قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در ستایش نواب فریدون میراز طاب ثراه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دوشینه کاین نیلی صدف گشت ازکواکب پر درر
۲
در زد یکی گفتم کیی گفتا منم بگشای در
۳
جستم ز جا رفتم دوان آسیمهسر دلدلکنان
۴
تا جویم از نامش نشان تا گیرم از حالش خبر
۵
پرسیدم آخر کیستی دزدی گدایی چیستی
۶
بیموجبی را نیستی همچون غریبان دربدر
۷
رین پاسخ آمد در غضب برزد صداکای بیادب
۸
رهزن نیمکاین نیمهشب آرم به هرکوییگذر
۹
بگشای در تا دانیم جان بر قدم افشانیم
۱۰
بر چشم و سر بنشانیم سازی حکایت مختصر
۱۱
از آن صدای آشنا در موج خون کردم شنا
۱۲
جانم ز خجلت در عنا هوشم ز حیرت در فکر
۱۳
ناگه به خود لرزیدما وانگه به سر لغزیدما
۱۴
مانا خطا ورزیدما کز آن خطا دیدم خطر
۱۵
آسیمهسار و سرنگون او از برون من از درون
۱۶
او غرق خوی من غرق خون او منتظر من محتضر
۱۷
القصه با صد پیچ و تاب از جای جستم باشتاب
۱۸
از خجلتم جان در عتاب از حسرتم خون در جگر
۱۹
در باز کردم بر رخش دیدم جمال فرخش
۲۰
وز شرم شیرین پاسخش افتاده در بوک و مگر
۲۱
ترکی درآمد خوی زده یک ساتکینی می زده
۲۲
خوی بر جمال وی زده چون بر گل سوری مطر
۲۳
خویش چو آتش توسنا، رویش به خوبی سوسنا
۲۴
کالریم غنجاً اذرنا و البدر حسناً ان سفر
۲۵
غنجش فزون نازش فره جعدش همه بند و گره
۲۶
گیسو فتاده چون زره از طرف دوشش تا کمر
۲۷
روشنرخ و تاریکمو شیرینزبان و تلخگو
۲۸
دشمن نهاد و دوسترو نیکوجمال و بدسیر
۲۹
گیسو زره قامتسنان مژگانخدنگ ابروکمان
۳۰
دل آهن و تنپرنیان خطجوشن و صورت سپر
۳۱
فربهسرین لاغرمیان اندکسخن بسیاردان
۳۲
خورشید رو ذرهدهان فولاددل سیماببر
۳۳
باری چو آمد در سرا دید آنچنان پژمان مرا
۳۴
گفتاکه بیموجب چرا از وصل من جستی حذر
۳۵
من ماهم و در تیرهشب از من رمیدی بیسبب
۳۶
در تیرهشب ماهای عجب نیکوتر آید در نظر
۳۷
گفتم خطا کردم خطا ایدون عطا باید عطا
۳۸
ای رویت آرزم ختا ای مویت آشوب تتر
۳۹
گفتا بهل این های و هو عذر گنه چندین مجو
۴۰
برخیز و سنگینکن سبو زان بادهٔ پر شور و شر
۴۱
زان باده کز وی خار خشک آرد دو صد من بید مشک
۴۲
از رنگو بو چون لعل و مشک از زیب و فر چون ماه و خور
۴۳
دفع کرب رفع تَرَح کان طرب جان فرح
۴۴
ریحان دل روح قدح نیرام غم نور بصر
۴۵
بویش به عنبر ماندا رنگش به گوهر ماندا
۴۶
بیجادهٔتر ماندا لؤلؤی خشک مستقر
۴۷
هم عقل را پیوند ازو هم جان و دل خرسند از او
۴۸
هم اهرمن در بند ازو هم زو معاصی مغتفر
۴۹
از بسکه صافست و روان هم ظاهرست و هم نهان
۵۰
همچون مضامین در بیان همچون معانی در صور
۵۱
بق زان خورد پیلی شود در جو چکد نیلی شود
۵۲
وز آن ابابیلی شود خجلتده طاووس نر
۵۳
نادان از آن گر نوشدا از تنگ ظرفی جوشدا
۵۴
تا روز حشر ار کو شدا در گل فروماند چو خر
۵۵
حالی ز جا برخاستم خاطر ز غم پیراستم
۵۶
بزم نشاط آراستم ترتیب دادم ماحضر
۵۷
آماده کردم بهر وی تار و رباب و چنگ و نی
۵۸
نقل و کباب و جام و می اسباب عشرت سربهسر
۵۹
بگشودمش بند قباگفتم زهی شیرینلبا
۶۰
اهلا و سهلا مرحبا اشرب فقد حان السحر
۶۱
زینسان که آرام دلی زینسان که شمع محفلی
۶۲
عیش جهان را حاصلی نبود ز وصلت خوبتر
۶۳
بیگانگی از سر بنه بیگانگی جستن نه به
۶۴
بنشین بخور بستان بده شادی بیاور غم ببر
۶۵
هم بذله بشنو هم بگو هم دل بجو هم گل ببو
۶۶
هم ساتکین کش هم سبو هم انگبین خور هم شکر
۶۷
خواهد گذشتن چون جهان زان رخش غم بیرون جهان
۶۸
کز نقش پیدا و نهان باقی نمیماند اثر
۶۹
شادی خوشست و خرمی کز نقش بیشی و کمی
۷۰
جز عیش جان آدمی نخل بقا ندهد ثمر
۷۱
اینست نقد حال ما کز اوست فرخ فال ما
۷۲
قسمت ز ماه و سال ما جز آن نباشد ای پسر
۷۳
امشب من از وصلت خوشم فردا ز غم در آتشم
۷۴
زیرا که فردا میکشم رخت عزیمت بر سفر
۷۵
نام سفر چون برده شد آن شوخچشم آزرده شد
۷۶
وز غم چنان افسرده شد کاندر خزان شاخ شجر
۷۷
زالماس مرجانسای شد از جزع مرجانزای شد
۷۸
از دست رفت از پای شد هی زد برو.هی زد به سر
۷۹
هی گریه کرد و هی جزع هی ناله کرد و هی فزع
۸۰
هیگفت اسکت یا لکع عذبت طرفی بالسهر
۸۱
خیری نمود از ارغوان چنبر نمود از خیزران
۸۲
افشاند برگل ضیمران آزرد یاقوت ازگهر
۸۳
پرتاب کرد از سر کله از ده هلال آزرد مه
۸۴
صد خنجرش در هر نگه صد ناچخش در هر نظر
۸۵
هی ریخت برگلگوهرا هی بیخت بر مه عنبرا
۸۶
هی بر سمن از عبهرا بارید مروارید تر
۸۷
جوشیدش از تنور دل آبی که طوفان زو خجل
۸۸
چون نوح هردم متصلگویانکه ربی لاتذر
۸۹
گفتم چرا گشتی چنین گفتا برو خامش نشین
۹۰
چندم ز خود سازی غمین چندم ز بد گویی بتر
۹۱
میبینمت چون بوالهوس مشتاق چیزی هر نفس
۹۲
چون غافلان از پیش و پس آشفتهحال آسیمهسر
۹۳
گه پیشهیی را مخترع گه شیوهیی را متبع
۹۴
فاخش الاله سوء فلعلک و احذرن کل الحذر
۹۵
نه عارفی نه متقی نه بادهخواری نه شقی
۹۶
نه پاکدامن نه نقی نه پیشبین نه پسنگر
۹۷
این آرزو باری بهلکز من نخواهی شد بحل
۹۸
دانم خجل گردی خجل گر رخت بندی از حضر
۹۹
حالی سفر کردن چرا رنج سفر بردن چرا
۱۰۰
جان و دل آزردن چرا از بهر مشتی سیم و زر
۱۰۱
چند از پی خیل و رمه این های و هوی وین دمدمه
۱۰۲
دنیا نماند این همهگیتی نیرزد اینقدر
۱۰۳
گیرم سفرکامت دهد خورشیدسان نامت دهد
۱۰۴
یک صبح تا شامت دهد از خاوران تا باختر
۱۰۵
چندان نیرزد این عناکز حضرتی گردی جدا
۱۰۶
کاو را ظفر بخشد خدا بر خسروان نامور
۱۰۷
شاه آفریدونکز سمک بررفته صیتش تا فلک
۱۰۸
با خلق و کردار ملک با خلق و دیدار بشر
۱۰۹
فرخنده شاه راستینکشکان بود در آستین
۱۱۰
با قدر او گردون زمین با جود او دریا شمر
۱۱۱
مغلوب حکمش چار حد منکوب قهرش دیو و دد
۱۱۲
هم حکمران بر نیک و بد هم قهرمان بر خیر و شر
۱۱۳
بر عالم و آدمکیا کاخش مطاف ازکیا
۱۱۴
جنت ز خلقش یکگیا دوزخ ز قهرش یک شرر
۱۱۵
عین زمین عون زمان شاه جهان ماه مهان
۱۱۶
غیثکرم غوث امان فصل ادب اصل هنر
۱۱۷
کان بهی بحر بها هم با دَها هم با نُها
۱۱۸
خورشید با رایش سها یاقوت با جودش مدر
۱۱۹
مذبوح از تیغش سمک مجروح از رمحش فلک
۱۲۰
مرجوح با خلقش ملک مطروح با نطقش شکر
۱۲۱
خشمش چو دوزخ جانگزا قهرش چو جنت جانفزا
۱۲۲
هم تابع حکمش قضا هم پیرو امرش قدر
۱۲۳
عالم ز عدل او حرم رایج به عهد اوکرم
۱۲۴
بابی ز خلق او ارم تابی ز تیغ او سقر
۱۲۵
ای چون شعاع مهر و مه تیغت گشوده خشک و تر
۱۲۶
وی چون فروغ صبحگه صیتت گرفته بحر و بر
۱۲۷
خنگت صبا تیغت وبا از این وبا وز آن صبا
۱۲۸
خاک بداندیشان هبا خون ستمکیشان هدر
۱۲۹
بر هر بلیدی قهر ران بر هر بلادی قهرمان
۱۳۰
بر هر امینی مهربان در هر زمینی مشتهر
۱۳۱
روزی که از تیغ گوان از خاک روید ارغوان
۱۳۲
وز نوک ناوک خون روان گردد چو پشت نیشتر
۱۳۳
از گرد و خون خاک زمین ماند به جامهٔ اهل چین
۱۳۴
کز اطلس استش آستین وز قندز استش آستر
۱۳۵
از بس سنان و تیغ و شل بارد به تنها متصل
۱۳۶
وز بس خدنگ جانگسلگردد به دلهاکارگر
۱۳۷
گویی خدای آسمان مینافرید اندر جهان
۱۳۸
جز خنجر و تیغ و سنان جز ناچخ و تیر و تبر
۱۳۹
وز بسکه جان اهل کین با خاک ره گردد عجین
۱۴۰
گویی همه خاک زمین جان داردی چون جانور
۱۴۱
چون از کمین آیی برون جاری کنی جیحون خون
۱۴۲
از نیش تیغ آبگون وز نوک تیغ جان شکر
۱۴۳
رمحت بدرد تا فلک تیغت ببرد تا سمک
۱۴۴
نقش بقا سازند حک این از نشیب آن از زبر
۱۴۵
گوید عدویت دمبدم از خوف جان در هر قدم
۱۴۶
یا حبذا دارالعدم یا مرحبا دارالسقر
۱۴۷
گوید ز بس خوف قصاص آین المفر آین المناص
۱۴۸
اَین النجاهٔ اَین الخلاص اَین المقام اَین المقر
۱۴۹
شاها مرا یک ملتمس باقیست بشنو یک نفس
۱۵۰
کافکنده چرخم در قفس چون طایر بیبال و پر
۱۵۱
سالیست افزون تا مرا زاقران نمودی برترا
۱۵۲
هم سیم داد هم زرا هم گنج دادی هم گهر
۱۵۳
بس زر و سیم و خواسته بخشیدیم ناخواسته
۱۵۴
واکنون ز جا برخاسته عزمم به آهنگ سفر
۱۵۵
نه اسب دارم نه رهی وز سیم و زر جیبم تهی
۱۵۶
هم در سرم فکر مهی هم در دلم عزم خطر