قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲ - در ستایش امیر الامرأ العظام نظام الدوله حسین خان دام مجده العالی حکمران فارس فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شادان رسید دوش نگارینم از سفر
۲
وزگرد راه غالیه پاشیده بر قمر
۳
زانسان که هست بر رخ من نقش آبله
۴
از گرد راه مانده به رخسار او اثر
۵
گفتی دو زلف او دو فرشته است عنبرین
۶
بر چهر آفتاب بریشیده بال و پر
۷
از وهم کرده دایرهایکاین مرا دهان
۸
بر هیچ بسته منطقهایکاین مراکمر
۹
معلوم من نشد که تنش بود یا حریر
۱۰
مفهوم من نشد که لبش بود یا شکر
۱۱
دستی زدم به زلفش و از همگشودمش
۱۲
فیالحال بوی مشک برآمد ز بوم و بر
۱۳
گویند روز محشر یک نیزه آفتاب
۱۴
تابد فراز خاک و صحیحست این خبر
۱۵
یک نیزه هست قد وی و رویش آفتاب
۱۶
زان رو فتاده غلغلهٔ حشر در بشر
۱۷
زنجیر زلف او چو اسیران زنگبار
۱۸
دلها قطار بسته به دنبال یکدگر
۱۹
از تاب زلف و آب رخش جسم و چشم من
۲۰
پرتاب چون شرر شد و پرآب چون شمر
۲۱
در زلفکانش بس که دل افتاده روی دل
۲۲
در حلقههای او نبود شانه را گذر
۲۳
دندانههای شانه چو بر زلف او رسید
۲۴
از هر کران زند به دل خلق نیشتر
۲۵
گفتی دو چشم عاریه فرموده از غزال
۲۶
و آن را به سحر تعبیه کردست بر قمر
۲۷
چشم خروس را که همه خلق دیدهاند
۲۸
دزدیده کاین مراست لب سرخ جان شکر
۲۹
مانا که حسن هر دو جهان را بیافرید
۳۰
در جزو جزو صورت او واهبالصور
۳۱
حیران شدم که تا به چه عضوش کنم نگاه
۳۲
زیرا که بود آن یک ازین یک بدیعتر
۳۳
سوگند خورده است که از شرم پیکرش
۳۴
تاجر به فارس نارد دیبا ز شوشتر
۳۵
دستم اشارهیی به لب لعل او نمود
۳۶
ز انگشت من دمید همه شاخ نیشکر
۳۷
رویش به موی دیدم و بگریستم بلی
۳۸
مه چون به عقرب آید بارد همی مطر
۳۹
باری ز جای جستم و بوسیدمش رکاب
۴۰
زودش پیادهکردم و بگرفتمش ببر
۴۱
وانگه که موزهٔ سفر از پا کشیدمش
۴۲
بر سیم ساق او چوگدا دوختم نظر
۴۳
گفتا به ساق من چکنی اینقدر نگاه
۴۴
گفتم بسی به سیم تو مشتاقم ای پسر
۴۵
خندید و گفت کس ندهد سیم خود به مفت
۴۶
یک مشت زر بیاور و سیم مرا بخر
۴۷
گفتم که زر ندارم لیکن گرت هواست
۴۸
از مدح خواجه بر تو فشانم همی گهر
۴۹
کان هنر سپهر ظفر صاحب اختیار
۵۰
سالار ملک فارن حسینخان نامور
۵۱
آن سروری که پیشی بر وی نیافت کس
۵۲
جز آنکه پیش پیش رکابش دود ظفر
۵۳
جز خشکی لب و تری دیده خصم او
۵۴
در بحر و بر نصیب نیابد ز خشک و تر
۵۵
کس را به غیر تیر نراند ز پیش خویش
۵۶
وان نیز بهر دفع حسودان بد سیر
۵۷
ای در جهان شریفتر از روح در بدن
۵۸
وی در زمان عزیزتر از نور در بصر
۵۹
امضا دهد عزایم قدر ترا قضا
۶۰
اجراکند اوامر امر ترا قدر
۶۱
از روی ورای تو دو نمونه است ماه و مهر
۶۲
وز مهر وکین تو دو نشانه است خیر و شر
۶۳
در روز حشر آید هر چیز در شمار
۶۴
جز جود دست تو که برونست از شمر
۶۵
گر بوالبشر لقب نهمت بس غریب نیست
۶۶
کامروز خلق را به حقیقت تویی پدر
۶۷
کوته بود ز قامت بخت بلند تو
۶۸
گر روزگار ابره شود چرخ آستر
۶۹
زان در شبان تیره گریزد عدوی تو
۷۰
کز سهم تو ز سایهٔ خود میکند حذر
۷۱
پشتیکه همچو تیغ نشد خم به پیش تو
۷۲
او را به راستی چو قلم میبرند سر
۷۳
رضوان خلد اگر تف تیغ تو بنگرد
۷۴
حسرت خورد که کاش بدم مالک سقر
۷۵
صدرا حکایت من و یار قدیم من
۷۶
بشنو که گوش دشمنت از غصه باد کر
۷۷
امروز گاه آنکه برون آمد آفتاب
۷۸
ماهم چو یک سپهر سهیل آمد از سفر
۷۹
ننشسته و نشسته رخ از گرد راه گفت
۸۰
فرسودهٔ رهم به میام خستگی ببر
۸۱
زان باده بردمش که اگر قطرهیی از آن
۸۲
ریزی به سنگ خاره شود سنگ جانور
۸۳
نوشید و تندگشت و ترشکرد ابروان
۸۴
گفتا شراب شیرین تلخی دهد ثمر
۸۵
شربم بد این شراب وز طعم همی مرا
۸۶
افسردهگشت خاطر و آزرده شد جگر
۸۷
گفتم هلا چه جرم و خیانت به من نهی
۸۸
بگشای چشم و بر لب و دندان خود نگر
۸۹
زیرا ز بس که هست دهان تو شکرین
۹۰
شرین شود شراب چو در ویکند گذر
۹۱
این باده تلخ بود به مانندهٔگلاب
۹۲
شیرین شد این زمان که درآمیخت با شکر
۹۳
خندید و دوستانه به دشنام لب گشود
۹۴
کای فتنهٔ جهان چکنی این همه هنر
۹۵
خلاق نظم و نثری و مشهور شرق و غرب
۹۶
سحار نکته سنجی و معروف بحر و بر
۹۷
نبود عجب که شعر ترا در بهشت حور
۹۸
از بـهر دلفـریبی غــلمان کــند ز بــر
۹۹
وانگه ز هرکران سخنی رفت در میان
۱۰۰
تا رفته رفته جست ز احوال من خبر
۱۰۱
گفتم هزار شکر که صیتم چو آفتاب
۱۰۲
از خــاوران گــرفته هـمی تـا به بـاختر
۱۰۳
تا صاحب اختیار به شیراز آمدست
۱۰۴
هر روز کار من بود از خوب خوبتر
۱۰۵
در عهد او غمی به خدا در دلم نبود
۱۰۶
غیر از غم فراق تو ای سرو سیمبر
۱۰۷
وانهم به سر رسید چو از در در آمدی
۱۰۸
گفتا که در زمانه رسد هر غمی به سر
۱۰۹
پس گفت این زمان به چهکاری و باکه یار
۱۱۰
گــفتم بــه کــار بـاده و بــا یــار سیمبر
۱۱۱
گفتا که کیست یار تو گفتم بتان همه
۱۱۲
در حیرتم که تا به کدامین کنم نظر
۱۱۳
خوبان شهر با دل من جستهاند خوی
۱۱۴
هر روز میکنند به بنگاه من حشر
۱۱۵
گه شعر کی ملیح سرایم به مدح این
۱۱۶
وانگه شویم دوست چو پرویز با شکر
۱۱۷
با این کنم مطایبه از صبح تا به شب
۱۱۸
بــا آن کــنم مـلاعبه از شـام تـا سحر
۱۱۹
گفتا دریغ ازین دلک هرزهگرد تو
۱۲۰
کاو چون گدای خانه به دوشست دربدر
۱۲۱
یاری چو من گزین که نماید ترا به طبع
۱۲۲
مسـتغنی از مــحبت تــرکان کــاشغر
۱۲۳
گفتم تو آفتابی و خوبان شعاع تو
۱۲۴
در شرق و غرب از ره وصل تو پیسپر
۱۲۵
هرگه که دست من به مؤثر نمیرسد
۱۲۶
نــاچارم ای پســر کـــه شتابم پـــی اثـــر
۱۲۷
گفت این زمان که آمدم و باز دیدیم
۱۲۸
حالت چگونه باشد گفتم ز بد بتر
۱۲۹
زانسان به خشم رفت که گفتی ز مژگانش
۱۳۰
بارد همی به پیکر من ناچخ و تبر
۱۳۱
گفت از چه رو ز بد بتری گفتمش ز شرم
۱۳۲
نقدی به کف ندارم جز نقد جان و سـر
۱۳۳
شرم آیدم که تا کنمت خرج آب و نان
۱۳۴
حیرانم از کجا دهمت و جه خواب خور
۱۳۵
گفت این زمان تو گفتی کز صاحب اختیار
۱۳۶
هر روز کار من شود از خوب خوبتر
۱۳۷
مرسوم پار را مگـرت مرحـمت نکـرد
۱۳۸
گــفتم مطوّلست و بگـویمت مــختصر
۱۳۹
یک نـیمه را حـوالهٔ عمال کرد و باز
۱۴۰
فرمود نقد میدهمت نیمهٔ دگر
۱۴۱
آن نیمهٔ حواله سپردم به قرض خواه
۱۴۲
زین نیم نقد باید ترتیب ما حضر
۱۴۳
شرم آیدم که زحمت خدام او دهم
۱۴۴
کان نیم نقد یابم و آسایم از خطر
۱۴۵
گفتا ترا حکیم که خواند که ابلهی
۱۴۶
نادیدهام نظیر تو در هیچ بوم و بر
۱۴۷
دانیکه عاشقست کف صاحب اختیار
۱۴۸
بر هر لبیکه خواهد ازو گنج سیم و زر
۱۴۹
تو چون گدای کاهل جاهل نشستهای
۱۵۰
بر در خموش و خانه خدا از تو بیخبر
۱۵۱
شیئی اللهی بزنکه برآید ز خانه بانگ
۱۵۲
یا اللهی بگو که گشایند بر تو در
۱۵۳
الحق خجل شدم که به تحقیق هرچه گفت
۱۵۴
حق بود و حرف حق را در دل بود اثر
۱۵۵
اکنون تو دانی وکرم خویش وفضل خویش
۱۵۶
تو مفتخر به فضلی و ما جمله مفتقر
۱۵۷
من بندهٔ توام تو خداوند نعمتی
۱۵۸
کافیست عرض حال خود از بنده اینقدر
۱۵۹
تا جن و انس و وحش و دد و دام میکنند
۱۶۰
در بر و بحر نعت خداوند دادگر
۱۶۱
شکر تو باد شیوهٔ سکان آب خاک
۱۶۲
مدح تو باد پیشهٔ قطان بحر و بر
۱۶۳
هرکاو عدوی جان تو مالش بود هبا
۱۶۴
هرکاو حسود بخت تو خونش بود هدر
۱۶۵
پشتش ز بار غم نشود گوژ چونکمان
۱۶۶
هرکاو به راستی به تو پیوست چون وتر