حکایت شمارهٔ ۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حکیمی پسران را پند همیداد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
۲
سخت از پس از جاه تحکم بردن
۳
خو کرده به ناز جور مردم بردن
۴
***
۵
وقتی افتاد فتنهای در شام
۶
هر کس از گوشهای فرا رفتند
۷
روستا زادگان دانشمند
۸
به وزیری پادشا رفتند
۹
پسران وزیر ناقص عقل
۱۰
به گدایی به روستا رفتند