قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۸ - در مدح امیرالمومنین علی بن بیطالب صلواة لله علیه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مبال اگرت فزاید زمانه مال و منال
۲
وگرت نیز بکاهد منال و مال منال
۳
مبال گبر و یهودست این سرای عفن
۴
به خود چو کرم به راز اندرین مبال مبال
۵
نه آخرت چنگال فنا بدرد چرم
۶
نه آخرتکوپال اجل بکوبد بال
۷
شنیدهام که ز مرد بخیل و شخص سخی
۸
ز رادمردی دانا تنی نمود سوال
۹
ز بحر فکربرآورد پرگهر صدفی
۱۰
چو بحر خاطر من از لال مالامال
۱۱
که راد ویژه بخیلست از آنکه بهر ثواب
۱۲
کند ذخیرهٔ خود مال خویش را ز نوال
۱۳
بخیل طرفه سخی است از آنکه بهر کسان
۱۴
نهد ودیعه هرآنچ زگنج و مخزن و مال
۱۵
گرفتم آنکه ز ثروت همی شد هرقل
۱۶
سرودم آنکه ز شوکت همی شدی چیپال
۱۷
ز بهرگنج مبر رنج در سرای سپنج
۱۸
یکی نخست به دست آر داروی آجال
۱۹
ز بهر رنج فنا جادهیی بسود گزین
۲۰
ز بهر درد اجل دارویی شگرف سگال
۲۱
گر از فنا بگریزی در آهنین باره
۲۲
ور از اجل به پناهی به آهنین سربال
۲۳
همانت بردرد آخر چنانکهگرک بره
۲۴
همینت بشکرد آخر چنانکه شیر شکال
۲۵
توکت بپای اگر فیالمثل خلد خاری
۲۶
چنان شوی که برآری چو نی هزاران نال
۲۷
یکی بترس از آن دم که دم برون ناری
۲۸
گرت هزاران نشتر زنند بر قیفال
۲۹
چو غرم گرم چرایی چرا به هوش نیی
۳۰
که مرگ چون یوزت میگرازد از دنبال
۳۱
به چنگ اندر فلسی نه وز خیال مهی
۳۲
همی کُراسه بفرسودی ازگشودن فال
۳۳
نعوذ بالله اگر روزگار دونپرور
۳۴
نهد به دوش تو یک روز رایت اجلال
۳۵
چو پا بهدست ریاس نهی ز روی غرور
۳۶
به خیره پشت کنی برب ایزد متعال
۳۷
شریعتیکنی از نزد خویشتن ابداع
۳۸
همی ببافه ببندیش بر پیمبر و آل
۳۹
چه مایه زال رسن ریس را که پنچ پشیز
۴۰
به دست آمده از دسترنج چندین سال
۴۱
گهی شکورکزین سیم نیم وقفکفن
۴۲
گهی صبور کزین خمس خمس خرج عیال
۴۳
گهی ستیزه به زال سپیدمویکنی
۴۴
بدان صفت که به دیو سپید رستم زال
۴۵
برای آنکه یکی مشت زر به چنگ آری
۴۶
چه مایه خون شهیدان همیکنی پامال
۴۷
ز بهر آنکه ز اموال مرده بهره بری
۴۸
نه آه بیوه نیوشی نه نالهٔ اطفال
۴۹
گهی چو بختالنصر ایلیا کنی ویران
۵۰
نه جز عمارت بام کنیسهات به خیال
۵۱
به روز خمسین الفت بزرگ بارخدای
۵۲
بسنجد ار به ترازوی داوری اعمال
۵۳
همت به کفهٔ عصیان چو کاه کوه سبک
۵۴
همت به پلهٔ طاعت چوکوهکاه چگال
۵۵
دو پانزده روزت روزه گفته است خدای
۵۶
ز سلخ شعبان تا صبح غرهٔ شوال
۵۷
به رب دو جهان هجده هزار حیله کنی
۵۸
که از صیام سه ده روزه برهی ای محتال
۵۹
به خویش بندی به دروغ رنجهای فره
۶۰
سوی پزشک شوی موی موی و نالانال
۶۱
ز رنج سودا سبلت کنی و خاری ریش
۶۲
علاج سودا جویی ز داروی اسهال
۶۳
پزشک را فکنی در هزار بوک و مگر
۶۴
بری به کارش سیصد هزار غنج و دلال
۶۵
به فریهگوییکاین رنج مر فلان را بود
۶۶
به شیر خر شد بهمان پزشک چاره سگال
۶۷
سپس پزشک بنا آزموده بسراید
۶۸
که منت نیز بدین چاره نیک سازم حال
۶۹
به طمع زرت دهد شیر خرت و پنداری
۷۰
ز سلسبیت بخشیدهاند آب زلال
۷۱
خری هزار ملامت ز شیر خر خوردن
۷۲
بهجان و همچو خروس از طرب بکوبی بال
۷۳
سه چار پنج رکوع و سه عشر دانک سجود
۷۴
به پنج گه گفتت مر خدای وزانت کلال
۷۵
نماز شام گزاری ولی به وقت طلوع
۷۶
صلوه صبح نمایی ولی بهگاه زوال
۷۷
نموده شیوه گنه بالعشی و الاشراق
۷۸
گرفته پیشه خطا بالغدو والاصال
۷۹
بهجایآب خوری خمر و چای شبرین تلخ
۸۰
حلالگفته حرام و حرامکرده حلال
۸۱
مراکه عمرکنون نیم پنجه است درست
۸۲
نشد ریاضت یک اربعینم از جه مجال
۸۳
ز بسیت و پنج فرازم ز سی و پنج فرود
۸۴
وزین فراز و فرودم نه جز عذاب و نکال
۸۵
چمیده بر به سرم بیست و پنج سال سپهر
۸۶
سپس چه دانم کم مرگ کی روان آغال
۸۷
به پای جهد سپردم بسی فراز و فرود
۸۸
بهکام سعی نوشتم بسی وهاد و تلال
۸۹
نه از فراز و فرودم به جز نفیر و زفیر
۹۰
نه در تلال و وهادم به جز کلال و ملال
۹۱
ولیکن ارچه به قسطاس رستگاری من
۹۲
که بلادن را نست سنگ یک مثقال
۹۳
خدای عز و جلٌ داند آنکه در همه عمر
۹۴
ز شکر بر نشکیبم به طبع در همه حال
۹۵
از آن زمان که مرا مام نام کرد حبیب
۹۶
نه جز ولای حبیب خداستم به خیال
۹۷
به بطن مامک و صُلب پدر خدای نهاد
۹۸
به چهر جدّ من از مهر ابن عمّش خال
۹۹
علی عالی کاندر نبردکنده بکند
۱۰۰
بر بداندیشان را به آهنین چنگال
۱۰۱
به راه یزدان سر داد پس بس اینش خطر
۱۰۲
بسفت احمد پاسود پس بس اینش جلال
۱۰۳
بتول بود قرینش مگو نداشت قرین
۱۰۴
رسول بود همالش مگو نداشت همال
۱۰۵
قضا اجابت امرش نموده در همه وقت
۱۰۶
قدر اطاعت حکمش نموده در همه حال
۱۰۷
چو بیرضایش در تن سرست بارگرن
۱۰۸
چو بیولایش در جسم جان درس وبال
۱۰۹
رضای بارخدایست در اوامر او
۱۱۰
که جز به وفق رضای خدا نداد مثال
۱۱۱
بود نخستین تمثال خامهٔ ازلی
۱۱۲
اگرچهگویند ازکلک او بود تمثال
۱۱۳
کمال قدرت حقست و نیست هیچ شکی
۱۱۴
در اینکه صورت هستی ازو گرفت کمال
۱۱۵
ز مهر اوست در ابدان همی تمازج روح
۱۱۶
ز قهر اوست در آفاق صورت آجال
۱۱۷
همی نپوید بیحکم او صبا و دبور
۱۱۸
همی نجنبد بی امر او جنوب و شمال
۱۱۹
ز حزم اوست که آمد همی زمین ساکن
۱۲۰
ز بأس اوست که گیرد مدر همی زلزال
۱۲۱
به دست ریدک قدرش سپهر چه سیاره
۱۲۲
به پای شاهد رایش شهاب چه خلخال
۱۲۳
ستاره بیشرر فکرتش چو نقطهٔ نیل
۱۲۴
زمانه بی اثر همتش چو سقطهٔ نال
۱۲۵
زمانه را تاند بِدهَدی به وقت کرم
۱۲۶
ستاره را یارد بِدهَدی بهگاه نوال
۱۲۷
نه بیولایش قدر تنی نمود بلند
۱۲۸
نه بیعتابش جاهکسیگرفت زوال
۱۲۹
طفیل اوست اگر عالی است اگر سافل
۱۳۰
مطیع اوست اگر خواری است اگر اجلال
۱۳۱
ز کلک کاتب شد راست در صحیفهٔ الف
۱۳۲
خمیده ازکف خطاط شد به دفتر دال
۱۳۳
شگفت نیستگرش از سفال بود آوند
۱۳۴
که پیش همت او زر نداشت سنگ سفال
۱۳۵
به مطبخ کرمش آسمان یکی دود است
۱۳۶
که از نهیب رکابش گرفته رنگ زگال
۱۳۷
نوای صلصل هستیش بد ستاره گرای
۱۳۸
هنوز نامده آدم پدید از صلصال
۱۳۹
جهان و هرچه در او صیدهای بسته ی اوست
۱۴۰
نزیبد الحق چونین خدای را زیبال
۱۴۱
ستوده دلدل او را فره سپهرستی
۱۴۲
مخمّرستی با او اگر نسیم شمال
۱۴۳
به پویه چهر فلک را بدم فرو پوشد
۱۴۴
چنانکه ناف سمک را بمالدی به نعال
۱۴۵
به گام کوهنوردش ودیعه برق یمان
۱۴۶
به سم خاره شکافش نهفته باد شمال
۱۴۷
هماره تا که جهان آفریده بارخدای
۱۴۸
بدیع پیکر او را نیافریده مثال