قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶ - درستایش شاهزاده رضوان و ساده فریدون میرزا طاب ثراه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نگار منکه بود جایگاه در جانش
۲
عقیق را به جگر خونکند دو مرجانش
۳
نشیب مشک ختن راغ راغ نسرینش
۴
فراز برگ سمن باغ باغ ریحانش
۵
نشان سیاهی خال از دل گنهکارش
۶
فزون درازی زلف از شب زمستانش
۷
سپید چهرهٔ سیمین چو رای دانایش
۸
سیاه طرهٔ مشکین چو روز نادانش
۹
صفای روح منور صباح نوروزش
۱۰
شمیم موی معنبر نسیم نیسانش
۱۱
رخان چو جنتو قامت بهجلوه طاووسش
۱۲
لبان چو کوثر و گیسو به خدعه شیطانش
۱۳
همال روی لئیمست زلف پرچینش
۱۴
مثال خلقکریمست روی تابانش
۱۵
رخ از طراوت سلطان باغ فردوسش
۱۶
لب از حلاوت خلاق آب حیوانش
۱۷
قدشکه هرکه در آفاق مست و مشتاقش
۱۸
لبشکه هرچه در ایام محو و حیرانش
۱۹
درم خریده غلامیست سرو آزادش
۲۰
به خون طپیده شهیدیست لعل رخشانش
۲۱
اگر به خنده درآید لب شکرخیزش
۲۲
وگر به جلوه درآید رخ پریسانش
۲۳
شکر شود چو شکر خورده تن پر از تابش
۲۴
پری شود چو پری دیده دل پریشانش
۲۵
عسل بسان عسل خورده میمزد انگشت
۲۶
ز حسرت لب شیرین شکر افشانش
۲۷
شقایقیکه نباشد نظیر در باغش
۲۸
جواهری که ندارد همال درکانش
۲۹
هنود وار یکی داغدار رخسارش
۳۰
یهودوار یکی جزیهبخش دندانش
۳۱
روایتی بود از لب رحیق مختومش
۳۲
حکایتی بود از رخ شقیق نعمانش
۳۳
دو زلف از بر چهرش به حلقه چوگانوار
۳۴
مرا چو گوی سراسیمه دل ز چوگانش
۳۵
به حسن دلبری و شاهدی و رعنایی
۳۶
تمام عالم بینی به زیر فرمانش
۳۷
جز ایقدر به نکوییکسش نبیند عیب
۳۸
که اندکیست به عشاق سستپیمانش
۳۹
کند بخیلی با من به وصل خود ارچه
۴۰
رخی گشاده بود چون کف جهانبانش
۴۱
جم زمانه فریدون راد آنکه سپهر
۴۲
نماز آرد بر خاکپای دربانش
۴۳
مؤیدی که پی امن ملک و رامش خلق
۴۴
خدایکرد در اقطاع ملک سلطانش
۴۵
نشانهیی گهر از گفت گوهر آمودش
۴۶
نمونهیی شکر از نطقگوهرافشانش
۴۷
کمینهٔ بندهٔ درگه هزار چیپالش
۴۸
کهینه چاکر ایوان هزار خاقانش
۴۹
تشبهی بود از حلمکوه الوندش
۵۰
ترشّحی بود از جود بحر عمانش
۵۱
کمین سلالهبی از لطف هشت فردوسش
۵۲
کهین شرارهیی از قهر هفت نیرانش
۵۳
ثنای اوست عروسی که دهر کابینش
۵۴
سرای اوست بهشتی که چرخ رضوانش
۵۵
ذلیلتر بود از خاک جسم بدخواهش
۵۶
عزیزتر بود از چشم خاک ایوانش
۵۷
غسالهیی بود از نطق جوی تسنیمش
۵۸
سلالهیی بود از خلق باغ رضوانش
۵۹
نهان به صدر اکابر چو قلب اوصافش
۶۰
روان به جسم ممالک چو روح فرمانش
۶۱
از آن شهاب منورکه شمع خرگاهش
۶۲
از آن سپهر مدورکهگوی میدانش
۶۳
زمانه کبود؟ فوجی ز خیل خونریزش
۶۴
ستاره چه بود؟ موجی ز سیل احساسش
۶۵
نتیجهٔ امل از همت جهانگیرش
۶۶
سلالهٔ اجل از خنجر سرافشانش
۶۷
زمین و هر که بر او خادمی ز درگاهش
۶۸
سپهر و هرچه در او چاکری در ایوانش
۶۹
فلک چه باشد خوانی گشاده در کاخش
۷۰
قمر چه باشد نانی نهاده بر خوانش
۷۱
سپهر در شب تاری به سائلی ماند
۷۲
که جور او زگهر پر نموده دامانش
۷۳
نه پیل اگرچه ز خنجر چو پیل خرطومش
۷۴
نه شیر اگرچه ز صارم چو شیر دندانش
۷۵
ز بسکه صولت اژدر به روز ناوردش
۷۶
گمان بری که پر از اژدهاست خفتانش
۷۷
ظیر ابر بود چونکه جای برگاهش
۷۸
همال ببر بود چون مکان بیکرانش
۷۹
توگویی آنکه جحیمست در دل دریا
۸۰
درون چنگ چو بینی حسام بر رانش
۸۱
به روز وقعه ز بس موج خون برانگیزد
۸۲
به تیغ تیز تشبهکنی به طوفانش
۸۳
طنابگردن خصمست خام پر تابش
۸۴
عقاب وادی مرگست تیر پرانش
۸۵
غبار معرکه چرخست و آفتاب ملک
۸۶
سهیل چرخ بهکف خنجر درخشانش
۸۷
ز هم بریزدش ار آسمان بود خصمش
۸۸
به مه فرازدش ار خاک تهنیت خوانش
۸۹
صفات اوست محیطی که نیست پایابش
۹۰
جلال اوست سپهریکه نیست پایانش
۹۱
به هرچه عزمکند تابعست گردونش
۹۲
به هرچه حکمکند بنده استگیهانش
۹۳
زبان خامهٔ مرگست ک شمشیرش
۹۴
رسول نامهٔ فتحست پیک پیکانش
۹۵
ز رای روشن او صبح اگر نگشته خجل
۹۶
دریده است ز حسرت چراگریبانش
۹۷
جهان دلیست که کردار او بود روحش
۹۸
سخن تنیست که گفتار او بود جانش
۹۹
بهگاه رزم لقب ضیغم زره پوشش
۱۰۰
به وقت بزم صفت قلزم سخندانش
۱۰۱
بنان اوست محیطی که جود امواجش
۱۰۲
سنان اوست سحابی که مرگ بارانش
۱۰۳
به یک اشاره مسخر بود نه افلاکش
۱۰۴
به یک نظاره مسلم بود دوگیهانش
۱۰۵
چو ملک پارس اگر باشدش دو صد کشور
۱۰۶
عطیّهایست ز گیهان خدیو ایرانش
۱۰۷
به ملک پارس ننازدکهکمتر از شبریست
۱۰۸
به چشم ساحت ایران و ملک تورانش
۱۰۹
بزرگوارا امیرا توییکه قاآنی
۱۱۰
روان به مهر تو هست از ازل گروگانش
۱۱۱
چنانش بوی می مهرت از دهان آید
۱۱۲
که مینیارد کردن ز خلق پنهانش
۱۱۳
اگر به تارک او صد هزار پُتک زنند
۱۱۴
به یمن مهر تو سخست تن چو سندانش
۱۱۵
نه با ولای تو بیم از هزار شمشیرش
۱۱۶
نه با رضای تو باک از هزار پیکانش
۱۱۷
نه از تو فکر گسستن به هیچ نیرنگش
۱۱۸
نه از تو رای بریدن به هیج دستانش
۱۱۹
بدیت خلوص و ارادتکه نیست مانندش
۱۲۰
بدین صفا و عقیدتکه نیست پایانش
۱۲۱
نه آفتاب که خوانی به سخره هم چشمش
۱۲۲
نه روزگار که دانی به طعنه همسانش
۱۲۳
نه گوهرست و نه درهم که تا ز فرط کرم
۱۲۴
کند عطای تو با خاک راه یکسانش
۱۲۵
به یک اشاره توان برگزید ز امثالش
۱۲۶
به یک نظاره توان برکشید ز اقرانش
۱۲۷
همیشه تا که زمین ناستوار اوتادش
۱۲۸
هماره تا که فلک پایدار ارکانش
۱۲۹
رواق مجد تو بادا منیع بنیادش
۱۳۰
سرای قدر تو بادا وسیع بنیانش