قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - در ستایش نظام الدوله حسین خان حکمران فارس فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سوگند خوردهاند نکویان این دیار
۲
کز ری چو سوی فارس رسد صاحب اختیار
۳
یکجا شوند جمع چو یکگله حور عین
۴
یک هفته می خورند علیرغم روزگار
۵
بیناز و بیکرشمه و بیجنگ و بیجدل
۶
شکرانه را دهند به من بوسه بیشمار
۷
من هم برای هر یکشان نذر کردهام
۸
چندین هزار بوسهٔ شیرین آبدار
۹
ماهی دو میرود که ز سودای این امید
۱۰
بازست صبح و شام مرا چشم اتتظار
۱۱
تا دوش وقت آنکه لبالب شد آسمان
۱۲
چون بحر طبع من زگهرهای آبدار
۱۳
کز ره نفسگسیخته آمد یک ز در
۱۴
چون دزد چابکی که کند از عسس فرار
۱۵
جستم ز جای و بانگ برو برزدم ز خشم
۱۶
کای دزد شب کیی به شکرخنده گفت یار
۱۷
زلفش تمام حلقه و جعدش همه فریب
۱۸
جسمش همه کرشمه و چشمش همه خمار
۱۹
بر سرو ماه هشته و بر ماه ضیمران
۲۰
بر رخ ستاره بسته و بر پشت کوهسار
۲۱
در تار زلفکانش تا چشم کار کرد
۲۲
هی چین و حلقه بود قطار از پی قطار
۲۳
القصه نارسیده و ننشسته بر زمین
۲۴
خندید و گفت مژده که شد بخت سازگار
۲۵
بنشین بوسه بستان برخیز و می بده
۲۶
گیتی به کام ما شد به شتاب و می بیار
۲۷
جستم ز جای چابک و آوردمش به پیش
۲۸
زان می که مانده بود ز جمشید یادگار
۲۹
زان باده کز شعاعش در شب پدید شد
۳۰
غوغای جنگ افغان در ملک قندهار
۳۱
زان بادهکز لوامع آن تا به روز حشر
۳۲
اسرار آفرینش یک سر شد آشکار
۳۳
جامی دو چون کشید بخندید زیر لب
۳۴
کامد ز راه موکب صدر بزرگوار
۳۵
گفتا کنون چه خواهی گفتم کنار و بوس
۳۶
حالی دوید پیش که این بوس و این کنار
۳۷
بالله دریغ نیست مرا بوسه از لبی
۳۸
کز وی مدیح خواجه شنیدم هزار بار
۳۹
بیخود لبم بجنبید از شوق بوسهاش
۴۰
زآنسان که برگ تازه گل از باد نوبهار
۴۱
تا رفتمش ببوسم و لب بر لبش نهم
۴۲
کامد صدای همهمه و بانگگیر و دار
۴۳
ترکمز جای جست و گرهکرد مشت خویش
۴۴
مانند آفریدون باگرزگاوسار
۴۵
منهم چو شیر غژمان با ساز و با سلیح
۴۶
چنگال تیزکرده به آهنگ کارزار
۴۷
کامد صدای خندهٔ یک کوهسار کبک
۴۸
وز شور خنده خسته دلمگشت بیقرار
۴۹
ناگه فضایخانه پر از نور شد چنانک
۵۰
گفتی فلک ستارهکند بر زمین نثار
۵۱
ترکان پارسی همه از در درآمدند
۵۲
با زلف شانه کرده و با موی تابدار
۵۳
صورت به نور مشعله سیما به رنگ گل
۵۴
گیسو بسان سلسلهکاکل به شکل مار
۵۵
یک روضه حورعین همه با موی عنبرین
۵۶
یک باغ فرودین همه با زلف مشکبار
۵۷
صد جعبه تیر بسته به مژگان فتنه جوی
۵۸
صد قبضه تیغ هشته در ابروی فتنهبار
۵۹
تار کتان به جای میان بسته بر کمر
۶۰
تل سمن به جای سرین هشته در ازار
۶۱
سیمن سرینشان متحرک ز روی شوق
۶۲
بر هیاتیکه زلزله افتد بهکوهسار
۶۳
نیمی سپید و نیم سیه بود چشمشان
۶۴
نبمی چو صح روشن نیمی چو شام تار
۶۵
زان نیمهٔ سپید مرا دیده یافت نور
۶۶
زین نیمهٔ سیاه مرا روز گشت تار
۶۷
گفتندم ای حکیم سخنسنج مژده ده
۶۸
کان وعدهای که کرد وفا کرد کردگار
۶۹
آمد به ملک فارس خداوند ملک جم
۷۰
بهروزی از یمینش و فیروزی از یسار
۷۱
بهرپذیره خادمک هله تا کی ستادهای
۷۲
تا زین نهد به کوههٔ آن رخش ره سپار
۷۳
گفتم به خادمک هله تاکی ستادهای
۷۴
برزن به پشت رخش من آن زین زرنگار
۷۵
خادم صفیرکی زد و از روی ریشخند
۷۶
گفتا بمان که جوشکند رخش راهوار
۷۷
من ایستاده حاضرم اینک به جای اسب
۷۸
باری شگفت نیست که بر من شوی سوار
۷۹
مانا که مست بودی و غافل که اسب تو
۸۰
یک باره خرج میشد و یاران میگسار
۸۱
هیچت به یاد هست که صد بار گفتمت
۸۲
مفروش اسب خویش و عنان هوس بدار
۸۳
هی گفتیم زمانه عقیمست دم مزن
۸۴
هیگفتیم خدای کریمست غم مدار
۸۵
گفتم که چارپای اگرم نیست باک نیست
۸۶
پایی دو رهسپار مرا داده کردگار
۸۷
آن خادمک دوباره بخندید زیر لب
۸۸
گفت آفرین برای تو وین عقل مستعار
۸۹
یک قرن بیبشر ادب آموختی مگر
۹۰
روزی چنین رسد که ادب را بری به کار
۹۱
امروز جای آن که به سر راه بسپری
۹۲
خواهی به پای رفت سوی صاحب اختیار
۹۳
صدر اجل پناه امم ناظم دول
۹۴
غوث زمین غیاث زمان میر نامدار
۹۵
فرمانروای ملک سلیمان حسینخان
۹۶
میر سپاه موتمن خاص شهریار
۹۷
صدری که گر ضمیرش تابد به ملک زنگ
۹۸
رومی صفت سپید شوند اهل زنگبار
۹۹
ای کز نهیب کوس تو در گوش خصم تو
۱۰۰
بانگی دگر نیاید جز بانگ الفرار
۱۰۱
خصم تو گر نه نایب تیغ تو شد ز چیست
۱۰۲
پشتش خمیده اشکش خونین تنش نزار
۱۰۳
عزم تو همچوکشتی چرخست بیسکون
۱۰۴
جود تو همچو بحر محیطست بیکنار
۱۰۵
درکوه همت توکند سنگ را عقیق
۱۰۶
در بحر هیبت تو کند آب را بخار
۱۰۷
مانا که آفرینشگیتی تمام گشت
۱۰۸
روزی که آفرید ترا آفریدگار
۱۰۹
چون وصف خجر تو نویسم به مشت من
۱۱۰
انگشت من بلرزد چون دست رعشهدار
۱۱۱
چون ذکر مجلس تو نمایم زبان من
۱۱۲
آواز ارغنون کند و بانگ چنگ و تار
۱۱۳
روزی خیال جود تو در خاطرمگذشت
۱۱۴
تا روز حشر خیزد ازو در شاهوار
۱۱۵
وقتی نسیم خلق تو بر خامهام وزید
۱۱۶
تا رستخیز خیزد ازو نافهٔ تتار
۱۱۷
گویی زبان خصم تو در روزگار تو
۱۱۸
حرفی دگر ندارد جز حرف زینهار
۱۱۹
هستی کران ندارد و در حیرتم که چون
۱۲۰
حزمت به گرد عالم هستی کشد حصار
۱۲۱
تا وهم میدود همه سامان ملک تست
۱۲۲
گیتی مگر به ملک تو جستست انحصار
۱۲۳
تا چشم میرود همه آثار جود توست
۱۲۴
هستی مگر به جود تو کردست اقتصار
۱۲۵
صدره از آنچه هست فزونتر بدی وجود
۱۲۶
گر صورت جلال تو میگشت آشکار
۱۲۷
یا للعجب مگر دم تیغت جهنمست
۱۲۸
کارواح اشقیا همهگیرد درو قرار
۱۲۹
تنگست بر جلال توگیتی چنانکه نیست
۱۳۰
اوهام را مجال شد آمد به رهگذار
۱۳۱
گر در بهشت صورت تیغ تو برکشند
۱۳۲
در دوزخ از نشاط برقصد گناهکار
۱۳۳
اشعار نغز من همه روی زمین گرفت
۱۳۴
زانرو که هست چون دم تیغ تو آبدار
۱۳۵
کلکت گهر فشاند و این بس شگفت نیست
۱۳۶
کاورا همیشه بحر عمانست در جوار
۱۳۷
از زهرهٔ کفیدهٔ خصمت به روزکین
۱۳۸
کس دشت کینه را نشناسد ز مرغزار
۱۳۹
بحری تو در سخا و حوادث بسان موج
۱۴۰
این موج در تردد و آن بحر برقرار
۱۴۱
کوهی تو در وقار و نوائب بسان باد
۱۴۲
این باد درشد آمد و آنکوه استوار
۱۴۳
تخمی که روز عزم تو پاشند بر زمین
۱۴۴
ناکشته شاخه آرد و نارسته برک و بار
۱۴۵
در هر چمن که باد عتاب تو بگذرد
۱۴۶
نرگس ز خاک روید با چشم اشکبار
۱۴۷
صدره به ملک فارس گرت تهنیت کنم
۱۴۸
زین تهنیت ترا نبود هیچ افتخار
۱۴۹
من فارس را کنم به قدوم تو تهنیت
۱۵۰
زیراکه فارس شد به قدوم توکامگار
۱۵۱
بطحا به احترام حرم گشته محترم
۱۵۲
یثرب به اعتبار نبی جسته اعتبار
۱۵۳
از رتبت اویس قرن گشت مشتهر
۱۵۴
وز صفوت عقیق یمن یافت اشتهار
۱۵۵
از رنگ و بویگل همه نامیست بوستان
۱۵۶
وز اعتدال سرو گرامیست جویبار
۱۵۷
تا مملکت بماند با مملکت بمان
۱۵۸
نخل نشاط بنشان تخم طرب بهکار