حکایت شمارهٔ ۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفتهاند
۲
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
۳
وگر با چنو صد بر آیی به جنگ
۴
از آن مار بر پای راعی زند
۵
که ترسد سرش را بکوید به سنگ
۶
نبینی که چون گربه عاجزشود
۷
بر آرد به چنگال چشم پلنگ