه و حکم او طوق رقاب
۲۰۳
مؤمن صدیق از قهرش بنالد از عمل
۲۰۴
کافر زندیق با مهرش ننالد از عتاب
۲۰۵
بخت‌او تختیست‌کاو را عرش یزدانست فرش
۲۰۶
چهر او مهریست‌کاو را نور ایمانست ناب
۲۰۷
گر جنینی را نباشد داغ مهرش بر جبین
۲۰۸
از مشیمهٔ مام پوید واژگون زی پشت باب
۲۰۹
طاعت میکال بی‌مهرش نیفتد سودمند
۲۱۰
دعوت جبریل بی‌عونش نگردد مستجاب
۲۱۱
تا قدومش‌گشت‌زیب‌فرش خاک از عرش پا ک
۲۱۲
قدسیان را ذکر لب یالیتنی‌کنت تراب
۲۱۳
گر قوافی شد مکرر غم مخور قاآنیا
۲۱۴
قند بود و شد مکرر اینت عذری ناصواب
۲۱۵
تا ببالد از وصال دوست طالب چون نهال
۲۱۶
تا بنالد از فراق یار عاشق چون رباب
۲۱۷
هرکه یار او ببالد چون نهال از انبساط
۲۱۸
هرکه خصم او بنالد چون رباب از اکتئاب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.