دیگران کاشتند و ...
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شاه انوشیروان به موسم دی
۲
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
۳
در سر راه دید مزرعهای
۴
که در آن بود مردم بسیار
۵
اندر آن دشت پیرمردی دید
۶
که گذشته است عمر او ز نود
۷
دانهٔ جوز در زمین میکاشت
۸
که به فصل بهار سبز شود
۹
گفت کسری به پیرمرد حریص
۱۰
که: «چرا حرص میزنی چندین؟
۱۱
پایهای تو بر لب گور است
۱۲
تو کنون جوز میکنی به زمین
۱۳
جوز ده سال عمر میخواهد
۱۴
که قوی گردد و به بار آید
۱۵
تو که بعد از دو روز خواهی مرد
۱۶
گردکان کشتنت چه کار آید؟»
۱۷
مرد دهقان به شاه کسری گفت:
۱۸
« مردم از کاشتن زیان نبرند
۱۹
دگران کاشتند و ما خوردیم
۲۰
ما بکاریم و دیگران بخورند»