حکایت شمارهٔ ۱۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته
۲
عجب که دود دل خلق جمع مینشود
۳
که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش
۴
گر تتر بکشد این مخنّث را
۵
تتری را دگر نباید کشت
۶
چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی دراین سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم
۷
تن به بیچارگی و گرسنگی
۸
بنه و دست پیش سفله مدار
۹
پرنیان و نسیج بر نااهل
۱۰
لاجورد و طلاست بر دیوار