سعدی · گلستان

حکایت شمارهٔ ۳۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
۲
به دست آهن تفته کردن خمیر
۳
به از دست بر سینه پیش امیر
۴
عمر گرانمايه در اين صرف شد
۵
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
۶
ای شکم خیره به تایی بساز
۷
تا نکنی پشت به خدمت دو تا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.