حکایت شمارهٔ ۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
۲
نشنیدی که صوفیی میکوفت
۳
زیر نعلین خویش میخی چند؟
۴
آستینش گرفت سرهنگی
۵
که بیا نعل بر ستورم بند