قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۴ - در ستایش مرحوم میرزا تقی خان رحمهالله گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پی نظارهٔ فرخ هلال عید صیام
۲
هلال ابروی من دوش رفت بر لب بام
۳
چو دید مه دو سرانگشت بر دو چشم نهاد
۴
بدان نمط که دو فندق نهی به دو بادام
۵
به من ز گوشهٔ ابرو هلال را بنمود
۶
نیافتم که از آن هر دو ماه عید کدام
۷
چو در رخش نگرستم شگفتم آمد زانک
۸
کسی ندیده در آغاز ماه ماه تمام
۹
غرض چو دید مه عید را به گوشهٔ چشم
۱۰
اشارهکردکه برخیز و باده ریز به جام
۱۱
از آن شراب که چون شیر خورد سرخ شود
۱۲
ز عکس او همه نیهای زرد در آجام
۱۳
به سر جهد عوض مغز نارسیده به لب
۱۴
به دل دود بَدَل روح ناچکیده بهکام
۱۵
هنوز ناشده در جام بسکه هست لطیف
۱۶
همی بپرد همراه بوی خود به مشام
۱۷
هنوز ناشده از شیشه در درون قدح
۱۸
چو خون و مغز جهد تند در عروق و عظام
۱۹
ز جای جستم و آوردمش از آن باده
۲۰
که عکس او در و دیوار راکندگلفام
۲۱
چو خورد یک دو سه پیمانه از حرارت می
۲۲
دو چشم تیغزنش شد دو ترک خونآشام
۲۳
به خشم گفت چرا می نمیخوری گفتم
۲۴
من از دو چشم تو هستم مدام مست مدام
۲۵
به پیش نشوهٔ چشم تو می چه تاب آرد
۲۶
به اشکبوس کشانی چه در فتد رهّام
۲۷
به دور چشم تو دور قدح بدان ماند
۲۸
که با تجلی یزدان پرستش اصنام
۲۹
کسی که مست شد امروز از دو نرگس تو
۳۰
به هوش باز نیاید مگر به روز قیام
۳۱
نهفته نرمک نرمک به زیر لب خندید
۳۲
چنانکهگفتی رنگش زگل دهد پیغام
۳۳
به عشوهگفتکه الحق شگفت صیادی
۳۴
که پختهپخته بری دل بهرنگ و صورت خام
۳۵
بهار اگر به گل و لاله رنگ و بوی دهد
۳۶
تو ای بهار هنر رنگ و بو دهی به کلام
۳۷
سزد کزین دم تا نفخ صور اسرافیل
۳۸
ز رشک کلک تو کُتّاب بشکنند اقلام
۳۹
من و تو گر چه به انگیز می نه محتاجیم
۴۰
که بیمدام همان مست الفتیم مدام
۴۱
ولی چو باده چنان مرد را ز هوش برد
۴۲
که مینداند کاغاز چیست یا انجام
۴۳
نه هیچ بالد از مدح ناقدان بصیر
۴۴
نه هیچ نالد از قدح ناکسان لئام
۴۵
چو نور مهر درخشان تفاوتی نکند
۴۶
گرش به صفّ نعالست یا به صدر مقام
۴۷
اگر به خاک شود تا بهار فیض ازل
۴۸
ازو دماند گلهای تازه از ابهام
۴۹
شراب خوردن و بیخود شدن از آن خوشتر
۵۰
که آب نوشی و در راه دین گذاری دام
۵۱
شراب را چو بری نام میتوان دانست
۵۲
که هست آب شر انگیز هم به شرع حرام
۵۳
نه آب نیل که بر سبطیان حلال نمود
۵۴
حرام بود بر قبطیان نافرجام
۵۵
نه در مصاف حسین تیغ آبدار اولیست
۵۶
ز آب در گلوی کافران کوفه و شام
۵۷
نه سگگزیدهگرش آب پیش چشم برند
۵۸
چنان ز هول بلرزد که روبه از ضرغام
۵۹
شراب اگر نکند شر بسی حلالترست
۶۰
ز آب برکه و باران ز شیر دایه و مام
۶۱
شراب اگر نکند شر بود مباح از آنک
۶۲
مدام پخته ازو دیدهاند عشرت خام
۶۳
حلال هست می امّا به آزموده خواص
۶۴
حرام هست وی امّا بهکور دیده عوام
۶۵
شراب با تو همان میکند که روح به تن
۶۶
نه روح هرچه قویتر قویترست اندام
۶۷
بخور شراب و مده نقد حال خویش ز دست
۶۸
که دلنشینتر ازین کمتر اوفتد ایام
۶۹
شهی نشسته چو یک عرش نور یزدانی
۷۰
فراز تخت و ملوکش غلام و ملک بهکام
۷۱
نعیم هر دو جهانش بهکام دل حاصل
۷۲
ز یمن طاعت صدر مهین امیر نظام
۷۳
قوام عالم و تاریخ آفرینش جود
۷۴
که آفرینش عالم بدوگرفت قوام
۷۵
کتاب حکمت دیباچهٔ صحیفهٔ فیض
۷۶
جمال دولت بازوی ملت اسلام
۷۷
سپهر مجد و علا میرزا تقی خان آنک
۷۸
امورکشور و لشکر بدوگرفته قوام
۷۹
درنگ حزمش بخشیده تخت را جنبش
۸۰
شتاب عزمش افزوده ملک را آرام
۸۱
کفایتش زده سرپنجه با قضا و قدر
۸۲
سیاستش نهد اشکنجه بر صدور و عظام
۸۳
به بزم او نتوان رفت بیرکوع و سجود
۸۴
ثنای او نتوانگفت بیدرود و سلام
۸۵
بدان رسید که اندیشه خون شود در مغز
۸۶
ز شرم آنکه به مدحش چسان کند اقدام
۸۷
چنان ارادت شاهش دویده در رگ و پی
۸۸
که خون و مغز همه خلق در عروق و عظام
۸۹
زهی ز هیبت تو جسم چرخ را رعشه
۹۰
خهی ز سطوت تو مغز مرگ را سرسام
۹۱
به عقل مبهمی ار رو دهد برون ا ید
۹۲
به یک اشارهٔ سبابهٔ تو از ابهام
۹۳
ز طیب خلق تو نبود عجب که مردم را
۹۴
به جای موی همه مشک روید از اندام
۹۵
به هر که سایهٔ خورشید همت تو فتد
۹۶
همه ستاره فشاند بجای خوی ز مسام
۹۷
به یمن رای رزین تو بس عجب نبود
۹۸
که کودکان همه بالغ شوند در ارحام
۹۹
به عقل دیدهٔ اوهام را کنی خیره
۱۰۰
به حزم توسن اجرام را نمایی رام
۱۰۱
گهر فشانی یک روزهٔ تو بیشترست
۱۰۲
ز هرچه قطره که تا حشر میچکد ز غمام
۱۰۳
نهاده فایض نهیت به پای حکم رسن
۱۰۴
نموده رایض امرت به فرق باد لجام
۱۰۵
خدا یگانا آب زلال مستغنیست
۱۰۶
که تشنگان دلآزرده را بپرسد نام
۱۰۷
همین بس است که سیراب می کند همه را
۱۰۸
اگر سکندر رومست اگر قلندر جام
۱۰۹
ز فیض خویش سپاس و ثنا طمع دارد
۱۱۰
که این سپاس بس او را که هست رحمت عام
۱۱۱
به پیش رحمت عامش تفاوتی نکند
۱۱۲
ز کام تشنهلبان گر دعاست ور دشنام
۱۱۳
هزار بار گرش تشنه مدح و قدح کند
۱۱۴
نه کم کند نه فزاید به بخشش و انعام
۱۱۵
به قدر تشنگی هر کسی فشاند فیض
۱۱۶
اگر فقیر حقیرست اگر ملوک کرام
۱۱۷
کنون تو آبی و ما تشنهلب ببخش و ببین
۱۱۸
به قدر رتبت ما والسلام والاکرام
۱۱۹
چو در اجابت مسؤول جود تو دارد
۱۲۰
هزار بار فزونتر ز سائلان ابرام
۱۲۱
بیان صورت حال آنقدر مرا کافیست
۱۲۲
کنون تو دانی و روزیدهندهٔ دد و دام
۱۲۳
به هرچه روزی مقسوم هست خشنودم
۱۲۴
ز دل بپرس که ایزد چسان نهاد اقسام
۱۲۵
ز حکم بارخدایی عنان نخواهم تافت
۱۲۶
بهحکم آنکه براننسخهجاریاست احکام
۱۲۷
هزار بارگرم فقر ریز ریز کند
۱۲۸
زبان دق نگشایم به ایزد علّام
۱۲۹
چو او ببیند دیگر چرا دهم عرضه
۱۳۰
چو اوبداند دیگر چراکنم اعلام
۱۳۱
خدا به جود تو ارزاق ما حوالت کرد
۱۳۲
وگرنه بر تو چه افتاده بود رنج انام
۱۳۳
چنان کریم و رحیمی که میندانندت
۱۳۴
ز شوهر و پدر خود ارامل و ایتام
۱۳۵
قضا عنان کش خلقست سوی رحمت تو
۱۳۶
وگرنه اینهمه گستاخ هم نیند عوام
۱۳۷
سخن چو عمر تو خوشتر اگر دراز کشید
۱۳۸
که خوش فتد بر حق از کلیم طول کلام
۱۳۹
همیشه تا چو دو معنی ز یک سخن خیزد
۱۴۰
سخنوران بلیغش کنند نام ایهام
۱۴۱
زبان هرکه چو نشتر ترا بیازارد
۱۴۲
دلش پر از خون بادا چو شیشهٔ حجام