حکایت شمارهٔ ۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در عقد بیع سرایی متردّد بودم، جهودی گفت: آخر من از کدخدایان این محلتم. وصف این خانه چنانکه هست از من پرس، بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: بجز آن که تو همسایه منی
۲
خانه ای را که چون تو همسایه است
۳
ده درم سیم بد عیار ارزد
۴
لکن امیدوار باید بود
۵
که پس از مرگ تو هزار ارزد