قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - مطلع ثانی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شبی به عادت روز شباب عیش آور
۲
شبی به سیرت صبح وصال جانپرور
۳
شی ز بسکه زمین روشن از فروغ نجوم
۴
چو برک لاله عیان از درون سنگ شرر
۵
شبی زگنبد نیلوفری عیان پروین
۶
چو هفت نرگس شهلا ز شاخ نیلوفر
۷
شبی به گونهٔ مشاطگان به گرد عروس
۸
هجومکرده ز هر سو نجوم گرد قمر
۹
رسول امّی مشگوی ام هانی را
۱۰
نموده از رخ و لب رشک جنت و کوثر
۱۱
که جبرئیل امین فر خجسته پیک خدای
۱۲
به امر ایزد دادار حلقه زد بر در
۱۳
ز بانگ حلقه سر حلقهٔ انام ز شوق
۱۴
بسان حلقه ندانست پای را ازسر
۱۵
چو حلقه ساخت دل از یاد ماسوا خالی
۱۶
که تا ز حلقه جیب فنا برآرد سر
۱۷
درون حلقهٔ امکان نماند هیچ مقام
۱۸
کزو چو رشته نکرد از درون حلقه گذر
۱۹
خطاب کرد به جبریل کای امین خدای
۲۰
بگو پیام چه داری ز حضرت داور
۲۱
جواب دادش جبریل کای پیمبر پاک
۲۲
تو خود پیامدهی و تو خود پیامآور
۲۳
سخن ز دل به زبان وز زبان به دل گذرد
۲۴
درین میانه زبان منهی است و فرمانبر
۲۵
اگرچه آینه خالی بود ز صورت شخص
۲۶
بود به واسطهٔ شخص شخص را مظهر
۲۷
بر از شکوفه برون آید و شکوفه ز شاخ
۲۸
گمان خلق چنان کز شکوفه خیزد بر
۲۹
ثمر نهفته ز اصل است و آشکار ز فرع
۳۰
کنون تو اصلی و من فرع و سرّ وحی ثمر
۳۱
گرت هوس که ز من بشنوی حکایت خویش
۳۲
درون آینهٔ حقنمای من بنگر
۳۳
ولی چو آینهٔ من محیط ذات تو نیست
۳۴
حکایتش ز تو ناقص نماید و ابتر
۳۵
من و ملایک سکان آسمان و زمین
۳۶
تمام مظهر ذات توییم ای سرور
۳۷
هزار آینه بنهاده است خرد و بزرگ
۳۸
درین هزار یکی را هزارگونه صور
۳۹
یکیست عین هزار ارچه هست غیر هزار
۴۰
که مختلف به ظهورند و متفق بهگهر
۴۱
یکیست ساقی و هر لحظه در یکی مجلس
۴۲
یکیست شاهد و هر لحظه در یکی زیور
۴۳
کنون مجال سخن نیست برنشین به براق
۴۴
کز انتظار تو بس دیده است در معبر
۴۵
همی برآمد چون برق بر براق و نخست
۴۶
به بیت مقدس چون پیک وهمکردگذر
۴۷
وزان به مسجد اقصی چمید و شد ز کرم
۴۸
خجسته روح رسل را به سوی حق رهبر
۴۹
فزود پایه و بخشید مایه داد فروغ
۵۰
به هر فرشته به هر آسمان به هر اختر
۵۱
به سدره ماند ز ره جبرئیل و زانگونه
۵۲
که بازماند از پیک عقل پیک نظر
۵۳
رسول گفتش کای طایر حظیرهٔ قدس
۵۴
سبب چه بود که کردی به شاخ سدره مقر
۵۵
جواب دادش کای محرم حریم وصال
۵۶
من ار فراتر پرم بسوزدم شهپر
۵۷
تویی که داری در کاخ لی معالله جای
۵۸
توییکه داری از تاج لا به سر افسر
۵۹
تو شهنشانی و ما شه تو شاه و ما بنده
۶۰
تو آفتابی و ما مه تو ماه و ما اختر
۶۱
تو نیز هستی خویش اندرین محل بگذار
۶۲
بسیج بزم بقا کن وزین فنا بگذر
۶۳
براق عقل رها کن برآ به رفرف عشق
۶۴
که عقل را نبود با فروغ عشق اثر
۶۵
به پشت رفرف برشد نبی ز پشت براق
۶۶
چنانکه مرغ ز شاخ نگون به شاخ زبر
۶۷
ز سدره شد به مقامیکه بود بیگانه
۶۸
در آن مقام تن از جان و جانش از پیکر
۶۹
صعود کرد به اوجی کز آن نمود هبوط
۷۰
ر*ع یافت به ملکیز. آن نمود سحر
۷۱
ز سدره صد ره برتر چمید از پی آنک
۷۲
ز سدره آید و از جیب لا برآرد سر
۷۳
دو قوس دایره در ملتقای نقطهٔ امر
۷۴
سر از دوسو بهم آورد چون خط پرگر
۷۵
به عالمی شد کانجا نه اسم بود و نه رسم
۷۶
بهمحفلی شد کانجا نه خواب بود و نه خور
۷۷
وجود شاهد و مشهود اتحادگزید
۷۸
چو اتحاد فروغ بصر به ذات بصر
۷۹
نه اتحاد و حلولی که رای سوفسطا
۸۰
بود به نزد خردمند زشت و ژاژ و هدر
۸۱
بل اتحاد وجودی که نیست هستی وصف
۸۲
بغیر هستی موصوف هیچ چیز دگر
۸۳
میانهستیموصوف و وصف فرق این بس
۸۴
که متحد به وجودند و مختلف به صور
۸۵
یکیست اصل و حقیقت یکیست فرعو مجاز
۸۶
یکیست عین و هویت یکیست تیغ و اثر
۸۷
کمال و نقصان کرد از یکی مقام ظهور
۸۸
وجوب و امکان کرد از یکی گریبان سر
۸۹
به یک خزینه درآمیخت قرصهٔ زر و سیم
۹۰
ز یک دریچه عیانگشت تابش مه و خور
۹۱
نشسته ناظر و منظور در یکی بالین
۹۲
غنوده عاشق و معشوق در یکی بستر
۹۳
دو ماهتاب فروزنده از یکی مطلع
۹۴
دو آفتاب درخشنده از یکی خاور
۹۵
دو تاجدار مکان کرده در یکی اورنگ
۹۶
دو گلعذار نهان گشته در یکی چادر
۹۷
شنیدهام که نبی آن شب از ورای حجاب
۹۸
به گوشش آمد آواز حیدر صفدر
۹۹
و دیگر آنکه به هنگام بازگشت بدو
۱۰۰
نمود حمله یکی شرزه شیر اژدر در
۱۰۱
به کام شیر سلیمان فکند خاتم و داد
۱۰۲
پس از نزول علی را از آن حدیث خبر
۱۰۳
ز گفت خاتم پیغمبران ز خاتم لعل
۱۰۴
فشاند حیدر کرار تنگ تنگ شکر
۱۰۵
یس از تبسم جانبخش خاتمی که سپهر
۱۰۶
بود چو حلقه حاتم ز شرم او چنبر
۱۰۷
زکان جیب برآورد و کرد گوهروار
۱۰۸
نثار خاتم پیغمبران بشیر بشر
۱۰۹
ز نعت حیدر کرار لب فروبندم
۱۱۰
ز بیم آنکه مسلمان نخواندم کافر
۱۱۱
منم ثناگر آل رسول و حاسد من
۱۱۲
خرست اگر بفروشد هزار عشوه مخر
۱۱۳
مرا ز کین خران باک نیست زانکه بود
۱۱۴
سه گز فسار و دو چنبر چدار چارهٔ خر
۱۱۵
به پیش دشمن یاجوج خو کشیدستم
۱۱۶
ازین قصیدهٔ ستوار سدّ اسکندر
۱۱۷
برین صحیفهٔ دلکش به جای نظم دری
۱۱۸
ز نوک خامه برافشاندهام عقود دُرر
۱۱۹
اگر قبول ملک افتد این چکامهٔ نغز
۱۲۰
به آب سیم نگارمش بر صحیفهٔ زر
۱۲۱
پسند حاسد اگر نیست گو مباش که هست
۱۲۲
گنه به شرع نگارنده نی به شعر اندر
۱۲۳
به خالقی که دماند به سعی باد بهار
۱۲۴
ز ناف صخرهٔ صمّا شقایق احمر
۱۲۵
به قادری که ز پستان ابر نیسانی
۱۲۶
به کام کودک دُر دایهسان نماید دَر
۱۲۷
بدانکه گشته ز صنعش دو فلک چرخ و زمین
۱۲۸
روان و ساکن بیبادبان و بیلنگر
۱۲۹
به جان شاه هلاگو که هر دوگیتی را
۱۳۰
بیافریده خداوند در یکی پیکر
۱۳۱
که گر خدیو جهان التفات ننماید
۱۳۲
برین قصیدهکه پیرایه بر عروس هنر
۱۳۳
دگر نه نظم نگارم زکلک در دیوان
۱۳۴
دگر نه نثر نویسم ز خامه در دفتر
۱۳۵
شنیدهام که حسودی به شه چنین گفته
۱۳۶
که بسته است رهی بر هجای شاهکمر
۱۳۷
چگونه منکر باشمکه در محامد تو
۱۳۸
ثنای ناقص من چون هجا بود منکر
۱۳۹
هر آن مدیح که ممدوح را سزا نبود
۱۴۰
به کیش من ز دو صد قدح ناسزاست بتر
۱۴۱
چگونه کور کند مدح چشمهٔ خورشید
۱۴۲
چگونه کر شمرد وصف نالهٔ مزهر
۱۴۳
همیشه تا نبود جسم را ز روحگزیر
۱۴۴
هماره تا نبود مست راز راحگذر
۱۴۵
به قلب گیتی امرت چو روح در قالب
۱۴۶
به جسم گیهان حکمت چو راح در ساغر
۱۴۷
هوای خدمت تو همچو روح راحتبخش
۱۴۸
سپاس حضرت تو همچو راح اندهبر