قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹ - در ستایش کهف الادانی و الاقاصی وزیر بینظیر جناب حاجی آقاسی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از شب نرفته دوش پاسی دو بیشتر
۲
من پاسدار آنک آن مه کند گذر
۳
هردم به خویشتنگویان به زیر لب
۴
کایدون شب مرا طالع شود سحر
۵
بربوی آنکه کی خورشید سر زند
۶
میرفت وقت من با بوک و با مگر
۷
بسته روان دو چشم بر چرخ تیره جرم
۸
وز روشنان چرخ در چشم من سهر
۹
بس فکرها که کرد اندر دلم گذار
۱۰
بر طمع اینکه یار بر من کند گذر
۱۱
گردون باژگون بر من نمود عِرض
۱۲
از سیر دم به دم بساگونگو صور
۱۳
تمثالهای نغز باروی تابناک
۱۴
آورد نو به نو از پشت یکدگر
۱۵
گفتی نشستهاند در آبگون غراب
۱۶
خوبان قندهار ترکان غاتفر
۱۷
کیوان نموده چهر چون پیر منحنی
۱۸
بهرام تفته رخ چون ترک کینهور
۱۹
ناهید و مشتری چون اهل زهد و لهو
۲۰
آن ارغنون به کف این طیلسان بسر
۲۱
ماهی و گاو را جایی شده مقام
۲۲
خرچنگ و شیر را سویی شده مقر
۲۳
هم خوشه هم بره بیدانه و سُروی
۲۴
همکژدم و کمان بیچشم و بی وتر
۲۵
نسر و سماک او بد جفت و بر خلاف
۲۶
آن رامح این بهعزل آن ساکن این بپر
۲۷
گردان بنات نعش گرد جدی چنانک
۲۸
افلاک را مدار پیرامن مدر
۲۹
گفتیکه آسمانگردیده آسکون
۳۰
زو ماهیان سیم آورده سر بهدر
۳۱
یا نی یکی ارم آکنده از سمن
۳۲
یا نی یکی صدف آموده از دُرر
۳۳
من بر مدار چرخ بردوخته دو چشم
۳۴
تاکی زمان هجر آید همی بهسر
۳۵
تاگاه آنکه ماه بنشست بر زمین
۳۶
ناگاه بر فلک برخاست بانگ در
۳۷
زان سهمگین صدا جستم فرا ز جا
۳۸
آسیمه سر دوان رفتمش بر اثر
۳۹
هم برگمان غیر اندر دلم هراس
۴۰
هم با خیال یار اندر سرم بطر
۴۱
با خوف و با رجا گفتم کیی هلا
۴۲
کاین وقت شب گذشت نتوان به بوم و بر
۴۳
دزدی و یا قرین در صلح یا به کین
۴۴
باری کهیی چهیی بنمای و برشمر
۴۵
با خشم گفت هی هوش حکیم بین
۴۶
کا-هاز آشنا نشناسد از دگر
۴۷
بگشای در مایست تا بنگریکهکیست
۴۸
ای دلت منتظر ای جانت محتضر
۴۹
در باز کردمش حیران و تن زده
۵۰
تا بنگرم که کیست آن دزد خانهبر
۵۱
چون بنگریستم دزدیده زیر چشم
۵۲
دیدم که بود یار آن ترک سیمبر
۵۳
از شوق مقدمش چرخی زدم سه چار
۵۴
میخواست از تنم کردن روان سفر
۵۵
گفتم به چشم من بخبخ درآ درآ
۵۶
ای شمع کاشغر ای سرو کاشمر
۵۷
بردمش در وثاق گفتمش از وفاق
۵۸
هان برفکنکله هین برگشاکمر
۵۹
بنشست و برفکند از روی دلبری
۶۰
زان چهر دلستان آن زلف دلشکر
۶۱
گفتی طلوعکرد در آن فضای تنگ
۶۲
یک چرخ مشتری یک آسمان قمر
۶۳
خالش به تیرگی آزرم زنگبار
۶۴
چهرش به روشنی آشوب کاشغر
۶۵
قد یک بهشت سرو رخ یک سپهر ماه
۶۶
این ماه سرو چرخ آن سرو ماهبر
۶۷
از زلف خم بهخم یک شهربند ه دام
۶۸
از چشم باسقم یک دهر شور و شر
۶۹
سنگیش در بغل باغیش در رخان
۷۰
کوهیش در ازار موییش در کمر
۷۱
لب یک بدخش لعل خط یک تتار مشک
۷۲
لعلی گهرفشان مشکی قمر سپر
۷۳
رخسار و زلف او جبریل و اهرمن
۷۴
گفتار و لعل او یاقوت و نیشکر
۷۵
یاقوت را بود گر نیشکر بدل
۷۶
جبریل را بودگر اهرمن به بر
۷۷
چشمش گه نگه گفتی که بسته است
۷۸
در هر سر مژه صد جعبه نیشتر
۷۹
مطبوع و دلربا از فرق تا قدم
۸۰
منظور و دلنشین از پای تا به سر
۸۱
شاید که تاجری از شرم پیکرش
۸۲
در پارس ناورد دیبای شوشتر
۸۳
باری نگار من ننشسته بر بساط
۸۴
گفتا شراب سرخ آور به جام زر
۸۵
داری به چهر من تاکی نظر هلا
۸۶
برخیز و برفکن درکار می نظر
۸۷
بینقل و بینبید دل را رسد حزن
۸۸
بیجام و بیقدح جان را بود خطر
۸۹
گرچه بودگنه مندیش و می بده
۹۰
با فضل کردگار جرمست مُغتفر
۹۱
برجسته در زمان آوردمش به پیش
۹۲
زان جوهر خرد زان پایهٔ ظفر
۹۳
زان میکه مور ازو گر قطرهیی خورد
۹۴
در حمله برکند چنگال شیر نر
۹۵
زان می که گر فروغش افتد به شورهزار
۹۶
خاکش شود سمن سنگش شود گهر
۹۷
زان می که جسم ازو یکسر خرد شود
۹۸
نارفته در گلو نگذشته در جگر
۹۹
وان رشک حور عین از شیشه ی بلور
۱۰۰
در جام زر فکند آن لعل معصفر
۱۰۱
چون خورد ساغری پر کرد دیگری
۱۰۲
بر من بداد و گفت ای مرد هوشور
۱۰۳
از می شدن خراب آید نکوترم
۱۰۴
چون منقلب بود اوضاع دهر در
۱۰۵
بگذشته زان که مرد اندر طریق فقر
۱۰۶
مقبولتر بود چندانکه بیخبر
۱۰۷
مظور چون یکیست از این همه برون
۱۰۸
با این رمه چری تاکی به جوی و جر
۱۰۹
تن خانه فناست ویران شدنش به
۱۱۰
جان آیت بقاست آباد خوبتر
۱۱۱
در پیش عاشقان هستی بود و بال
۱۱۲
درکیش بیدلان مستی بود هنر
۱۱۳
تن کوی خواهشست دل کاخ آرزو
۱۱۴
زین کوی شو برون زین کاخ رو بدر
۱۱۵
در عالم بقا بس عیشها کنی
۱۱۶
بتوانی ارگذشت زین عیش مختصر
۱۱۷
از خویش درگذرگر یار بایدت
۱۱۸
تا هستی تو هست یارست مستتر
۱۱۹
در جلوهگاه دوست بود توشد حجاب
۱۲۰
این پرده برفکن آن جلوه درنگر
۱۲۱
از هٔد هست و نیست وارسته شو هلا
۱۲۲
گر در حریم دوست بایدت مستقر
۱۲۳
وارستگی بهست از قید کفر و دین
۱۲۴
وارستگی خوشست از فکر نفع و ضر
۱۲۵
زین چار مادرت باید گریختن
۱۲۶
خواهیمسیحوش گر رفت زی پدر
۱۲۷
هرکس طلب کند با یار خرگهی
۱۲۸
وصل مدام را در شام و در سحر
۱۲۹
سودای عم و خال دارد همی وبال
۱۳۰
برخیز و از جهان بگریز و از پسر
۱۳۱
وارستگان نهند بر فرق چرخ پای
۱۳۲
آزادگان زنند با آفتاب بر
۱۳۳
وارسته در جهان دانیکنون کی است
۱۳۴
مولای نامدار دستور نامور
۱۳۵
گردون هنگ و هش دریای عز و مجد
۱۳۶
گیهان داد و دین دنیای فال و فر
۱۳۷
آقاسی آنکه هست شخصش درین جهان
۱۳۸
چون روح در بدن چون نور در بصر
۱۳۹
جودش چو فیض ابر نازل به خار و گل
۱۴۰
فیضشچو نور مهر شاملبه خشک و تر
۱۴۱
ازکاخ قدر او طاقیست نه رواق
۱۴۲
از ملک جاه او شبریست بحر و بر
۱۴۳
نفس شریف اوست گر هیچ جلوهکرد
۱۴۴
تأیید آسمان در کسوت بشر
۱۴۵
هرچند بوالبشر نسرایمش ولیک
۱۴۶
امروز خلق را باشد همی پدر
۱۴۷
بر یاد قهر او سم زاید از عسل
۱۴۸
وز باد مهر او گل روید از حجر
۱۴۹
با ابر دست او ابرست چون دخان
۱۵۰
با بحر طبع او بحرست چون شمر
۱۵۱
در حفظ مملکت کلکش قویترست
۱۵۲
از رمح سام یل از تیر زال زر
۱۵۳
او قطب وقت و دهر گردان بهگرد او
۱۵۴
چونان نه فلک پیراهن مدر
۱۵۵
دل در هوای او نیندیشد از جنان
۱۵۶
جان با ولای او نهراسد از سفر
۱۵۷
بر هرچه امر اوست اجرا دهد قضا
۱۵۸
بر هرچه حکم اوست اذعانکند قدر
۱۵۹
آنجا که قدر اوست گردون بود زمین
۱۶۰
آنجاکه قهر اوست دوزخ بود شرر
۱۶۱
با عزم ثاقبش صرصر بود گران
۱۶۲
با رای روشنش انجم بود کدر
۱۶۳
در حفظ تن بود نامش به روز کین
۱۶۴
بهتر ز صد سپاه افزون ز صد سپر
۱۶۵
آنجاکه تیغ اوست از امن نی نشان
۱۶۶
آنجاکهکلک اوست از ظلم نی خبر
۱۶۷
در عهد عدل او اندر تمام ملک
۱۶۸
جایی نمانده است از ظلم وکین اثر
۱۶۹
کلب هگثث «- است تا روز وایسیا
۱۷۰
میزان داد و دین رزّاق رزق بر
۱۷۱
ای صدر راستین ای بدر راستان
۱۷۲
کز وصف ذات تو عاجز بود فکر
۱۷۳
ایدونکه درکف یزدان ودیعه هشت
۱۷۴
آمال انس و جان ارزاق جانور
۱۷۵
دورست چون منی ، هشیار نکته دان
۱۷۶
در عهد چون تویی بردن چنین خطر
۱۷۷
با آنکه در سخن همواره کلک من
۱۷۸
ریزد به یک نفس یک آسکون غرر
۱۷۹
گاه حساب مال صفرست دست من
۱۸۰
بر عیش سالیان زان نبودم ظفر
۱۸۱
ارجو که جود تو آسوده داردم
۱۸۲
از فکر آب و نان از یاد خواب و خور
۱۸۳
تا در جهان رود از مهر و مه سخن
۱۸۴
تا در زمین بود از آب و گل ثمر
۱۸۵
جان عدوی تو از اشک دیده گل
۱۸۶
جاه حبیب تو از اوج ماه بر