قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۲ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین خان نظام الدوله گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا و ساغر می کن ز باده مالامال
۲
که ماه روزه به حسرت گذشت نالانال
۳
بباید از غم و انده گریخت میلامیل
۴
می دو ساله به پیمانه ریخت مالامال
۵
بنوش باده و نوشان به یاد رحمت حق
۶
که فضل بار خدا شاملست در همه حال
۷
به آب باده غبار دل از پیاله بشوی
۸
که هست در دلت اندک ز روزه گرد ملال
۹
مرا ز عید خوش آمد که هست روزه حرام
۱۰
نه بلکه خوشترم از آنکه هست بوسه حلال
۱۱
کنون به بدرقهٔ روزه باده باید خورد
۱۲
به عذر آنکه نکردیمش از چه استقبال
۱۳
همیشه باده گوارا و دلپذیر بود
۱۴
خصوص آخر شعبان و غُرهٔ شوال
۱۵
مرا ز روزه جز این دلخوشی نبد که به عید
۱۶
کنم معانقه با آن غزل سرای غزال
۱۷
مرا به طبع خوش آید ز روز عید که عید
۱۸
بهانهایست نکو بهر بوسهٔ اطفال
۱۹
چه مایه طفل سمنبر که با هزار حیل
۲۰
خیال بوسهٔ او مر مرا نمود محال
۲۱
کنون خود آید و لب بهر بوسه باز کند
۲۲
چو سایلی که گشاید کف از برای سؤال
۲۳
خصوص ترک من آن سادهلوح سیمینبر
۲۴
که وقف بوسه نمود دست روی زهره مثال
۲۵
ز پای تا به سرش هر کجا که میبینی
۲۶
گمان بری که بدانجا نزول کرده جمال
۲۷
ز بسکهبوسهز دستمبههر دو عارض او
۲۸
ز نقش بوسه رخش گشته پر وهاد و تلال
۲۹
به احتیاط چنان بوسمش دو تُنگ شکر
۳۰
که بر زمین نچکد زان دو تنگ یک مثقال
۳۱
درون مشت چو گیرم سرین سیمینش
۳۲
گمان کند که بپا اندرش کنم خلخال
۳۳
مرا از آن بت شیرین حکایتیست عجیب
۳۴
بیا و بشنو و عبرت بگیر ازین تمثال
۳۵
ز من چو آهوی رمدیده پار وحشی بود
۳۶
به زهد و زرق و ریا رام کردمش امسال
۳۷
بساط زهد و ریا را چنان بگستردم
۳۸
که هر که دید مرا خیره ماند از آن احوال
۳۹
به جبهه داغ نهادم چو زاهد سالوس
۴۰
به دست سبحه گرفتم چو واعظ محتال
۴۱
حکایتم همه از فضل زهد بود و ورع
۴۲
روایتم همه از علم فقه بود و رجال
۴۳
گهی حدیث کرامات گفتم و معجز
۴۴
گهی بیان احادیث کردم و اقوال
۴۵
پی مراقبه گه سر نهاده بر زانو
۴۶
پی مکاشفه گه پشت کرده بر دیوال
۴۷
گهی صحیفه و زادالمعاد اندر پیش
۴۸
که جز دعا نگشایم زبان به هیچ مقال
۴۹
نموده گه به تلاوت قرات قرآن
۵۰
شمرده گه به فصاحت فضیلت ابدال
۵۱
گمان نموده پس از چند روز دلبر من
۵۲
که مر مرا به ورع در زمانه نیست همال
۵۳
بسان سایه مر آن ترک آفتاب جبین
۵۴
به هرکجاکه شدم میدویدم از دنبال
۵۵
به صبح عید صیام از پی مبارکباد
۵۶
دوان بهسوی من آمد چو مه به برج و بال
۵۷
بغل گشودم و از روی مکر و شید و حیل
۵۸
بر او به لحن عرب بانگ برزدم که تعال
۵۹
دوید و آمد و بنشست و دست من بوسید
۶۰
عنان صبر من از دست برد شوق وصال
۶۱
به برکشیدم و چندان لبش ببوسیدم
۶۲
که خیره در رخ من دید وگفتکیفالحال
۶۳
نه آن سعادت زهد و صلاح عام و ورع
۶۴
نه این شقاوت فسق و فجور و کفر و ضلال
۶۵
چنان ز سایهٔ مژگان او هراسیدم
۶۶
که اشکبوس کشانی ز تیر رستم زال
۶۷
چو بوهریره احادیث چندکردم جعل
۶۸
به فضل بوسه و خواندم بر او به استعجال
۶۹
ز سادگی بپذیرفت و وقف عام نمود
۷۰
از آن سپس لب و رخسار گردن و خط و خال
۷۱
کنون به هر که رسد صدهزار بوسه دهد
۷۲
گمان برد که بود بوسه افضلالاعمال
۷۳
بهگاه بوسه لبش آنچنان شکر ریزد
۷۴
که کلک خواجهٔ نیکو نهاد نیک خصال
۷۵
غلام شاه عجم حکمرانکشور جم
۷۶
خدایگان امم آسمان جاه و جلال
۷۷
سپهر مجد و علا صاحب اختیار که هست
۷۸
دلش جهان کفایت کفش محیط نوال
۷۹
ز بس به خاک زمین سیم و زر فشانده کَفَش
۸۰
به رهروان جهان تنگ کرده است مجال
۸۱
چو بندگانش دوان دولت از یسار و یمین
۸۲
چو خادمانش روانشوکت از یمین و شمال
۸۳
زهی دلت به هنر کارنامهٔ دانش
۸۴
خهی کفت به کرم بارنامهٔ اقبال
۸۵
غلام خسرو جمصولتی زهی دولت
۸۶
مطیع خواجهٔ دریادلی خهی اجلال
۸۷
به بزم و رزم نظیرت ندیده است جهان
۸۸
که هم مخالفِ مالیّ و هم مخالف مال
۸۹
مگر که عرصهٔ جاه ترا ندیده حکیم
۹۰
که بر تناهی ابعاد داند استدلال
۹۱
دلیل صدق تناسخ بس اینکه در صف رزم
۹۲
پلنگ پیش تو روبه شود هژبر شکال
۹۳
جهنده تیر تو بازیست آهنین مخلب
۹۴
برنده تیغ تو مرگیست آتشین چنگال
۹۵
وجود از سخطت ملتجی شود به عدم
۹۶
پلنگ با غضب التجا برد به غزال
۹۷
فنا به قهر تو مضمر چو تلخی اندر زهر
۹۸
گهر به کلک تو مضمون چو شکّر اندر نال
۹۹
جهان بود به مثل خانه و تو خانه خدای
۱۰۰
سخا و جود ترا کسب و کاینات عیال
۱۰۱
سمند رهسپرت چارپایهٔ نصرت
۱۰۲
کمان جانشکرت چلهخانهٔ آجال
۱۰۳
کفت به گاه سخا گفته بُخل را که بمیر
۱۰۴
دلت به گاه عطا گفته جود را که ببال
۱۰۵
نه جیش فتح را حایل آتشین باره
۱۰۶
نه تیغ تیز ترا مانع آهنین سربال
۱۰۷
زه کمان تو زهدان بچهٔ نصرت
۱۰۸
سر سنان تو پستان کودک اقبال
۱۰۹
خیال بزم تو همچون امل نشاطانگیز
۱۱۰
هوای رزم تو همچون اجل روان آغال
۱۱۱
نه چرخ را بر قدر تو سنگ یک خردل
۱۱۲
نهکوه را بر حلم تو وزن یک مثقال
۱۱۳
اگر به کوه نگارند نقش مرکب تو
۱۱۴
بسان مرغ هماندم برآورد پر و بال
۱۱۵
زه کمان تو بازوی فتح را تعویذ
۱۱۶
خمکمند تو ساق زمانه را خلخال
۱۱۷
به یاد جود تو گر کوزهگر سفال پزد
۱۱۸
ز کوره جامجم آرد برون به جای سفال
۱۱۹
تبارکالله ازین رخش کوه کوههٔ تو
۱۲۰
که وقت حمله به کوه اندر افکند زلزال
۱۲۱
درازگردن و لاغر میان وکوچکسر
۱۲۲
بزرگهیکل و فربهسرین و ضغیمیال
۱۲۳
روندهتر ز یقین و دوندهتر ز گمان
۱۲۴
پرندهتر ز عقاب و جهندهتر ز شمال
۱۲۵
ز غرب راکب او گر خیال شرق کند
۱۲۶
به شرق شیههزنان زودتر رسد ز خیال
۱۲۷
تلال زیر سمش پستتر شود ز وهاد
۱۲۸
وهاد زیر پیش نرمتر شود ز رمال
۱۲۹
زمانهگر زبر پشت او سوار شود
۱۳۰
به یکنفس گذرد هر چه در جهان مه و سال
۱۳۱
گهی چو ناقهٔ صالح برون دود ازکوه
۱۳۲
گهی چو چشمهٔ موسی روان جهد ز جبال
۱۳۳
به سنگ خاره چو در کوه سم فرو کوبد
۱۳۴
گمان بری به دهل چوب میزند طبال
۱۳۵
زمین معرکه را پر هلال و بدر کند
۱۳۶
پیش ز نقش حوافر سمش ز نقش نعال
۱۳۷
به زرق تا نتوان بست باد در چنبر
۱۳۸
به مکر تا نتوان داشت آب در غربال
۱۳۹
چهار چیز تو خالی ز چار چیز مباد
۱۴۰
که تا جهان به تو میبگذرد بدین منوال
۱۴۱
روان ز طاعت یزدان دل از اطاعت شاه
۱۴۲
دفاین از در و گوهر، خزاین از زر و مال
۱۴۳
به چاه ویل بود سرنگون مخالف تو
۱۴۴
بدان مثابه که در چاه اصفهان دجال
۱۴۵
همیشه یار تو یار نشاط در هر وقت
۱۴۶
هماره خصم تو یار کلال در هرحال