قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۴ - در ستایش وزیر بینظیر حاج میرزا آقاسی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شب گذشته که همزاد بود با محشر
۲
وز آفرینش گیتی کسی نداشت خبر
۳
سپهرگفتی فرسودهگشته از رفتار
۴
بمانده بهر سکون را به نیم راه اندر
۵
شبی چنان سیه و سهمناک کز هر سو
۶
به چشم گوش فرو بسته راه سمع و بصر
۷
شبی چنانکه تو گویی جهان شعبدهباز
۸
بر آستین فلک دوخت دامن اختر
۹
به غیر چشم من و بخت خواجه زیر سپهر
۱۰
جهانیان همه در خواب رفته سرتاسر
۱۱
ز بس که بودم ز اندوه دل خمول و ملول
۱۲
یکی به زانوی فکرت فرو نهادم سر
۱۳
به عقلگفتمکاندر جهانکون و فساد
۱۴
چه موجبست کزینگونه خیر زاید و شر
۱۵
بهم فتاده گروهی سه چار بیهده کار
۱۶
گهی به کینه و گاهی به صلح بسته کمر
۱۷
نه کس ز مقطع و مبدای کینشان آگاه
۱۸
نه کس به مرجع و منشای صلحشان رهبر
۱۹
هزار خرگه و نوبت زنی نه در خرگاه
۲۰
هزار لشکر و فرماندهی نه در لشکر
۲۱
جواب داد که در این جهان تنگ فضا
۲۲
ز صلح و کینه ندارندکایناتگذر
۲۳
ندیدهیی که دو تن چون بره دوچار شوند
۲۴
بهم کنند کشاکش چو تنگ شد معبر
۲۵
ولی چو ژرف همی بنگری به کار جهان
۲۶
یکی جهان فراخست در جهان مضمر
۲۷
درین جهان و برون زین جهان چو جان در جسم
۲۸
درینجهان و فزون زینجهان چو جان در بر
۲۹
گدا و شاه به یک آستان گرفته قرار
۳۰
سها و ماه به یک آسمان نموده مقر
۳۱
نه حرف میم مباین در او نه حرف الف
۳۲
نه نقش سیم مخالف در او نه نقش حجر
۳۳
مجاورین دیارش به هر صفت موصوف
۳۴
مسافرین بلادش بهر لغت رهبر
۳۵
درون و بیرون چون نور عقل در خاطر
۳۶
نهان و پیدا چون جان پاک در پیکر
۳۷
مخوف و ایمن چون اهل نوح درکشتی
۳۸
روان و ساکن چون قوم عاد از صرصر
۳۹
چو نقش دریا در سینه جامد و جاری
۴۰
چو عکس کوه در آیینه فربه و لاغر
۴۱
دراز و کوته چون عکس سرو در دیده
۴۲
نگون و والا چون نور مهر در فرغر
۴۳
در آن جهان ز فراخی به هرچه درنگری
۴۴
گمان بری که جز او نیست هیچ چبز دگر
۴۵
بلی تنافی اضداد و اختلاف حروف
۴۶
ز تنگ ظرفی هستیست در لباس صور
۴۷
همه تنزل بحر محیط و تنگی اوست
۴۸
که گه خلیج شود گاه رود و گاه شمر
۴۹
برون ازینهمه ذاتیستکز تصور آن
۵۰
به فکرتند عقول و به حیرتند فکر
۵۱
خیال معرفتش هرچهکردهاند هبا
۵۲
حدیث منزلتش هرچهگفتهاند هدر
۵۳
مگر به حکم ضرورت همین قدر دانیم
۵۴
که ناگزیر ز فرماندهست و فرمانبر
۵۵
و گرنه نحل چه داند که از عصارهٔ شهد
۵۶
مهندسانه توان ساخت خانهٔ ششدر
۵۷
و یا به فکرت خود عنکبوت چتواند
۵۸
که از لعاب کند نسج دیبهٔ ششتر
۵۹
و یا چه داند موری که تخم کزبره را
۶۰
چهار نیمه کند تا نروید از اغبر
۶۱
زگرک بره بفرمودهٔ که جست فرار
۶۲
ز باز کبک به دستوری که کرد حذر
۶۳
هنوز چون و چرا بد مراکه چون دم شیر
۶۴
پدید گشت تباشیر صبح از خاور
۶۵
بتم درآمد بر توسنی سوار شده
۶۶
که گاه حمله ز سر تا سرین گرفتی پر
۶۷
ز جای جستم و او را سبک ز خانهٔ زین
۶۸
بکش کشیدم و تنگش گرفتم اندر بر
۶۹
همی چهگفتم گفتم بتا درآی درآی
۷۰
که نار با تو بهشتست و خلد بی تو سقر
۷۱
جحیم و طوفان بر من برفت از دل و چشم
۷۲
ز بسکه آتش و آبم گذشت بیتو ز سر
۷۳
به گریه گشت روان از دو چشم من لؤلؤ
۷۴
به خنده گشت عیان از دو لعل او گوهر
۷۵
تو گفتی آن لب و آن چشم هردو حاملهاند
۷۶
یکی به گوهر خشک و یکی به گوهر تر
۷۷
به صد هراس درآویختم به زلفینش
۷۸
برآن نمط که به مار سیاه افسونگر
۷۹
همه کتاب مجسطیست گفتی آنسر زلف
۸۰
ز بس که دایره سر کرده بود یک بدگر
۸۱
بهچشم بود چو آهو بهزلف چون افعی
۸۲
ولی خلاف طبیعت نمود هر دو اثر
۸۳
فشانده آن عوض مشک زهر جانفرسا
۸۴
نموده این بدل زهر مشک جانپرور
۸۵
به حجره بردم و آوردمش به پیش میی
۸۶
که داشت گونه یاقوت و نکهت عنبر
۸۷
از آن شرابکه از دل چو در جهد به دماغ
۸۸
سپید مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر
۸۹
چو رنگ باده دوید از گلوی او در چهر
۹۰
ز روی مهر به سیمای من فکند نظر
۹۱
چهگفت گفت که چون بر تو میرود ایام
۹۲
درین زمانهکه رایج بود متاع هنر
۹۳
به مویه گفتمش ای ترک از این حدیث بگرد
۹۴
به ناله گفتمش ای شوخ ازین سخن بگذر
۹۵
ز مهر خواجه حسودان به من همان کردند
۹۶
که بر به یوسف اخوان او ز میل پدر
۹۷
چو این شنید فروبست چشم از سر خشم
۹۸
بر آمد از بن هر موی من دوصد نشتر
۹۹
بخشت وری و فرو ریخت بسد از بادام
۱۰۰
بکند موی و برانگیخت لاله از عبهر
۱۰۱
دوید بر مهش از دیده خوشهٔ پروین
۱۰۲
دمید بر گلشن از لطمه شاخ نیلوفر
۱۰۳
به پنج ماهی سیمین طپانچه زد بر ماه
۱۰۴
به ده هلال نگارین همی شخود قمر
۱۰۵
ز قهر گفت به یک حبل که کرد حسود
۱۰۶
ترا که گفت که در کاخ خواجه رخت مبر
۱۰۷
ثنای خواجهٔ ایام حرز جان تو بس
۱۰۸
تو مدح گوی و میندیش از هزار خطر
۱۰۹
ظهیر ملک عجم اعتضاد دولت جم
۱۱۰
خدایگان امم قهرمان نیک سیر
۱۱۱
معین ملت اسلام حاجی آقاسی
۱۱۲
سپهر مجد و معالی جهان شوکت و فر
۱۱۳
جلال او بر از اندیشهٔ گمان و یقین
۱۱۴
نوال او براز اندازهٔ قیاس و نظر
۱۱۵
چو مهر رایت او را به هر دیار طلوع
۱۱۶
چو ابر همت او را بهر بلاد سفر
۱۱۷
به روز باد گر از حزم سخن رانند
۱۱۸
درون دریا کشتی بیفکند لنگر
۱۱۹
ز سیر عزمش اگر آفریده گشتی مرغ
۱۲۰
نداشتیگه پرواز هیچ حاجت پر
۱۲۱
ز فیض رحمت و انعام گونهگونهٔ اوست
۱۲۲
که گونهگونه بروید ز هر درخت ثمر
۱۲۳
سخای دست وی اندر سخن نگنجد هیچ
۱۲۴
بر آن مثابه که در قطره بحر پهناور
۱۲۵
ز دست جودش اگر سایه بر سحاب افتد
۱۲۶
سهیل و ماه فشاند همی به جای مطر
۱۲۷
زهی به ذات تو اندر بلند و پست جهان
۱۲۸
چنانکهگوهر اشیا در اولین جوهر
۱۲۹
قبول مهر تو فطریست مر خلایق را
۱۳۰
چنان که خاصیت نطق در نهاد بشر
۱۳۱
ز بس نوال تو آمال خلق بپذیرد
۱۳۲
گمان بری که هیولاست در قبول صور
۱۳۳
ندیم مجلس عدل تواند امن و امان
۱۳۴
مطیع موکب بخت تواَند فتح و ظفر
۱۳۵
ز فرط حرص تو اندر سخا عجب نبود
۱۳۶
که سکه کرده ز معدن همی برآید زر
۱۳۷
به کین خصم تو درکان آهن و فولاد
۱۳۸
سزد که ساخته بینند تیغ و تیر و تبر
۱۳۹
مگر ز پنجهٔ عزم تو لطمهیی خورده
۱۴۰
که هر کرانه سراسیمه میدود صرصر
۱۴۱
مگر ز آتش خشم تو شعلهای دیده
۱۴۲
که در دویده ز دهشت به صلب سنگ شرر
۱۴۳
شمول فیض تو گر منقطع شود ز جهان
۱۴۴
ز روی مهر نماند به هیچ چیز اثر
۱۴۵
شفا ز مهر تو خیزد چو شادی از باده
۱۴۶
بلا ز قهر تو زاید چو شعله از اخگر
۱۴۷
حدیث مهر تو خوانند گر به گوش جنین
۱۴۸
ز شوق رقص کند در مشیمهٔ مادر
۱۴۹
به نفس نامیه گر هیبت تو بانگ زند
۱۵۰
ز هیچ عرصه نروید گیاه تا محشر
۱۵۱
شکوه حزم تو در راه باد عاد کشد
۱۵۲
ز بال پشهٔ نمرود سد اسکندر
۱۵۳
به هستی تو مباهات میکند گیتی
۱۵۴
چنان که دودهٔ آدم به ذات پیغمبر
۱۵۵
ز تف هیبت تو شعله خیزد از دریا
۱۵۶
ز یمن همت تو رشحه ریزد از آذر
۱۵۷
اگر جلال تو در نه سپهرگیرد جای
۱۵۸
ز تنگ ظرفی افلاک بشکند محور
۱۵۹
ثنای عزم تو نارم نبشت در دیوان
۱۶۰
که همچو باد پراکنده میکند دفتر
۱۶۱
به عون چرخ همان قدر حاجت است تو را
۱۶۲
که بهر صیقلی آیینه را به خاکستر
۱۶۳
خدایگانا گویند حاسدی گفتست
۱۶۴
که ناسزا سخنی سر زدست از چاکر
۱۶۵
چگونه منکر باشم که در محامد تو
۱۶۶
ثنای ناقص من چون هجا بود منکر
۱۶۷
گر این مراد حسودست حق به جانب اوست
۱۶۸
ز حرف حق نشود رنجه مرد دانشور
۱۶۹
وگر مراد وی ازین سخن عناد منست
۱۷۰
کلیم را چه زیان خیزد از خوار بقر
۱۷۱
حسود اگر همه تیر افکند نترسم از آنک
۱۷۲
ز مهر تست مرا درع آهنین در بر
۱۷۳
ز من نیاید جز بوی عود مدحت تو
۱۷۴
گرم بر آتش سوزان نهند چون مجمر
۱۷۵
همیشه تاکه به شکل عروس قائمه را
۱۷۶
مساویست به سطح و دو ضلع سطح وتر
۱۷۷
عروس ملک ترا دولت جهان کابین
۱۷۸
جمال بخت ترا کسوت امان در بر
۱۷۹
ترا ستاره مطیع و ترا زمانه غلام
۱۸۰
ترا فرشته معین و ترا خدا یاور