قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴ - در ستایش شاهزاده رضوان آرامگاه فریدون میرزا طاب ثراه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای زلف نگار ای حبشیزادهٔ شبرنگ
۲
ای اصل تو از نو به و ای نسل تو از زنگ
۳
ای مادر اهریمن و ای خواهر عفریت
۴
ای دایهٔ پتیاره و ای مایهٔ نیرنگ
۵
ریحان مگرت بوده پدر غالیه مادر
۶
کت مانده به میراث از آن بوی و ازین رنگ
۷
جادوی سیهکاری و جاسوس شب تار
۸
دربان رخ یاری و درمان دل تنگ
۹
یک حلقه پریشانی و یک سلسله شیدا
۱۰
یک گله پرستویی و یک بادیه سارنگ
۱۱
یک مملکت آشوبی و یک معرکه غوغا
۱۲
یک طایفه ریحانی و یک قافله شبرنگ
۱۳
میلاد تو در بربر و میعاد تو در روم
۱۴
جولان تو در خلخ و میدان تو در گنگ
۱۵
از تخمهٔ ریحانی و از دودهٔ سنبل
۱۶
همشیرهٔ قطرانی و نوباوهٔ ارژنگ
۱۷
اسپهبد زنگی و ولیعهد نجاشی
۱۸
دارندهٔ چینی و طرازندهٔ ارتنگ
۱۹
تاری ز تو وز نافهٔ تاتار دوصد تار
۲۰
بویی ز تو و سنبل خودروی دوصد تنگ
۲۱
چون دام همه پیچی و چون خام همه چین
۲۲
چون دیو همه ریوی و چون زاغ همه رنگ
۲۳
با عود پسر عمی و با مشک برادر
۲۴
با غالیههمرنگی و با سلسله همسنگ
۲۵
جادوی رسنسازی و هندوی رسنباز
۲۶
دیوان را سالاری و دزدان را سرهنگ
۲۷
آویخته با ماهی و آمیخته با گل
۲۸
سوداگر سودانی و همسایهٔ افرنگ
۲۹
هم سرکشی ای زلف سیه هم متواضع
۳۰
با نخوت گلچهری و با لابهٔ اورنگ
۳۱
صوفی صفتی ساخته از کبر و تواضع
۳۲
باطن همه نیرنگی و ظاهر همه بیرنگ
۳۳
بر ماه سراپرده زدستی مگر از عجب
۳۴
خواهی که چو نمرود به معبود کنی جنگ
۳۵
حامی تو به نفرین پدرگشته سیهروی
۳۶
تا حشر نگونساری از آلایش این رنگ
۳۷
حلق دل خلقیت به هر حلقه گرفتار
۳۸
چون طایر پر ریخته کاویخته از چنگ
۳۹
آیینهٔ رخسار نگار از تو صفا یافت
۴۰
با آنکه سیهروی شود آینه از زنگ
۴۱
اندام مهم نخل بلندست و تو عرجون
۴۲
بالای بتم تاک ستاکست و تو پاشنگ
۴۳
زنگی بچه فرهنگ و ادب هیچ نداند
۴۴
چون شد که تو نهمار ادب گشتی و فرهنگ
۴۵
صبر دل عشاق همی سنجی ازیراک
۴۶
چون کفهٔ میزان ز دو سو بینمت آونگ
۴۷
بالا زدهیی ساق چو زاهد که ز وسواس
۴۸
دامان ز پس و پیش بگیرد به سر چنگ
۴۹
یا چون دو غلام حبشی کز پی کشتی
۵۰
سرپاچه بمالند و برند از دو سو آهنگ
۵۱
از مردمک دیده اگر دوده نساید
۵۲
نقاش نیارد که زند نقش تو بیرنگ
۵۳
ما دردسر عشق تو داریم اگرچه
۵۴
آسوده شود دردسر خلق ز شبرنگ
۵۵
چون چنگ نکیسایی و هر موی تو از تو
۵۶
آویخته چون تار بریشم ز بر چنگ
۵۷
ای طرفه که نالان دل من در تو شب و روز
۵۸
چون زیر و بم چنگ کشد هر نفس آهنگ
۵۹
میزان رخ یاری و درکفهٔ تارت
۶۰
صد تبت و تاتار نسنجند به جو سنگ
۶۱
تقویم مه رویی و آویخته مویت
۶۲
چون خط جداول به رصد نامهٔ جیسنگ
۶۳
مانا که دل و جسم منت عاریه دادند
۶۴
تاب و گره و عقده و پیچ و شکن و گنگ
۶۵
تابد رخ یار از تو چو خورشید ز روزن
۶۶
یا از شکن زلف شب تیره شباهنگ
۶۷
یا تافته شمعی ز بر تافته فانوس
۶۸
یا ساخته تاجی ز یکی سوخته اورنگ
۶۹
یا برگ گل از غالیه یا نور ز سایه
۷۰
یا مشتری از پنجره یا ماه ز پاچنگ
۷۱
یا طینت دینی که برو حلقه زند کفر
۷۲
یاگوهر فخریکه برو پردهکشد ننگ
۷۳
مانی به غرابی که بود جفت حواصل
۷۴
یا بچهٔ زاغیکه به شهباز زند چنگ
۷۵
یا هندوی عریان که نشیند به دو زانو
۷۶
از بهر ریاضت ز بر بتکدهٔ گنگ
۷۷
یا زنگی حیران که نشیند بر مهتاب
۷۸
یک دست به پیشانی و یک دست به آرنگ
۷۹
یا طفل سبقخوان که بر پیر معلم
۸۰
گردد گه تعلیم گهی راست گهی چنگ
۸۱
یا عود قماری ز بر مجمر سیمین
۸۲
یا مشک تتاری ز بر لالهٔ خود رنگ
۸۳
یاگرد سپاه شه گیتی که گه کین
۸۴
بر چهرهٔ خود پردهکشد تا دو سه فرسنگ
۸۵
شهزاده فریدون ملک باذل عادل
۸۶
کش بارخدا بر دو جهان کرده کنارنگ
۸۷
دیوان ادب فرد کرم دفتر دانش
۸۸
اکسیر خرد جوهر جان عنصر فرهنگ
۸۹
تعویذ زمان حرز امان جوشن ایمان
۹۰
اکلیل سخا تاج سخن افسر اورنگ
۹۱
ایکز اثر عدل تو در موسمگرما
۹۲
از شهپر شهباز کند مروحه تورنگ
۹۳
آسایش ملک تو رسیدست به جایی
۹۴
کز بأس تو در قافله افغان نکند زنگ
۹۵
آمال ببالد چو تو بر تخت بری رخت
۹۶
آجال بنالد چو تو بر رخش کشی تنگ
۹۷
چون قلب همه روحی چون روح همه عقل
۹۸
چون عقل همه هوشی و چون هوش همه سنگ
۹۹
با صولت کاموسی و با دولت کاووس
۱۰۰
با شوکت جمشیدی و با حشمت هوشنگ
۱۰۱
گرکودک بخت توکند میل ترازو
۱۰۲
نه گنبد گردون سزدش کفه ی نارنگ
۱۰۳
آسیمه شود چرخ چو خنگ توکند خوی
۱۰۴
دیوانه شود عقل چوکوس توکشد غنگ
۱۰۵
درکاخ تو بر ابروی حاجب نبود چین
۱۰۶
در قصر تو بر حاجب دربان نفتد زنگ
۱۰۷
وین طرفه که گر حاجب کاخ تو شود پیر
۱۰۸
از چهرهٔ او جود تو بیرون برد آژنگ
۱۰۹
از جوهر رای توکس ار آینه سازد
۱۱۰
آن آینه تا حشر مصفا بود از زنگ
۱۱۱
با راستی عدل تو در عهد تو نقاش
۱۱۲
از بیم نیارد که کشد صورت خرچنگ
۱۱۳
با مهر تو نسرین دمد از پنجهٔ ضیغم
۱۱۴
با عدل تو شاهین رمد از سایهٔ سارنگ
۱۱۵
جود تو ز بسیاری بخشش نشودکم
۱۱۶
چون دل که ز افزونی دانش نشود تنگ
۱۱۷
با پنجهٔ حزم تو بود دست یقین شل
۱۱۸
با جنبش عزم تو بود پای خرد لنگ
۱۱۹
با تیغ درخشان تو آتش جهد از آب
۱۲۰
با دست درافشان توگوهر دمد از سنگ
۱۲۱
چون تیغ به دست توبود ولوله در روم
۱۲۲
چون گرز به چنگ تو بود زلزله در زنگ
۱۲۳
هرجاکه سنان تو بهکین شعله فروزد
۱۲۴
خاک از تف او سوزد تا چندین فرسنگ
۱۲۵
در حیّز اقبال تو امکان شده پنهان
۱۲۶
در چنبر فتراک توگردون بود آونگ
۱۲۷
از هستی تو زیب برد صورت امکان
۱۲۸
بر منطق تو فخر کند دانش و فرهنگ
۱۲۹
نصرت نشود جز به خم خام تو مفتون
۱۳۰
دشمن نزید در بر فر تو به نیرنگ
۱۳۱
فتحست پدیدار به هرجا زنی اختر
۱۳۲
دولت دود از پیش به هر سو کنی آهنگ
۱۳۳
از بأس تو بر جبههٔ افلاک فتد چین
۱۳۴
وز بیم تو از چهرهٔ خورشید رود رنگ
۱۳۵
بیحکم تو جریان قضا را نبود روی
۱۳۶
با قدر تو گردون کهن را نبود سنگ
۱۳۷
در دولت تو واصل دهرست همه فخر
۱۳۸
وزکینه تو حاصل خصمست همه ننگ
۱۳۹
نوباوهٔ عمرست بنانت بهگه بزم
۱۴۰
همشیرهٔ مرگست سنانت به صف جنگ
۱۴۱
نیوان وغا را شکنی برز به یکگرز
۱۴۲
دیوان دغا را گسلی چنگ به یک هنگ
۱۴۳
رمحت خلف عوج نماید به درازی
۱۴۴
کش لجهٔ خون موج زند تا به شتالنگ
۱۴۵
ابر ازکف جود تو اگر حاملهگردد
۱۴۶
سنبل شکفاند ز زمینهای زراغنگ
۱۴۷
در عهد تو شهباز بود مضحکهٔکبک
۱۴۸
وز عدل تو ضرغام بود مسخرهٔ زنگ
۱۴۹
شاها ملکا دادگرا ملک ستانا
۱۵۰
دور از تو به جان هست مرا انده آونگ
۱۵۱
تن خوار و روان زار و اجل یار و امل خصم
۱۵۲
جان تفته و دلکفته و قد جفته و سر دنگ
۱۵۳
با این همه از دور دهد چهر توام نور
۱۵۴
چون مهر که از چرخ به یاقوت دهد رنگ
۱۵۵
ابری تو و من خاککه با بعد مسافت
۱۵۶
مست از تو مرا زیب و فر و زینت اورنگ
۱۵۷
گر قرب عیان نیست ولی قرب نهان هست
۱۵۸
با قرب نهان قرب عیان را نبود سنگ
۱۵۹
دوریت ز من دوری معنی بود از لفظ
۱۶۰
کز دیدهٔ سر دوری وز دیدهٔ سِرّ تنگ
۱۶۱
هجر تو ز من هجرت دانش بود از مغز
۱۶۲
هم در منی آنگه که به وصلت کنم آهنگ
۱۶۳
جانی تو و من جسمکه با دوری صوری
۱۶۴
هست از تو مرا هوش و حواس و هنر و سنگ
۱۶۵
دورستی و نزدیک نهانستی و پیدا
۱۶۶
زانسانکهبهتنتوش وبهسرهوش وبهدل سنگ
۱۶۷
یا چون شرف عقل بهگفتار خردمند
۱۶۸
یا چون اثر عشق در آهنگ شباهنگ
۱۶۹
تا پیل و رخ و اس و شه و بیدق و فرزینا
۱۷۰
دارندکشاکش همه در عرصهٔ شترنگ
۱۷۱
بادا به سرت چتر زگیسوی مهی شوخ
۱۷۲
بادا بهکفت تیغ ز ابروی بتی شنگ
۱۷۳
احباب تو پیوسته رهین طرب و عیش
۱۷۴
اعدای تو همواره قرین کرب و رنگ
۱۷۵
سالی دو سه قاآنی اگر زنده بمانی
۱۷۶
بیغاره بمانی زنی و طعنه به ارژنگ
۱۷۷
ورکلک. تو زیغگونه همی نقش نگارد
۱۷۸
زوداکه ز خجلت بدرد پردهٔ ارژنگ