سعدی · گلستان

حکایت شمارهٔ ۲۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقت‌ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمی‌کند
۲
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
۳
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری
۴
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
۵
گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری
۶
وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَی الحِمی
۷
تَمیلُ غُصونُ البانِ لا الحَجَرُ الصَّلدُ
۸
بذکرش هر چه بینی در خروش است
۹
دلی داند درین معنی که گوش است
۱۰
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست
۱۱
که هر خاری به تسبیحش زبانیست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.