قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸ - در ستایش شاهزاده ی رضوان و ساده شجاع السلطنه حسنعلی میرزا گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بحمدالله که باز از یاری گیهان خدا داور
۲
درخت بخت شد خرم نهال فتح بارآور
۳
بحمدالله که بگشود از هوای فتح باز از نو
۴
همای عافیت بر فرق فرقدسای شه شهپر
۵
بحمدالله که از نیروی بخت بیزوال شه
۶
عدوی ملک و ملت را شکست افتاد در لشکر
۷
بحمدالله که از فر همایون فال شاهنشه
۸
شد از خاورزمین طالع همایون نجم فال و فر
۹
شهنشاه جهان فتحعلی شه خسروی کآمد
۱۰
وجودش خلق و خالق را یکی مُظهر یکی مظهر
۱۱
جهاندار و کنارنگی که ذات بیزوال او
۱۲
قوام نه عرض یعنی که نه افلاک را جوهر
۱۳
جهانداری که شد پهلوی ملک و پیکر اعدا
۱۴
ز تیغ لاغرش فربه ز خت فربهش لاغر
۱۵
ز تیغشیادی و ولوال اندر ساحت سقسین
۱۶
زگرزش ذکری و زلزال اندر مرز لوهاور
۱۷
شود از اهتزاز باد گرزش نُه فلک فانی
۱۸
بدان آیینکه بر دریا حباب از جنبشب صرصر
۱۹
نهنگیغوطهزندر نیلچونپوشدبهتنجوشن
۲۰
دماوندی به زیر ابر چون بر سر نهد مغفر
۲۱
به یال خصم پیچان خم خامش بر بدان آیین
۲۲
که پیرامون ناپاک اژدها ماری زند چنبر
۲۳
اگر بر کوه خارا برق تیغش را گذار افتد
۲۴
شود کوه از تف خارا گدازش تل خاکستر
۲۵
نیوشاگوش او را چاشی بخشای یک رامش
۲۶
فغان بربط و سورغین نوای شندف و مزهر
۲۷
دلارارای او را تهنیت آرای یک خواهش
۲۸
صهیل ارغن و ارغون فرار ادهم و اشقر
۲۹
نهنگ تیغ او را جسم دیوان طعمهٔ دندان
۳۰
عقاب تیر او را لاش شیران مستهٔ ژاغر
۳۱
کهین چوبک زن بامش اگر مریخ اگرکیوان
۳۲
کمین دست افکن جاهش اگر سلجوق اگر نجر
۳۳
زگفتش حرفی و قعر بحار و لولو لالا
۳۴
ز خلقش ذکری و ناف غزال و نافهٔ اذفر
۳۵
به فرمان اندرش فرمانروا رادان فرمانده
۳۶
بجز فرماندهٔکش هرچه فرمانگوی فرمانبر
۳۷
چمر بر روشنتنشجوشنعیانخورشد از روزن
۳۸
و یا از پشت پرویزن فروزانگنبد اخضر
۳۹
نوال دست جودش زانچه درخورد قیاس افزون
۴۰
عطای طبع رادش زانچه در وهم و گمان برتر
۴۱
اگر دربان درگاهش فشاند گردی از دامن
۴۲
پس از قرنی کند ماوا برین فیروزه گون منظر
۴۳
به دارالضرب گیتی بیقرین ضراب بخت او
۴۴
هماون سکه ی صاحبقرانی زد به سیم و زر
۴۵
کمان و تیر و تیغ و کوس او در پرهٔ هیجا
۴۶
یکی ابر و یکی باران یکی برق و یکی تندر
۴۷
هر آن کو بنگرد آشوبزا میدان رزمش را
۴۸
به چشمش بازی طفلان نماید شورش محشر
۴۹
عروس مملکت زان پیش کاندر عقد شاه آید
۵۰
بههیات بود بس هایل به صورت بود بس منکر
۵۱
کنون نشکفت اگر از زیور عدل ملک زیبا
۵۲
چه باک ار زشترویی طرفه زیباگردد از زیور
۵۳
نیایش لاجرم درده بر آن معبود بیهمتا
۵۴
که بییاریست با یارا و هر بییار را یاور
۵۵
به پای انداز آنکز فر این دارانسب خسرو
۵۶
به دست آویز آن کز بخت این گیتی خداداور
۵۷
شد از تیغ شجاع السلطنه دشت قرابوقا
۵۸
ز خون قنقرات زشتسیرت بحر پهناور
۵۹
به اژدرکوه رسد از خون اژدرکوهه عفریتان
۶۰
ز آب چشمهٔ تیغش هزاران لالهٔ احمر
۶۱
زکلک رمح آذرگون ملک بر رقعهٔ هامون
۶۲
رقمکرد از مداد خون به قتل دشمنان محضر
۶۳
در آن میدان پر غوغا که بانگ کوس تندرسا
۶۴
درید از هیبت آوا دل گردان کنداور
۶۵
هوا از گرد شد ظلمات و نصرت چشمهٔ حیوان
۶۶
بلند اقبال رهبر خضر گشت و شاه اسکندر
۶۷
بسان گرزه مار جانگزا در دست مارافسا
۶۸
سنان مار شکل اندر کف شیران اژدر در
۶۹
ز موج فوج و فوج موج خون شد عرصهٔ هامون
۷۰
چو دریابیکه پیدا نَبوَدش از هیچ سو معبر
۷۱
بدنشد بادهنوشو دشتکینبزمو اجل ساقی
۷۲
شرابشخون و جاندادنخمّار و تیغشه ساغر
۷۳
زمین از لطمهٔ موج حوادث مرتعش اعضا
۷۴
بسان زورقی کاندر محیطش بگسلد لنگر
۷۵
اجلشد گاز و تنآهنحوادثدمزمین کوره
۷۶
تبرزین پتک و سرسندان و مرد استاد آهنگر
۷۷
ز پیل اوژن هژبران پرهٔ پیکار شد ارژن
۷۸
ز شیرافکن پلنگان پهنهٔ مضمار شد بربر
۷۹
چنان در عرصهٔ میدان طپان دل در برگردان
۸۰
کز استیلای درد و بیم جان بیمار در بستر
۸۱
نیوشاگوش را زی منگرایان دار ای دانا
۸۲
که رانم داستان فتح دارا را ز پا تا سر
۸۳
سحرگاهیکه از اقلیم خاور خیمه زد بیرون
۸۴
به عزم ترکتاز جیش انجم خسرو خاور
۸۵
بشیری برکشید آواز کز اورکنج ای خسرو
۸۶
قضا آورده بهر غازیانت گنج بادآور
۸۷
به یغمای دیار خاوران نک نامزد کرده
۸۸
کهین پورشه خوارزم انبوهی فزون از مر
۸۹
ز مرو و اندخود و خانقاه و قندز و خیوق
۹۰
ز خرمند و سرخس و بلتخان و بلخ وکالنجر
۹۱
چنان بشکف اعوان ملک را زین بشارت دل
۹۲
که انصار بیمبر را ز فتح قلعهٔ خیبر
۹۳
تو ایضرغامپیلافکنچو بیرون راندی از مکمن
۹۴
روان شد فتحت از ایمن دوان شد بختت از ایسر
۹۵
کشیدیزیر رانکوهیکههیهیرهسپر توسن
۹۶
گرفتیاژدری برکفکهوهوهجانستان خنجر
۹۷
یکی در سرکشی قایممقام طرهٔ جانان
۹۸
یکی در خون خوری نایب مناب غمزهٔ دلبر
۹۹
بر آن خونخواره عفریتان بدانسان حمله آوردی
۱۰۰
که بر خیل گراز ماده آرد حمله شیر نر
۱۰۱
پرندتچونبرونشد از قرابقیرگون گفتی
۱۰۲
ز قیرآلود غاری رخ نمود آتشفشان اژدر
۱۰۳
*اسافکندٻیچندینهزاراسبافکن افکندی
۱۰۴
. ترکان هزار اسبا از فراز اسبکه پیکر
۱۰۵
چنان کردی جر خون از بن هر موی تن جاری
۱۰۶
که گفتی زد به هفت اندامشان هر موی تن نشتر
۱۰۷
هلالآسا حسامت ترک را بر تارک ترکان
۱۰۸
چنان شق زد که جرم ماه را انگشت پیغمبر
۱۰۹
ز تابتف،تیغت،سوختکشتعمرشان چونان
۱۱۰
که افتد در میان خرمن خاشاک خشک آذر
۱۱۱
چنانگرزگران را سر زدی بر ترک بدخواهان
۱۱۲
که بیرون شد ز بطنگاو ماهی آهن مغفر
۱۱۳
بهخصماز شش جهتراه هزیمت بسته شد آری
۱۱۴
چسان بیرون شود آن مهرهیی کافتاد در ششدر
۱۱۵
زهی بخت تو در عالم به الهام ظفر ملهم
۱۱۶
فنا در خنجرت مدغم اجل در صارمت مضمر
۱۱۷
عروس عافیت را عقد دایم بسته اقبالت
۱۱۸
به عالم انقطاعی نیست این زن را ازین شوهر
۱۱۹
ولیکن تا نیفتد بر جمالش چشم بیگانه
۱۲۰
حجاب رخکندگاهی ز عصمتگوشهٔ معجر
۱۲۱
گریزد در تو دوران از جفای آسمان چونان
۱۲۲
که طفل خردسال از جور اقران جانب مادر
۱۲۳
شود مست از می خون مخالف شاهد تیغت
۱۲۴
بدان آیینکه رند بادهخوار از بادهٔ احمر
۱۲۵
ثبات خصم در میدان رزمت بیش از آن نبود
۱۲۶
که مرغ پخته بر خوان و سپند خام در مجمر
۱۲۷
اجل مشتاقتر زان بر می خون بداندیشت
۱۲۸
که رندان قدح پیما به رنگین بادهٔ خلر
۱۲۹
گر از کانون قهرت اخگری اندر جهان افتد
۱۳۰
سوزد شعلهٔ او مرغ و ماهی را به بحر و بر
۱۳۱
مگر از گرد راه توسنت پر گرد شد گردون
۱۳۲
که هر شب چشم گردآلود را برهم زند اختر
۱۳۳
اگر رشحی فشانی زآبلطف خویش بر نیران
۱۳۴
شود جاری ز هر سویش هزاران چشمهٔ کوثر
۱۳۵
به کوه و دشت اگر بارد نمی از فیض احساث
۱۳۶
شود خارش همه سوری شود سنگشهمه گوهر
۱۳۷
ز چینی جوشنت صد چین حسرت بر رخ خاقان
۱۳۸
ز رومی مغفرت صد زنگ انده بر دل قیصر
۱۳۹
ثنای شاه را نبود کران قاآنیا تاکی
۱۴۰
فزایی رنج کتاب و مداد و خامه دفتر
۱۴۱
بجوشد تا میاه از انشراح خاک در اردی
۱۴۲
بخوشد تا گیاه از ارتجاح باد در آذر
۱۴۳
بهکام بدسگالش شهد شیرین زهر تنفرسا
۱۴۴
به جام نیکخواهش زهر قاتل شهد جانپرور