قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - د‌ر ستایش شاهزاده‌ ی کیوان سریر اردشیر میرزا ‌دام‌ اقباله فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
صبح آفتاب چون ز فلک سر زد
۲
ماهم به خشم سندان بر در زد
۳
جستم ز جاگشودم درگفتی
۴
خورشید از کنار افق سر زد
۵
ای بس‌ که حنده خندهٔ نوشینش
۶
بر بسته بسته قند مکرّر زد
۷
ننشسته بردرید گریبان را
۸
پهلو ز تن به صبح من‌رر زد
۹
چون داغ دیدان به ملامت جنگ
۱۰
در حلقهای زلف معنبر زد
۱۱
گفتی به قهر پنجه یکی شاهین
۱۲
غافل به پرّ و بال ‌کبوتر زد
۱۳
بر روی خویش نازده یک لطمه
۱۴
از روی خشم لطمهٔ دیگر زد
۱۵
ای بسکه خنده صفحهٔ‌ کافورش
۱۶
زان لطمه بر لطیمهٔ عنبر زد
۱۷
نیلی‌تر از بنفشه‌ستان آمد
۱۸
از بس طپانچه بر گل احمر زد
۱۹
گفتی به عمد شاخهٔ نیلوفر
۲۰
پیرایه را به فرق صنوبر زد
۲۱
در خون دیده طرهٔ او گفتی
۲۲
زاغی به خون خویش همی پر زد
۲۳
از دانه دانه اشک دو رخسارش‌
۲۴
بس‌ طعنه بر نجوم دو پیکر زد
۲۵
در لب ‌گرفته زلف سیه‌ گفتی
۲۶
دزدی به بارخانهٔ‌ گوهر زد
۲۷
بر هر رگم ز خشم دو چشم او
۲۸
از هر نگه هزاران نشتر زد
۲۹
بر جان همه شرنگ ز شکر ریخت
۳۰
بر دل همه خدنگ ز عنبر زد
۳۱
هر مژه‌اش ز قهر به هر عضوم
۳۲
چندین هزار ناوک و خنجر زد
۳۳
هم نرگسش به ‌کینم ترکش بست
۳۴
هم عبهرش به جانم آذر زد
۳۵
نیلی شدش ز بسکه رخ از سیلی
۳۶
گفتی به نیل دیبهٔ ششتر زد
۳۷
بگداخت شکّرین لب نوشینش
۳۸
از بس ز دیده آب به شکّر زد
۳۹
افروخت زیر زلف رخش گفتی
۴۰
دوزخ زبانه در دل کافر زد
۴۱
در موج اشک مردمک چشمش
۴۲
بس دست و پا چو مرد شناور زد
۴۳
سر تا قدم چون نیل شدش نیلی
۴۴
از بس طپانچه بر سر و پیکر زد
۴۵
زد دست و زلف و کاکل مشکین را
۴۶
چون‌ کار رو‌زگار بهم بر زد
۴۷
بگشود چین ز جعد و گره از زلف
۴۸
بر روی پاک و قلب مکدّر زد
۴۹
چونان‌ که مار حلقه زند بر گنج
۵۰
مویش به‌ گرد رویش چنبر زد
۵۱
شد چون بنات نعش پراکنده
۵۲
از بسکه چنگ بر زر و زیور زد
۵۳
بر زرد چهره سیلی پی در پی
۵۴
گفتی چو سکه بود که بر زر زد
۵۵
چندان ‌که باد سرد کشید از دل
۵۶
اشکش ز دیده موج فزون تر زد
۵۷
موج از قفا‌ی ‌موج همی‌ گفتی
۵۸
بحر دمان ز جنبش صرصر زد
۵۹
گفتی ز خون دیده سِتبرَق را
۶۰
صباغ سان به خم معصفر زد
۶۱
بیهوش‌ گشت عبهر فتانش
۶۲
زاشکش‌ به رخ گلاب همی برزد
۶۳
گفتی ‌کسوف یافت مگر خورشید
۶۴
از بس‌ طپانچه بر مه انور زد
۶۵
گفتمش ناله از چه‌ کنی چندین
۶۶
کافغانت بر به جان من‌ آذر زد
۶۷
گفتا ز دوری تو همی مویم
۶۸
کاتش‌ به موی موی من اندر زد
۶۹
ایدون مر آن غلامک دیرینت
۷۰
زین باز بر به پشت تکاور زد
۷۱
گفتم خمش‌ که صاعقهٔ آهت
۷۲
آتش به‌کشت جان من اندر زد
۷۳
یک سال بیش رفت‌ که هجرانم
۷۴
آتش به جان مام و برادر زد
۷۵
در ری ازین فزون بنیارم ماند
۷۶
کاهم به جان زبانه چو اخگر زد
۷۷
این‌گفت و سفت لعل به مروارید
۷۸
وز خشم سنگریزه به ساغر زد
۷۹
گفت از پی علاج‌ کنون باید
۸۰
دست رجا به دامن داور زد
۸۱
مظلوم ‌وش ز بهر تظلم چنگ
۸۲
در دامن‌ خدیو مظفّر زد
۸۳
شهزاده اردشیر که جودش طعن
۸۴
بر ‌فضل معن و همت جعفر زد
۸۵
فرماندهی که خادم قصر او
۸۶
بیغاره از جلال به قیصر زد
۸۷
رایش بها به مهر منور داد
۸۸
قهرش‌ قفا به چرخ مدور زد
۸۹
خود او به‌رزم‌یک‌تنه‌چون‌خورشید
۹۰
با صد هزار بیشه غضنفر زد
۹۱
کس دیده غیر او ‌که به یک حمله
۹۲
بر صد هزار بادیه لشکر زد
۹۳
اختر بدند دشمن و او خورشید
۹۴
خورشیدوش‌ به یک فلک اختر زد
۹۵
از خون زمین رزم بدخشان شد
۹۶
در کین چو او نهیب بر اشقر زد
۹۷
بر عرق حلقِ خصم سنان او
۹۸
پنداشتی ز پیکان نشتر زد
۹۹
زد برگره‌ره دشم‌ا دین تنها
۱۰۰
چون ‌مرتضی‌ که ‌بر صف کافر زد
۱۰۱
دیگر نشان ‌کسی بنداد از او
۱۰۲
کوپال هرکرا که به مغفر زد
۱۰۳
در رزم تیغ ‌کینه چو بهمن آخت
۱۰۴
در بزم جام زر چو سکندر زد
۱۰۵
ساغر به‌ بزم‌ عیش چو خسرو خورد
۱۰۶
صارم به رزم خصم چو نوذر زد
۱۰۷
جمشیدوار تخت چو بر بپراست
۱۰۸
خورشید وار بادهٔ احمر زد
۱۰۹
بر بام آسمان برین قدرش
۱۱۰
ای‌بس‌که پنج نوبه چو سنجر زد
۱۱۱
جز تیر او عقاب شنیدستی
۱۱۲
کاندر طوافگاه اجل پر زد
۱۱۳
جز تیغ او نهنگ شنیدستی
۱۱۴
کاو همچو لجه موج ز جوهر زد
۱۱۵
خرگاه عز و رایت دولت را
۱۱۶
بر فرق چرخ و تارک اختر زد
۱۱۷
نعلین جاه و مقدم حشمت را
۱۱۸
بر ارج ماه و فرق دو پیکر زد
۱۱۹
با برق‌ گویی ابر قرین آمد
۱۲۰
چون دست او به قبضهٔ خنجر زد
۱۲۱
کفران نمود بر نعمش دشمن
۱۲۲
او تیغ‌ کینه از پی ‌کیفر زد
۱۲۳
نشکفت اگر به طاعت ما چربد
۱۲۴
ضربی‌ که شه به دشمن ابتر زد
۱۲۵
کافزون ز طاعت ثقلین آمد
۱۲۶
آن ضربتی‌که حیدر صفدر زد
۱۲۷
شیر خدا علی‌ که حسام او
۱۲۸
آتش به جان فرقهٔ‌ کافر زد
۱۲۹
او بود ماشطهٔ صور خلقت
۱۳۰
دست ازل چو خامه به دفتر زد
۱۳۱
لا بلکه نیست دست صور پیرا
۱۳۲
گر نقش دست خالق اکبر زد
۱۳۳
جز او که اوست دست خدا آری
۱۳۴
دست خدا به دفتر زیور زد
۱۳۵
جز او پی شکستن بتها در
۱۳۶
کی پای‌کس به دوش پیمبر زد
۱۳۷
از راست جز به عون و لای او
۱۳۸
نتوان قدم به عرصهٔ محشر زد
۱۳۹
کوته ‌کنم سخن ‌که سزای او
۱۴۰
نتوان دم از ستایش درخور زد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.