دیباچه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
۲
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب
۳
از دست و زبان که برآید
۴
کز عهده شکرش به در آید
۵
اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور
۶
بنده همان به که ز تقصیر خویش
۷
عذر به درگاه خدای آورد
۸
ورنه سزاوار خداوندیش
۹
کس نتواند که به جای آورد
۱۰
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد
۱۱
ای کریمی که از خزانه غیب
۱۲
گبر و ترسا وظیفه خور داری
۱۳
دوستان را کجا کنی محروم
۱۴
تو که با دشمن این نظر داری
۱۵
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته
۱۶
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
۱۷
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
۱۸
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
۱۹
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
۲۰
در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم
۲۱
شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم
۲۲
قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم
۲۳
چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان
۲۴
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان
۲۵
بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه
۲۶
حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله
۲۷
هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید
۲۸
یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ
۲۹
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
۳۰
کرم بین و لطف خداوندگار
۳۱
گنه بنده کرده است و او شرمسار
۳۲
عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان حلیهٔ جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک
۳۳
گر کسی وصف او ز من پرسد
۳۴
بیدل از بی نشان چه گوید باز
۳۵
عاشقان کشتگان معشوقند
۳۶
بر نیاید ز کشتگان آواز
۳۷
یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
۳۸
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
۳۹
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
۴۰
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
۴۱
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
۴۲
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
۴۳
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
۴۴
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
۴۵
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
۴۶
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراییدهاند که الناسُ علی دینِ ملوکِهم
۴۷
زانگه که ترا بر من مسکین نظر است
۴۸
آثارم از آفتاب مشهور ترست
۴۹
گر خود همه عیب ها بدین بنده درست
۵۰
هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
۵۱
گِلی خوشبوی در حمام روزی
۵۲
رسید از دست محبوبی به دستم
۵۳
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
۵۴
که از بوی دلاویز تو مستم
۵۵
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
۵۶
و لیکن مدّتی با گل نشستم
۵۷
کمال همنشین در من اثر کرد
۵۸
وگرنه من همان خاکم که هستم
۵۹
اللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه
۶۰
لَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُه
۶۱
وَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِ
۶۲
کذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُها
۶۳
و حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِ
۶۴
ایزد تعالی و تقدس خطهٔ پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد
۶۵
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
۶۶
تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا
۶۷
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
۶۸
مانند آستان درت مأمن رضا
۶۹
بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر
۷۰
بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
۷۱
یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
۷۲
چندان که خاک را بود و باد را بقا
۷۳
یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
۷۴
هر دم از عمر می رود نفسی
۷۵
چون نگه میکنم نمانده بسی
۷۶
ای که پنجاه رفت و در خوابی
۷۷
مگر این پنج روز دریابی
۷۸
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
۷۹
کوس رحلت زدند و بار نساخت
۸۰
خواب نوشین بامداد رحیل
۸۱
باز دارد پیاده را ز سبیل
۸۲
هر که آمد عمارتی نو ساخت
۸۳
رفت و منزل به دیگری پرداخت
۸۴
وان دگر پخت همچنین هوسی
۸۵
وین عمارت بسر نبرد کسی
۸۶
یار ناپایدار دوست مدار
۸۷
دوستی را نشاید این غدّار
۸۸
نیک و بد چون همی بباید مرد
۸۹
خنک آنکس که گوی نیکی برد
۹۰
برگ عیشی به گور خویش فرست
۹۱
کس نیارد ز پس ز پیش فرست
۹۲
عمر برف است و آفتاب تموز
۹۳
اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز
۹۴
ای تهی دست رفته در بازار
۹۵
ترسمت پر نیاوری دستار
۹۶
هر که مزروع خود بخورد به خوید
۹۷
وقت خرمنش خوشه باید چید
۹۸
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم
۹۹
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
۱۰۰
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
۱۰۱
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
۱۰۲
کنونت که امکان گفتار هست
۱۰۳
بگو ای برادر به لطف و خوشی
۱۰۴
که فردا چو پیک اجل در رسید
۱۰۵
به حکم ضرورت زبان در کشی
۱۰۶
کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام
۱۰۷
زبان در دهان ای خردمند چیست
۱۰۸
کلید در گنج صاحب هنر
۱۰۹
چو در بسته باشد چه داند کسی
۱۱۰
که جوهر فروشست یا پیله ور
۱۱۱
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست
۱۱۲
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
۱۱۳
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن
۱۱۴
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
۱۱۵
فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق
۱۱۶
چو جنگ آوری با کسی برستیز
۱۱۷
که از وی گزیرت بود یا گریز
۱۱۸
به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده
۱۱۹
پیراهن برگ بر درختان
۱۲۰
چون جامه عید نیکبختان
۱۲۱
اول اردیبهشت ماه جلالی
۱۲۲
بلبل گوینده بر منابر قضبان
۱۲۳
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
۱۲۴
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
۱۲۵
شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تارکش آویخته
۱۲۶
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال
۱۲۷
دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون
۱۲۸
آن پُر از لالهای رنگارنگ
۱۲۹
وین پر از میوههای گوناگون
۱۳۰
باد در سایهٔ درختانش
۱۳۱
گسترانیده فرش بوقلمون
۱۳۲
بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفتهاند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند
۱۳۳
به چه کار آیدت ز گل طبقی
۱۳۴
از گلستان من ببر ورقی
۱۳۵
گل همین پنج روز و شش باشد
۱۳۶
وین گلستان همیشه خوش باشد
۱۳۷
حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسّلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد
۱۳۸
و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان المؤیدُ من السماء المنصورُ علی الاعداء عضدُ الدولةِ القاهرةِ سراجُ الملةِ الباهرةِ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفرالدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید
۱۳۹
گر التفات خداوندیش بیاراید
۱۴۰
نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست
۱۴۱
امید هست که روی ملال در نکشد
۱۴۲
ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
۱۴۳
علی الخصوص که دیباچه همایونش
۱۴۴
به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست
۱۴۵
دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحبدلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلّی گردد به زیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذُ الغربا مربّی الفضلا محبُّ الاتقیا افتخار آل فارس یمینُ الملک ملک الخواص فخر الدولة والدین غیاث الاسلام و المسلمین عمدةُ الملوکِ و السلاطین ابوبکر بنُ ابی نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق
۱۴۶
هر که در سایه عنایت اوست
۱۴۷
گنهش طاعتست و دشمن دوست
۱۴۸
بهر یک از سایر بندگان حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور
۱۴۹
پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی
۱۵۰
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
۱۵۱
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
۱۵۲
خاص کند بنده ای مصلحت عام را
۱۵۳
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست
۱۵۴
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
۱۵۵
وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل
۱۵۶
حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را
۱۵۷
تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنابر آنست که طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم
۱۵۸
سخندان پرورده پیر کهن
۱۵۹
بیندیشد آنگه بگوید سخن
۱۶۰
مزن تا توانی بگفتار دم
۱۶۱
نکو گوی گر دیر گویی چه غم
۱۶۲
بیندیش و آنگه بر آور نفس
۱۶۳
و زان پیش بس کن که گویند بس
۱۶۴
به نطق آدمی بهتر است از دواب
۱۶۵
دواب از تو به گر نگویی صواب
۱۶۶
فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید
۱۶۷
هر که گردن به دعوی افرازد
۱۶۸
خویشتن را بگردن اندازد
۱۶۹
سعدی افتادهایست آزاده
۱۷۰
کس نیاید به جنگ افتاده
۱۷۱
اول اندیشه وآنگهی گفتار
۱۷۲
پای بست آمده است و پس دیوار
۱۷۳
نخلبندی دانم ولی نه در بستان و شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان
۱۷۴
لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند
۱۷۵
قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مردیت بیازمای وانگه زن کن
۱۷۶
گرچه شاطر بود خروس به جنگ
۱۷۷
چه زند پیش باز رویین چنگ
۱۷۸
گربه شیر است در گرفتن موش
۱۷۹
لیک موش است در مصاف پلنگ
۱۸۰
اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق
۱۸۱
بماند سالها این نظم و ترتیب
۱۸۲
ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
۱۸۳
غرض نقشیست کز ما باز ماند
۱۸۴
که هستی را نمی بینم بقایی
۱۸۵
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
۱۸۶
کند در کار درویشان دعایی
۱۸۷
امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه غلبا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد
۱۸۸
باب اوّل: در سیرت پادشاهان
۱۸۹
باب دوم: در اخلاق درویشان
۱۹۰
باب سوم: در فضیلت قناعت
۱۹۱
باب چهارم: در فواید خاموشی
۱۹۲
باب پنجم: در عشق و جوانی
۱۹۳
باب ششم: در ضعف و پیری
۱۹۴
باب هفتم: در تأثیر تربیت
۱۹۵
باب هشتم: در آداب صحبت
۱۹۶
دراین مدت که ما را وقت خوش بود
۱۹۷
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
۱۹۸
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
۱۹۹
حوالت با خدا کردیم و رفتیم