قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰ - در منقبت مظهرالعجائب اسدالله الغالب علیبن ابیطالب گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رساند باد صبا مژدهٔ بهار امروز
۲
ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز
۳
هوا بساط زمرّد فکند در صحرا
۴
بیا که وقت نشاطست و روزکار امروز
۵
سحاب بر سر اطفال بوستان بارد
۶
به جای قطره همی درٌ شاهوار امروز
۷
ز نکهت گل سوریّ و اعتدال هوا
۸
چمن معاینه ماند به کوی یار امروز
۹
ز بوی سنبل و طیب بنفشه خطهٔ خاک
۱۰
شدست بوم ختا ساحت تتار امروز
۱۱
هم از ترشح باران هم از تبسمگل
۱۲
خوشست وقت حریفان بادهخوار امروز
۱۳
بگیر جام ز ساقی که چرخ مینایی
۱۴
ز فیض نامیه دارد به سر خمار امروز
۱۵
به بوی آنکه برآرد ز خاک تیره عقیق
۱۶
شدست ابر شبهرنگ در نثار امروز
۱۷
شدست نطع زمرّد ز ابر روی زمین
۱۸
که تا به سبزه خورد باده میگسار امروز
۱۹
بدیع نیست دلاگر جهانیان مستند
۲۰
بدیع آنکه نشستست هوشیار امروز
۲۱
ز عکس طلعت ساقیّ و بادهٔگلگون
۲۲
شدست مجلس ما رشک لالهزار امروز
۲۳
به یادگار عزیزان بود بهار عزیز
۲۴
چو دوست هست چه حاجت به یادگار امروز
۲۵
بتی ربود دل من که پیش اهل نظر
۲۶
مسلمست به خوبی در این دیار امروز
۲۷
بتان اگر به مثل گلبن شکفته رخند
۲۸
بود به حسن و جمال او چو نوبهار امروز
۲۹
یکی به طرف دمن درگذر که برنگری
۳۰
ز شرم طلعت او لاله داغدار امروز
۳۱
تو گویی آنکه ز عکس رخش بسیط زمین
۳۲
چون تنگ مانیگردیده پرنگار امروز
۳۳
بهر چه کام دل آمد مظفر آیی اگر
۳۴
ز دست او بکشی درّ شاهوار امروز
۳۵
بنوش باده و بگذار تا بگوید شیخ
۳۶
که نیست همچون روشن سیاهکار امروز
۳۷
به زندگانی فردا چو اعتمادت نیست
۳۸
به عیش کوش و میندیش زینهار امروز
۳۹
به صیقل می روشن خدای را ساقی
۴۰
ببر ز آینهٔ خاطرم غبار امروز
۴۱
ز ناله تا ببری آب بلبلان مطرب
۴۲
یکی به زخمه رنگ تار را بخار امروز
۴۳
به فرق مجلسیان آستین باد بهار
۴۴
بگیر ساقیگلچهره و ببار امروز
۴۵
که رخت برد ز آفاق رنج و کدرت و غم
۴۶
به طبع عالم شد عیش سازگار امروز
۴۷
ز شهربند بقا مژدهٔ حیات رساند
۴۸
صبا به قاطبهٔ اهل روزگار امروز
۴۹
به کاخ اهل سعادت دمید گل از شاخ
۵۰
به چشم اهل شقاوت خلید خار امروز
۵۱
رسد به گوش دل اینمژدهام ز هاتف غیب
۵۲
که گشت شیر خداوند شهریار امروز
۵۳
به جای خاتم پیغمبران به استحقاق
۵۴
گرفت خواجهٔ کروبیان قرار امروز
۵۵
به رغم دشمن ابلیسخو پدید آمد
۵۶
ز آشتین خفا دست کردگار امروز
۵۷
به انکسار جنود خلاف و لشکر کفر
۵۸
بگشت رایت اسلام آشکار امروز
۵۹
هرآنچه در سپس پرده بود کرد عیان
۶۰
به پردهداری اسلام پردهدار امروز
۶۱
نمود از پس عمری که بود بیهده گرد
۶۲
یکی مسیر بحق چرخ بیقرار امروز
۶۳
نشست صاحب مسندفراز مسندحق
۶۴
شکفت فخر و بپژمرد عیب و عار امروز
۶۵
بهگرد نقطهٔ ایمانکشید بار دگر
۶۶
مهندس ازلی آهنین حصار امروز
۶۷
زکار بندی معمار کارخانهٔ غیب
۶۸
بنای دین خدا گشت استوار امروز
۶۹
سپهر نقطهٔ تثلیث نقش کفر سترد
۷۰
بهگرد نقطهٔ ایمانکند مدار امروز
۷۱
به قیر طعنه زند از سواد چهره و دل
۷۲
کسی که دم زند از مهریار غار امروز
۷۳
به نفی هستی اعدا به دست قدرت حق
۷۴
گرفت صورت از شکل ذوالفقار امروز
۷۵
سزد که شبهه قوی گردد آفرینش را
۷۶
میان ذات وی و آفریدگار امروز
۷۷
بهکفگرفت چو میزان عدل خادم او
۷۸
به یک عیار رود لیل با نهار امروز
۷۹
ز بیم شحهٔ انصاف او نماند دگر
۸۰
سپاه حادثه را چاره جز فرار امروز
۸۱
فتاد زلزله درکاخ باژگونهٔ کفر
۸۲
از او چو خانهٔ دین گشت پایدار امروز
۸۳
شهنشها ملکا گنجخانهٔ هستی
۸۴
کند بهگوهر ذات تو افتخار امروز
۸۵
هر آن ذخیره که گنجور آفرینش راست
۸۶
به پیشگاه جلالت کند نثار امروز
۸۷
رسید با خطر موج کشتی اسلام
۸۸
به بادبانی لطف تو بر کنار امروز
۸۹
در آن مصاف که گردد سپهر دشت غزا
۹۰
که شد محوّل ذات توگیر و دار امروز
۹۱
پی محاربه اسپهبد سپاه تویی
۹۲
بتاز در صف هیجا به اقتدار امروز
۹۳
عنان منطقه تنگ مَجَرّه زین هلال
۹۴
بگیر و برزن بر خنگ راهوار امروز.
۹۵
ورت سلاح به کارست دشت چالش را
۹۶
حنت سلاح سپارم به مستعار امرهز
۹۷
سنان رامح و تیر شهاب و رایت مهر
۹۸
ز من بخواه اگر باشدت بهار امروز
۹۹
بمان که گاو زمین را شکته بینی شاخ
۱۰۰
همی ز سطوت کوپالگاوسار امروز
۱۰۱
بمان که شیر فلک را دریده بینی ناف
۱۰۲
همی ز ناوک دلدوز جانشکار امروز
۱۰۳
بانگ هلهلهٔ پردلان دشت نبرد
۱۰۴
سزد که زلزله افتد بهکوهسار امروز
۱۰۵
به ممکنات ز آغاز دهر تا انجام
۱۰۶
جلال بار خدا گردد آشکار امروز
۱۰۷
تو تیغ بازی و تازی برون ز مکمن رخش
۱۰۸
که مرد کیست به میدان کارزار امروز
۱۰۹
سپهر پاسخت آرد که من غلام توام
۱۱۰
مرا مخواه ازین تیغ زخمدار امروز
۱۱۱
قضا به مویه دهد پاسخت که خواهی بست
۱۱۲
ز خون نایژهٔ من به کف نگار امروز
۱۱۳
کفن به گردن کیوان زیارهٔ برجیس
۱۱۴
که هست از تو مرا چشم زینهار امروز
۱۱۵
حمل چو شعلهٔ تیغ ترا نظاره کند
۱۱۶
کبابگوید گردم ازین شرار امروز
۱۱۷
کند مشاهده خصمت چو قبضهٔ تیغت
۱۱۸
به مرگ گوید دردا شدم دوچار امروز
۱۱۹
ز بیم تیر تو گوید عدو به موی مژه
۱۲۰
به چشم از چه زنی بیشمار خار امروز
۱۲۱
به روز رزم تو چرخ برین خیال کند
۱۲۲
که آشکار شود شورش شمار امروز
۱۲۳
سزد حکم تو بر رغم روبهان دغل
۱۲۴
به فرق شیران آون کند مهار امروز
۱۲۵
بر آن سمند جلالت چنانکه میدانی
۱۲۶
که در معارک هستی تویی سوار امروز
۱۲۷
شبها منمکه زکید زمانهٔ غذار
۱۲۸
شدم به دیدهٔ ابنای دهر خوار امروز
۱۲۹
هزار دیبهٔ الوان ز طبع بافم و نیست
۱۳۰
مرا به تن ز عطای تنی دثار امروز
۱۳۱
بود نشانهٔ تیر ملامت دونان
۱۳۲
هر آنکه شاعری او را بود شعار امروز
۱۳۳
کسی که شیر جگر خاید از مهابت او
۱۳۴
شدست سخرهٔ طفلان شیرخوار امروز
۱۳۵
تهمتنی که پیل شکارش بدی شغالان را
۱۳۶
شدست از در طیبت همی شکار امروز
۱۳۷
به فضلگردن چرخ برین بپیچانم
۱۳۸
ولی نیارم با سفله گیرودار امروز
۱۳۹
عزیز مصر وجودی ازین فزون مپسند
۱۴۰
که مدحگوی تو گردد به دهر خوار امروز
۱۴۱
نمی ز بحر عطای تو خواهد افزودن
۱۴۲
هزار همچو منی را به اعتبار امروز
۱۴۳
هوای مدح توام بود عمری و آمد
۱۴۴
فلک مساعد و اقبال سازگار امروز
۱۴۵
همیشه تا نستاند نصیبهٔ فردا
۱۴۶
کسی به قوّت بازوی اختیار امروز
۱۴۷
بود به جام حسود سیاه کاسهٔ تو
۱۴۸
به کام خاطر احباب زهر مار امروز