Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در ستایش نواب فریدون میرزا فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هرکرا دل سپیدکار بود
۲
با سیه طرگانش یار بود
۳
شود از قیدکفر و دین آزاد
۴
بسته هر دل به زلف یار بود
۵
به کمند بتان گرفتارست
۶
زی من آن‌کس ‌که رستگار بود
۷
چون به کاری نهاد باید دل
۸
خود ازین خوبتر چکار بود
۹
زنده‌یی را که میل خوبان نیست
۱۰
مرده است ارچه زنده‌وار بود
۱۱
تجربت رفت و جز به عشق بتان
۱۲
مرد را فوت روزگار بود
۱۳
خاصه چون یار من که از رخ و زلف
۱۴
رشک‌کشمیر و قندهار بود
۱۵
چین زلفش حصار ماه و به حسن
۱۶
شور چین فتنهٔ حصار بود
۱۷
گرد رخ زلفکانش پنداری
۱۸
روم محصور زنگبار بود
۱۹
یا همی صف‌ کشیده بر در چین
۲۰
از دو سو لشکر بهار بود
۲۱
قامتش یک بهشت سرو و به سرو
۲۲
کی شقیق و بنفشه یار بود
۲۳
عارضش یک سپهر ماه و به ماه
۲۴
کی زره زلف مشکبار بود
۲۵
لبش اهواز نیست لیک در او
۲۶
شکر و قند بار بار بود
۲۷
چشمش آهوست در نگاه اگر
۲۸
دیدی آهو که جان‌شکار بود
۲۹
زلفش افعی بود گر افعی را
۳۰
هیچگه لاله درکنار بود
۳۱
چشم او کافر آمدست و چسانش
۳۲
تکیه بر تیغ ذوالفقار بود
۳۳
ور همی نرگسست از مژه چون
۳۴
گرد نرگس دمیده خار بود
۳۵
لب او لعل و لعل کس نشنید
۳۶
صدف در شاهوار بود
۳۷
غبغبش چاه‌گفتم ار به مثل
۳۸
چاه را ماه در جوار بود
۳۹
رخ او لاله است و این عجبست
۴۰
کز رخش لاله داغدار بود
۴۱
تخم فتنه است خال و در ره دل
۴۲
رخ رنگینش فتنه‌زار بود
۴۳
دیدم آن چهر و زلف و دانستم
۴۴
صبح را پرده شام تار بود
۴۵
بجز از چشم او ندیده‌کسی
۴۶
ترک بی‌باده در خمار بود
۴۷
وصف چهرش نگفته دفتر من
۴۸
همچو ارژنگ پرنگار بود
۴۹
به لب لعل او اشارت‌کرد
۵۰
کلک من زان شکرنثار بود
۵۱
وصف چشمش نموده‌ام زانرو
۵۲
سخنم سحر آشکار بود
۵۳
دیده روی ستاره کردارش
۵۴
چشمم از آن ستاره بار بود
۵۵
به خیال دو زلف و سبز خطش
۵۶
خاطرم پر ز مور و مار بود
۵۷
فکر مژگانش در دلم بگذشت
۵۸
سینه‌ام زان سبب فکار بود
۵۹
دیدم آن روی‌ کاو مرا دیگر
۶۰
نه‌ گلستان نه نوبهار بود
۶۱
کز بهار و چمن فراغت نه
۶۲
هرکرا چشم پرنگار بود
۶۳
کی چمیدن‌کند چو قامت یار
۶۴
سرو گیرم به جویبار بود
۶۵
کی دمیدن‌ کند چو طلعت دوست
۶۶
لاله ‌گیرم‌ که در ایار بود
۶۷
کی بود همچو ترک من خندان
۶۸
کبک‌ گیرم به ‌کوهسار بود
۶۹
کی خرام آورد چو دلبر من
۷۰
گیرم آهو به هر دیار بود
۷۱
‌گفتم از چشم همچو اوست گوزن
۷۲
کی قدح‌گیر و میگسار بود
۷۳
در خرامست‌گر تذرو چو دوست
۷۴
کی زره‌پوش و کین‌گذار بود
۷۵
ترک من نوش جان و نوش لبست
۷۶
خاصه وقتی‌که باده‌خوار بود
۷۷
وقتی ار شورشی‌کند سهلست
۷۸
کانهم از تلخی عقار بود
۷۹
کبک‌وگور وگوزن‌و نیک تذرو
۸۰
یار خوشتر ز هر چهار بود
۸۱
گلشنی نوشکفته است و لیک
۸۲
هرکنارش دو صد هزار بود
۸۳
سر نهد در کف ارادت او
۸۴
هر کرا در کف اختیار بود
۸۵
دلفریبست گاه بردن دل
۸۶
حیله‌پرداز و سحرکار بود
۸۷
زره رستمست زلفش و دل
۸۸
همچو خود سفندیار بود
۸۹
سنگ در سنگ سنگ در دل کوه
۹۰
واو بر این هر سه کامگار بود
۹۱
لیک سنگش به زیر سیم نهان
۹۲
کوه سیمینش در ازار بود
۹۳
کشد این‌کوه را به هر طرفی
۹۴
با میانی ‌که موی‌وار بود
۹۵
تن ما نیست آن میان نحیف
۹۶
اینقدر از چه بردبار بود
۹۷
وین عجب‌کش‌گه خرام آن‌کوه
۹۸
همچو سیماب بیقرار بود
۹۹
راست پنداری از نهیب ملک
۱۰۰
پیکر خصم نابکار بود
۱۰۱
دادگر آفتاب ملک و ملک
۱۰۲
کش فلک خنگ راهوار بود
۱۰۳
شاه فیروز فر فریدون شه
۱۰۴
کافریدونش پرده‌دار بود
۱۰۵
آنکه در پیش شیر شادروانش
۱۰۶
بی‌روان شیر مرغزار بود
۱۰۷
روز کین از سنان نیزهٔ او
۱۰۸
جرم‌ گردون به زینهار بود
۱۰۹
هرکجا تافت رای روشن او
۱۱۰
قرص خورشید سخت تار بود
۱۱۱
بخت او را اگر کنند لبوس
۱۱۲
فر و اقبالش پود و تار بود
۱۱۳
عدل او دهر را شدست پناه
۱۱۴
تیغ او ملک را حصار بود
۱۱۵
چون ز آهن‌کند حصارکسی
۱۱۶
لاجرم سخت استوار بود
۱۱۷
منصب خود به تیغ او سپرد
۱۱۸
اجل آنجاکه‌کارزار بود
۱۱۹
جان کش از دست تیغ او نبرد
۱۲۰
خصم اگر یک اگر هزار بود
۱۲۱
کوه بینی درون بحر چو او
۱۲۲
درکفش گرزگاوسار بود
۱۲۳
آفتابیست بر سپهر برین
۱۲۴
چون به خنگ فلک سوار بود
۱۲۵
با کف درفشان بود چو سحاب
۱۲۶
چون که بر تخت روزبار بود
۱۲۷
عالمی را یسار داده یمینش
۱۲۸
که یمینش جهان یسار بود
۱۲۹
جام بلور در کفش ‌گویی
۱۳۰
آفتابی ستاره‌بار بود
۱۳۱
ابر جوشنده‌ایست ناشرگنج
۱۳۲
گر به رامش درونش یار بود
۱۳۳
ببر کوشنده‌ایست ناهب جان
۱۳۴
چون خداوند گیرودار بود
۱۳۵
بحر آنجا همی‌کند افغان
۱۳۶
چرخ اینجا به زینهار بود
۱۳۷
معدن آن‌جا فقیر و مفلس گشت
۱۳۸
دشمن اینجا ضعیف و زار بود
۱۳۹
اندرین ‌‌هر دو وقت ‌دشمن ‌و دوست
۱۴۰
لاجرم صاحب اقتدار بود
۱۴۱
دوستان بر به تخت دارایی
۱۴۲
دشمنان بر فراز دار بود
۱۴۳
زر به هر جا بود عزیز آید
۱۴۴
جز که در دست شاه خوار بود
۱۴۵
عدل او را درون چشم فتن
۱۴۶
اثر برگ کوکنار بود
۱۴۷
دشمن‌ گوهرست و سیم‌ کفش
۱۴۸
چون‌ که بر تخت زرنگار بود
۱۴۹
عالم خلق را چو درنگری
۱۵۰
از وجود وی افتخار بود
۱۵۱
وصف او کس یکی ز صد نکند
۱۵۲
وقتش ار تا صف شمار بود
۱۵۳
لیک قصد من آنکه داند خلق
۱۵۴
کز مدیح ویم دثار بود
۱۵۵
نه فلگ را به‌گرد مرکز خاک
۱۵۶
تا روان روز و شب مدار بود
۱۵۷
بر سر خلق و حکم جاویدان
۱۵۸
حکم‌فرما و تاجدار بود

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.