حکایت شمارهٔ ۱۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آوردهاند که نوشین روان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده
۲
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی
۳
بر آورند غلامان او درخت از بیخ
۴
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
۵
زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ