زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
بیدل دهلوی · غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۲۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست
۲
باید همه را زین دونفس دل به هوا بست
۳
درگلشن ما مغتنم شوق هوایی‌ست
۴
ای غنچه در اینجا نتوان بند قبا بست
۵
یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم
۶
یارب عرق شرم که مضمون حیا بست
۷
تحقیق ز ما راست نیاید چه توان‌کرد
۸
پرواز بلندی به تحیر پر ما بست
۹
از وهم تعلق چه خیال است رهایی
۱۰
در پای من‌ این گرد زمینگیر حنا بست
۱۱
بی کشمکشی نیست چه دنیا و چه عقبا
۱۲
آه از دل آزاد که خود را به چها بست
۱۳
بر خویش مچین گر سرمویی‌ست رعونت
۱۴
این داعیه چون آبله سرها ته پا بست
۱۵
گر نیست هوس محرم امید اجابت
۱۶
انصاف کرم بهر چه دستت به دعا بست
۱۷
کم نیست دو روزی‌که به خود ساخته باشی
۱۸
دل قابل آن نیست‌ که باید همه جا بست
۱۹
فقرم به بساطی ‌که ‌کند منع فضولی
۲۰
نتوان به تصنع پر تصویر هما بست
۲۱
دل بر که برد شکوه ز بیداد ضعیفی
۲۲
بر چینی ما سایهٔ مو راه صدا بست
۲۳
بیدل نتوان برد نم از خط جبینم
۲۴
نقاش عرق‌ریز حیا نقش مرا بست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.