Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · گلستان

حکایت شمارهٔ ۱۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده گفت این چه حالتست؟ گفتند خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرموده‌اند
۲
و لطیفان گفته‌اند
۳
گربه مسكين اگر پر داشتی
۴
تخم گنجشك از جهان برداشتی
۵
عاجز باشد كه دست قوت يابد
۶
برخيزد و دست عاجزان برتابد
۷
موسی عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار
۸
و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فی الارض
۹
آن نشنیدی که فلاطون چه گفت
۱۰
مور همان به که نباشد پرش
۱۱
آن کس که توانگرت نمیگرداند
۱۲
او مصلحت تو از تو بهتر داند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.