قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح جناب میرزا آقاسی گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پیک دلارام دی درآمدم از در
۲
نامهیی آورد سر به مهر ز دلبر
۳
جستم و بگرفتم وگشودم و دیدم
۴
یار نوشتست کای ادیب سخنور
۵
خیز و مبوی ار به دست داری سنبل
۶
خیز و منوش ار بهکام داری ساغر
۷
آب بزن حجره را گلاب بیفشان
۸
برگ بنه خانه را شراب بیاور
۹
یار بخوان می بخواه بزم بیارا
۱۰
نقل بهل گل بریز فرش بگستر
۱۱
چون سر زلفم بسای مشک به هاون
۱۲
چون خم جعدم بسوز عود به مجمر
۱۳
عیش موفا کن از شراب مصفا
۱۴
بزم معطر کن از گلاب مقطر
۱۵
ساز سماع مرا بساز ز هر باب
۱۶
برک نشاط مرا بخواه ز هر در
۱۷
نقل و می شمع و شهد و شکر و شاهد
۱۸
رود و نی و تار و عود و بربط و مزهر
۱۹
هیچ خبر نیستت مگر که دل من
۲۰
زین سفر دیر بازگشته مکدر
۲۱
هشت مه افزونترست کافتان خیزان
۲۲
گرد صفت میشتابم از پس لشکر
۲۳
زین سر از یال اسب دارم بالین
۲۴
زیر تن از زین رخش دارم بستر
۲۵
دشت مرا مجلسست و هامون محفل
۲۶
گرد مرا خیمه است و گردون چادر
۲۷
خیمهٔ من چرخ هست و حجره بیابان
۲۸
مسند من زین و خوابگاه من اشقر
۲۹
چرم تن من مراست گویی جوشن
۳۰
مغز سر من مراست گویی مغفر
۳۱
گویی با جوشن آفریدم ایزد
۳۲
گویی با مغفر آوریدم داور
۳۳
تختم یکران شدس و چترم خورشید
۳۴
خودم زینت شدست و دِرعم زیور
۳۵
غالیهامگرد راه و شانه سرانگشت
۳۶
ماشطهام آفتاب و آینه خنجر
۳۷
گرد رهست ار به چشم دارم سرمه
۳۸
خاک رهست ار به زلف پاشم عنبر
۳۹
شیب و فراز جهان بریدم و دیدم
۴۰
معظم معمورهٔ جهان چو سکندر
۴۱
گه به مغاکی شدم بر آن روی ماهی
۴۲
گه به ستیغی شدم بدان سوی اختر
۴۳
گه به نشیبی ز حد هستی بیرون
۴۴
گه به فرازی ز آفرینش برتر
۴۵
رخت سپردم گهی به مخزن قارون
۴۶
تخت نهادم گهی به پشت دو پیکر
۴۷
گاه ز سرما لبم کفیده چو پسته
۴۸
گاه زگرما تنم تفیده چواخگر
۴۹
بسکه ببوسید نعل موزهٔ عزمم
۵۰
مومصفت نرم شد رکاب تکاور
۵۱
خودم فرسودهگشت و درعم سوده
۵۲
زخشم آسیمهگشت و شخصم مضطر
۵۳
بارم درگل نشست و خارم در دل
۵۴
تابم از رخ پرید و خوابم از سر
۵۵
رخشم نالان که بس کن آخر بنشین
۵۶
از در رحمت یکی به حالم بنگر
۵۷
مرغ نیم تا یکی پرم ز بر و زیر
۵۸
برق نیم تا به کی جهم به که و در
۵۹
چرخ نیم تا به کی خرامم ایدون
۶۰
باد نیم تا به کی شتابم ایدر
۶۱
چند دوم چون نیم نبیرهٔ گردون
۶۲
چند روم چون نیم سلالهٔ صرصر
۶۳
من نه خیالم چنین چه پویم ایدون
۶۴
من نهگمانم چنین چه رانم ایدر
۶۵
رانت مگر آهنست و گامت فولاد
۶۶
جانت مگر خاره است و جسمت مرمر
۶۷
چند دهم شرح هیچ دیده مبیناد
۶۸
آنچه بدیدم ز رنج و انده بیمر
۶۹
جسمم بیتاب گشته چهرم بی آب
۷۰
چشمم بیخواب گشته جانم بیخور
۷۱
گر تو ببینی مرا یقین نشناسی
۷۲
ورت بگویم منم نداری باور
۷۳
جز که به گرمابه تن بشویم و رخسار
۷۴
گرد برافشانم از دو زلف معنبر
۷۵
غالیه سایم به زلف و غازه به رخسار
۷۶
رنگکلف بسترم ز ماه منور
۷۷
هی بزنم شانه برد و بیچان سنبل
۷۸
هی بکشم سرمه در دو مشکین عبهر
۷۹
تا زند این راه جان به شوخی غمزه
۸۰
تا شود آن دام دل به حلقهٔ چنبر
۸۱
باده خورم یک دو ساتکین سپس هم
۸۲
تا دو رخم بشکفد چو لالهٔ احمر
۸۳
وانگه بر عادت قدیم که دانی
۸۴
مدحت فخرالانام خوانم از بر
۸۵
اصل طرب فصل جود میر معظم
۸۶
بحرکرم بدر ملک صدر مظفر
۸۷
فارس دولت نظام ملک شهنشاه
۸۸
حارس ملّت قوام دین پیمبر
۸۹
حاجی آقاسی آنکه خاک درش را
۹۰
میران آیین کنند و شاهان افسر
۹۱
از کرم اوست هرچه رزق به گیتی
۹۲
وز قلم اوست هرچه عیش به کشور
۹۳
روزی او میخورند عارف و عامی
۹۴
نعمت او میبرند مومن وکافر
۹۵
همّت او چون ابد ندارد پایان
۹۶
فکرت اور چون فلک ندارد معبر
۹۷
زایر درگاه او به گام نخستین
۹۸
پای گذارد به فرق چرخ مدور
۹۹
ای نفست نفس را به یزدان داعی
۱۰۰
وی سخنت عقل را به یزدان رهبر
۱۰۱
راز بیان تو خواست تا بنماید
۱۰۲
ایزد از آن آفرید چشمه کوثر
۱۰۳
سر جلال تو خواست تا بگشاید
۱۰۴
باری از آن خلق کرد گنبد اخضر
۱۰۵
فیض نیارد ز هم گسست وگرنه
۱۰۶
با تو تمامست آفرینش داور
۱۰۷
حبر سر خامهات چکیده به عمّان
۱۰۸
وررنه ز عمّان نزاید این همه گوهر
۱۰۹
مَنبت کلک تو بود هند وگرنه
۱۱۰
این همه از هند می نخیزد شکر
۱۱۱
آیت عزمت به کشتی ار بنگارند
۱۱۲
باز ناستد به صد هزاران لنگر
۱۱۳
خاطر خصمت به آذر ار بنمایند
۱۱۴
میبرود گرمی از طبیعت آذر
۱۱۵
حکمت کونین در وجود تو مدغم
۱۱۶
دولت جاوید در رضای تو مضمر
۱۱۷
مور شود با اعانت تو سلیمان
۱۱۸
باز شود با اهانت تو کبوتر
۱۱۹
گویا زاید ز حرص مدح تو کودک
۱۲۰
بینا روید ز شوق روی تو عبهر
۱۲۱
خشم تو است ار شود هلاک مجسّم
۱۲۲
لفظ تو است ار شود حیات مصوّر
۱۲۳
برگ درختان بود به مدح تو گویا
۱۲۴
ریگ بیابان شود ز وصف تو جانور
۱۲۵
رقص کند ز اهتزاز مدح تو دیوان
۱۲۶
وجد کند ز اشتمال وصف تو دفتر
۱۲۷
جود تو همچون ابد ندارد پایان
۱۲۸
فکر تو همچون فلک ندارد معبر
۱۲۹
جوهر امر تو با قضاست مرکب
۱۳۰
گوهر ذات تو با سخاست مخمّر
۱۳۱
چشم ضمیرت به نور علم ببیند
۱۳۲
نیک وبد خلق تا به عرصهٔ محشر
۱۳۳
نقد هنر با دوام جود تو رایج
۱۳۴
ذات عرض با قوام عدل تو جوهر
۱۳۵
ساکنی وصیت تو چو پرتو خورشید
۱۳۶
هر روز از باختر رود سوی خاور
۱۳۷
ثابتی و عزم تو چو کوکب سیار
۱۳۸
گردد دایم به گرد تودهٔ اغبر
۱۳۹
خشم تو بر دوستان تست عنایت
۱۴۰
کاتش سوزان بود حیات سمندر
۱۴۱
لطف تو بر دشمنان تست سیاست
۱۴۲
کاب روان بود مرگ قبطی ابتر
۱۴۳
کلکت شهباز حکمتیستکه او را
۱۴۴
علم و هنر بال هست و فتح و ظفر پر
۱۴۵
پوید و در پویهاش نظام ممالک
۱۴۶
جنبد و در جنبشش قضای مقدر
۱۴۷
گل خورد و دز شاهوارکند قی
۱۴۸
ره برد و راز روزگار کند سر
۱۴۹
هست دو انگشت نی بویژهکه اورا
۱۵۰
گشته جهان قاف تا به قاف مسخّر
۱۵۱
هیچ شنیدی خدایگانا کز تب
۱۵۲
تافت تن و جان من چو بوتهٔ زرگر
۱۵۳
گر نبد از هیبت جلال تو از چه
۱۵۴
زینسان تبلرزهام افتاد به پیکر
۱۵۵
زیر و زبر باد روزگار عدویت
۱۵۶
تا که زمین زیر هست و گردون از بر