قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰ - در منقبت هژبر سالب علی بن ابیطالب علیه السلام گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چند خواهی پیرهن از بهر تن
۲
تن رهاکن تا نخواهی پیرهن
۳
آنچنان وارسته شو کز بعد مرگ
۴
مردهات را عار آید از کفن
۵
مر بدن را رخت عریانی بپوش
۶
پیش از آن کت خاک پوشاند کفن
۷
عشق خواهی جام ناکامی بنوش
۸
فقر خواهی کوس بدنامی بزن
۹
داعی ابلیس را از در بران
۱۰
جامهٔ تلبیس را از بر بکن
۱۱
تن بکاه ای خواه در تیمار جان
۱۲
تا بهکی جانکاهی از تیمار تن
۱۳
جان مهذب ساز همچون جبرئیل
۱۴
تن معذب دار همچون اهرمن
۱۵
شوق جان هستی دهد نه ذوق نان
۱۶
درد دل مستی دهد نه درد دن
۱۷
ای خلیفهزاده یاد آر از پدر
۱۸
ای غریب افتاده بگرا زی وطن
۱۹
شرزه شیری چند جری با سگان
۲۰
شاهبازی چند پری با عنن
۲۱
می مشو مغرور اگر جویی فنا
۲۲
می مخور کافور اگر داری زغن
۲۳
در گذر زین چار طبع و پنج حس
۲۴
برشکن زین هفت شوی و چار زن
۲۵
گر چو دیگت هست جوشی در درون
۲۶
کف میار از خامطبعی در دهن
۲۷
تا نشان سمّ اسبت گم کنند
۲۸
ترکمانا نعل را وارونه زن
۲۹
آفتاب آسا به هر کاخی متاب
۳۰
عنکبوتآسا به هر سقفی متن
۳۱
چون مگس جهدی نما شهدی بنوش
۳۲
چون شتر باری ببر خاری بکن
۳۳
ز اقتضای نفس راضی شو که نیست
۳۴
اقتضایی بیقضای ذوالمنن
۳۵
این نه جبرست اختیارست اینکه خوی
۳۶
خویش را بشناسد از درّ عدن
۳۷
تا نگویی حال اگر زینسان بود
۳۸
چیست حکمت در تکالیف و سنن
۳۹
کز محک این بس که سازد آشکار
۴۰
نقد مغبون را ز نقد ممتحن
۴۱
چند گویی کان قبیحست این صبیح
۴۲
چند گویی کان لجین است این لجن
۴۳
نسبت اجزا به اجزا چون دهی
۴۴
بینی آن یک را قبیح این را حسن
۴۵
لیک چون کل را سراپا بنگری
۴۶
جمله را بینی به جای خویشتن
۴۷
عالمی بینی چو بادام دو مغز
۴۸
کفر و دین هم مفترق هم مقترن
۴۹
جان جدا از تن ولیکن عین جان
۵۰
تن سوا از جان ولیکن صرف تن
۵۱
ای صنمجوی صمدگو تا بهکی
۵۲
در زبان حق داری و در دل وثن
۵۳
هر زمان سازی خدای رنگ رنگ
۵۴
همچو نقش نقشبندان ختن
۵۵
وین بترکاو را پس از تصویر وهم
۵۶
کسوت گفتار پوشی بر بدن
۵۷
ایزدی را کز یقین بالاترست
۵۸
جهد داری تا درآری در سخن
۵۹
گر خداجویی ببین با چشم سر
۶۰
در سراپای وجود بوالحسن
۶۱
صانع کل مانع ظلم و فساد
۶۲
حامی دین ماحی جور و فتن
۶۳
صهر احمد حیدر خیبر گشا
۶۴
زوج زهرا ضیغم عنتر فکن
۶۵
فذلک ایجاد و تاریخ وجود
۶۶
مخزن اسرار و فهرست فطن
۶۷
سرّ مطلق مایهٔ علم و عمل
۶۸
شیر بر حق دایهٔ سر و علن
۶۹
از ازل جانها به چهرش مستهام
۷۰
تا ابد دلها به مهرش مرتهن
۷۱
عقل با رایش چو سودای جنون
۷۲
خلد با خلقش چو خضرای دمن
۷۳
خاطر او مهر حکمت را فروغ
۷۴
طینت او شمع هستی را لگن
۷۵
مهر او رمح مهالک را زره
۷۶
حفظ او تیغ مخافت را مجن
۷۷
نام او در مهد از پستان مام
۷۸
در لب کودک درآید با لبن
۷۹
مینخیزد یک عقیق الاکه زرد
۸۰
گر بجنبد باد کینش در یمن
۸۱
مینروید یکگیا الاکه سرخ
۸۲
گر ببارد ابر تیغش بر چمن
۸۳
روز روشن خواجهٔ هر شیرمرد
۸۴
شام تاری خادم هر پیرزن
۸۵
بسکه آب از چه کشیده نیمشب
۸۶
هر دو پایش را خراشیده رسن
۸۷
بهر تنور ارامل نیمشب
۸۸
گشته با سیمین انامل خارکن
۸۹
هر غریبی راکه او پرسیده حال
۹۰
کرده هر یادی به جز یاد وطن
۹۱
هر یتیمی راکه او بخشیده مال
۹۲
دیده هر نقشی به جز نقش محن
۹۳
مهر بردار از زبان ای مرتضی
۹۴
نکتهیی بنما ز سرّ مختزن
۹۵
حل کن این اشکالهای تو به تو
۹۶
تا شناسندت خلایق تن به تن
۹۷
تا به چند این اختلاف کفر و دین
۹۸
تا به چند این اتصاف ما و من
۹۹
بازگو کابلیس و آدم از چه رو
۱۰۰
ساز کردند ارغنون مکر و فن
۱۰۱
این چه جنگ خرفروشان بد کزو
۱۰۲
هر دو عالم پر غریوست و غرن
۱۰۳
در جنان بر صلح چون بستند دل
۱۰۴
در جهان بر کینه چون دادند تن
۱۰۵
از کجا صادر شد آن صلح نخست
۱۰۶
ازکجا ظاهر شد اینکینکهن
۱۰۷
محرم و محروم را علت یکیست
۱۰۸
این چرا خائن شد آن یک مؤتمن
۱۰۹
تا چه دید از گل که عاشق شد هزار
۱۱۰
تا چه دید از بت که عاشق شد شمن
۱۱۱
بود اگر یعقوب راضی از قضا
۱۱۲
از چه گریان گشت در بیتالحزن
۱۱۳
موسی ار داند که حق نادیدنی است
۱۱۴
از چه ارنی گفت و پاسخ یافت لن
۱۱۵
ور یقین دارد که جرم از سامریست
۱۱۶
خواجه هارون را چراگیرد ذقن
۱۱۷
ور خلیل از قدرت حق واقفست
۱۱۸
مرغکان را از چه برد سر ز تن
۱۱۹
سوزن ار دجَال چشمت از چه رو
۱۲۰
جان عیسی شد به مهرش مفتتن
۱۲۱
اینهمه چون و چرا را ای علی
۱۲۲
بر سر بوجهل جهلان در شکن
۱۲۳
تا به لب ها نه چرا ماند نه چون
۱۲۴
تا ز دلها نه گمان خیزد نه ظن
۱۲۵
الله الله ای علیّ مرتضی
۱۲۶
جلوهیی بنما وکوتهکن سخن
۱۲۷
صلح و کین را ده به یکبار آشتی
۱۲۸
کفر و دین را کن به یک جا انجمن
۱۲۹
آشناکن دیو را با جبرئیل
۱۳۰
آشتی ده شحنه را با راهزن
۱۳۱
نفی را اثبات کن در نفی لا
۱۳۲
سلب را ایجاب کن در لفظ لن
۱۳۳
حیدرا نوروز سلطانی رسید
۱۳۴
سرخ شد چون دشت ناوردت دمن
۱۳۵
عقد انجم را فلک مانا گسیخت
۱۳۶
تا فرو بارد به شاخ نسترن
۱۳۷
در صدفها هرچه مروارید بود
۱۳۸
ابر بستد تا فشاند بر سمن
۱۳۹
توده توده مشک دارد ضیمران
۱۴۰
شوشه شوشه سیم آرد یاسمن
۱۴۱
ارغنون بستست بلبل در گلو
۱۴۲
تا به گل خواند نوای خارکن
۱۴۳
هر کسی را عیدی از سلطان رسد
۱۴۴
هم مرا عیدی ده ای سلطان من
۱۴۵
عیدیم اینکز پریشانی مرا
۱۴۶
وارهاند همتت فخر زمن
۱۴۷
چرخ بینش مخزن اجلال و جاه
۱۴۸
بحر دانش منبع افضال و من
۱۴۹
حاجی آقاسی خداوندی که هست
۱۵۰
هر دو گیتی درّ لفظش را ثمن
۱۵۱
نیک بشمر هفت نقطهٔ نام اوست
۱۵۲
اینکهگردون خواندش نجم پرن
۱۵۳
پاسبان دولت شه بخت اوست
۱۵۴
پاسبان را کی به چشم آید و سن
۱۵۵
کلک او لاغر شد از سودای ملک
۱۵۶
شخص سودایی کجا یابد سمن
۱۵۷
با عدو کاری کند کلکش کهکرد
۱۵۸
بیلک رستم به چشم روی تن
۱۵۹
چون دعای دولتش خواند خطیب
۱۶۰
مرغکان آمین کنند اندر وکن
۱۶۱
چون ثنای خلق او راند ادیب
۱۶۲
آهوان تحسین کنند اندر ختن
۱۶۳
خصم میگرید ز بیم کلک او
۱۶۴
همچو مرغ سوخته بر بابزن
۱۶۵
تا بود در سنبل خوبان گره
۱۶۶
تا بود در طرّه ی ترکان شکن
۱۶۷
زنده بادا تا ابد خصمش ولیک
۱۶۸
در عذاب و محنت و بند و شکن