سعدی · گلستان

حکایت شمارهٔ ۱۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که
۲
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
۳
سخن به جایی رسانیده که گفتم
۴
دوست نزدیکتر از من به من است
۵
وین عجب تر که من از وی دورم
۶
چه کنم با که توان گفت که او
۷
در کنار من و من مهجورم
۸
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور
۹
فهم سخن چون نکند مدعی
۱۰
قوت طبع از متکلم مجوی
۱۱
فسحت میدان ارادت بیار
۱۲
تا بزند مرد سخنگوی گوی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.