Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · گلستان

حکایت شمارهٔ ۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن.
۲
گفت اندازه نگهدار، کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسْرِفوا
۳
نه چندان بخور کز دهانت بر آید
۴
نه چندان که از ضعف ، جانت برآید
۵
با آن که در وجود طعامست عیش نفس
۶
رنچ آورد طعام که بیش از قدر بود
۷
گر گل شكر خوری به تکلف زیان کند
۸
ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود
۹
معده چو کج گشت و شکم درد خاست
۱۰
سود ندارد همه اسباب راست
۱۱
رنجوری را گفتند دلت چه خواهد گفت آنکه دلم چیزی نخواهد
۱۲
معده چو کج گشت و شکم درد خاست
۱۳
سود ندارد همه اسباب راست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.