حکایت شمارهٔ ۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم
۳
طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق
۴
تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش