Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · گلستان

حکایت شمارهٔ ۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برُفت
۲
شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری
۳
خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت
۴
بخواست دخترکی خبروی گوهر نام
۵
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
۶
چنان که رسم عروسی بود تماشا بود
۷
ولی به حمله اوّل عصای شیخ بخفت
۸
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت
۹
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
۱۰
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست
۱۱
ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت
۱۲
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
۱۳
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
۱۴
دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل
۱۵
دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.