حکایت شمارهٔ ۳۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.
۲
شکم زندان بادست ای خردمند
۳
ندارد هیچ عاقل باد در بند
۴
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل
۵
که باد اندر شکم بارست بر دل
۶
حریف ترشروی ناسازگار
۷
چو خواهد شدن دست پیشش مدار